در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پری رحمانی از ماسال: کاش من را به سکوتت ببری/ تو که از آینه هم پاکتری/ با توام دار و ندار دل من/ تکسوار دل تنهای پری/ آن روز چه پر نشاط بودم بنده/ گفتم به تو من، میان اشک و خنده/ مادرم تو را دید و پسندید عزیز/ حالا، تویی و یا علی و آینده/ زندانی غم باشم و دلشاد، تو باشی/ از غصه و دلواپسی آزاد، تو باشی/ عاقد که بپرسد: «بله دوشیزه؟ وکیلم؟»/ باید که در آن معرکه داماد تو باشی.
یک جواب داشتم که... (نگاه کُنا... طرف اومده از آبخوری جامجم آب بخوره، واستاده داره به ما چشغرّه میره...! هعی، هعی!)
لوک بدشانس، 15 ساله: چرا بیشترمون از سختیهای زندگی حرف میزنیم؟ چرا از قشنگیاش هیچی نمیگیم؟ مثلا خود من چرا لقبم رو گذاشتم لوک بدشانس؟ من بارها تو زندگیم خوششانس بودم. مطمئناً شما هم خیلی جاها شانس آوردین. فقط کافیه یه کم به حافظهتون رجوع کنین.
آره؟ پس خودت چرا رجوع نمیکنی؟ ابوالمعالی میگه: فرزندم! بدان و آگاه همیباش که... (ولش کن تا ابوالمعالی حرفش رو تموم کنه، دو ساعت گذشته! اصل کلام اینکه: باید یاد بگیریم عوض سخنرانی، یا به اون چیزی که میگیم عمل کنیم، یا وقتی خودمون داریم رطب میخوریم منع رطب نکنیم!)
جاوید از حوالی دریاچه ارومیه: نمیدانم ما چرا اینقدر بیرحمانه در باره دیگران قضاوت میکنیم. دوست من، ما باید یاد بگیریم به دغدغههای دیگران، حتی اگر چاپ شدن پیامکش توی صفحه چاردیواری باشد احترام بگذاریم. مراقب باشیم دلی شکسته نشه.
کیمیا خانوم: آقا امید رسما داره به خیلیا توهین میکنه. بهتره به عقاید و آرزوهای همدیگه احترام بذاریم حتی اگه خیلی کوچیک باشن.
مریم 17 ساله از اراک: گفتی بودنت با من بزرگترین حماقت زندگیات بود. دلم ثانیهها را خط میزند به خاطر تو که دیگر نیستی. همه دیوارهای دنیایش خطخطی شدهاند، نه به خاطر من، به خاطر این دل بیچارهام یک بار دیگر حماقت کن!
خروس جنگی: خواهرم، عزیزکم، بنازم نگاهت را. چه کودکانه سوال میکنی و چه سخاوتمندانه جوابم را انتظار میکشی و مهر تایید نگاهت به آتش میکشد قلب سرشار از امیدم را.
راضیه: غم نیستم! زیر بار همهمهها زیستم. گذشتهام تنهایی، بیهمراه، بیذرهای امید به فردا، تا بدانم کیستم[...].
ساغر 1: بچه بودم، دفترم رو قایم میکردم تا زیر بارون خیس نشه. حالا آسمون، دفتر و کتابای تمام عمرم رو نذرت میکنم، تو فقط ببار. خیلی وقته تشنۀ خیس شدنم.
لیلی از قم: ازتون یه گله دارم. شما که مطلبهای شخصی رو چاپ نمیکنید پس چرا مطلبهای پیمان مجیدی رو با اینکه خیلی شخصیاند همیشه میچاپین. اون با بقیه چه فرقی داره؟ هان؟
اشتباه نکن. خیلیهامون یه اشتباهی رو توی مخچهمون پرورش دادیم و فکر میکنیم هر کی شعر یا مطلب عاشقانه نوشت، دیگه یعنی... چشششمم روشنننن! عاشقانه نوشتن و از عشقی نوشتن معناش این نیست که طرف واقعاً داره واسه یه مخاطب خاصی مینویسه وگرنه از حافظ بگیر تا خود من، تا الان دیویست بار تعهد داده بودیم و شونصد بارم شلاق خورده بودیم! (حالا توی این گیروویر کمبود وقت، خیام هم میگه: انگشتنمای خلق رو هم بهش اضافه کن!)
سمیرا 29 ساله از تهران: سعی میکنم نفسهایم را با ضربان آرام نفسهایت هماهنگ کنم، باشد که امشب با آرامش بخوابم و ذهن مشوشم را رهایی بخشم از هر چه در آن است. آخر، در حسرت یک خواب آرامم هنوز.
یه تازهوارد از مرند: میخواستم در جواب کاملیا از گرگان بگم درست برعکس تو، من وقتی جواباش رو میخونم صدای یه آقا میاد تو ذهنم، چون فقط از دست یه آقا میاد همچین جوابای شوخ و پرانرژی بنویسه[...] موقع خوندن جواباش میمونم اینهمه شوخ طبعیش ذاتی هست یا اکتسابی؟
دیوونه امیدوار: خوشبختی... چه واژه مزخرفی! هیچکس توی این دنیا خوشبخت نیست. همه ادای آدمای خوشبخت رو درمیارن! نه اینکه همه بدبخت باشنا، نه... اما هیچکس هم ادای بدبختا رو درنمیاره![...].
اکسیر آبی: دلتنگیهایم، تنهاییهایم، بیکسیهایم، تکتک لحظههای بی تو بودنم، همه و همه میدانند تو که نباشی ماتم، هیچم، هستم ولی نیستم! تارم، سردم اما تو که باشی... کاش باشی و بتابی بر تاریکیها[...].
ساقی تجنجاری: زیر سنگینی هوا له میشوم. صدای استخوانهایم در گوش اتاق میپیچد. حرفهایت را میزنی؛ آنقدر میگویی که گوشهایم سوت میکشند. نمیدانم چقدر انرژی مصرف کردی که این چنین سکوت را فریاد بزنی!
زندانی: ما انسانها مانند آفتابگردان هستیم. زمانی که نور خورشید خوشبختی به ما بتابد خوشحالیم و شاداب اما اگر نتابد سرمان را خم کرده و پریشان هستیم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: