
بازی در تئاتر را سال ۱۳۴۵ در دانشگاه شروع کرد، سال ۱۳۴۹ از دانشکده هنرهای زیبا فارغالتحصیل شد. سال ۱۳۶۵ نیز تدریس در دانشگاه را شروع کرد. وی در سال ۱۳۶۸ و ۱۳۶۹ عضو کمیته ملی تئاتر در سازمان یونسکو بود.
او تاکنون بازی در مجموعههای تلویزیونی آتش بدون دود، آوای فاخته، تنهاترین سردار، ولایت عشق، گارد ساحلی، کارآگاهان، مختارنامه، رازهای یک خانه و فرات را در پرونده کاری خود دارد. همچنین در نمایشهای تلویزیونی روغن نهنگ (سعید نیکپور)، توده هیزم (خسرو فرحزادی)، باتلاق (هوشنگ پاکروان)، آناکریستی (عباس یوسفیان) و طناب (محمدعلی جعفری) بازی کرده است. بازیهای زنجانپور در سینما نیز سابقه درخشانی از او به جای گذاشته است.
اگرچه در تمام این سالها او علاوه بر سینما و تلویزیون، صحنه تئاتر را نیز جدی گرفته و با قدرت ادامه داده و آثار بسیاری را کارگردانی کرده است. به بهانه اجرای «دایی وانیا» با زنجانپور به صحبت نشستیم.
شما چند سال است که به سراغ نمایشنامههای چخوف میروید، درست است که در حوزه نمایش کلاسیک کار میکنید، اما انتخاب نمایشنامه دایی وانیا در شرایط کنونی بهنحوی با بخشی از فضای ایران امروز همخوانی دارد. درباره این که به چه شکل تصمیم به اجرای این نمایشنامه گرفتید، توضیح میدهید؟
این آخرین اثر مهم چخوف است که من به روی صحنه بردهام، زیرا چهار اثر دیگر را قبلا اجرا کردم و این آخرین است، قبل از آن حدود شش کار از آرتور میلر انجام دادم، از ایبسن کار کردم، دو کار از اونیل انجام دادم، و این پنجمین کار چخوف است. چخوف در مجموعه آثار خودش درباره دوره تبدیل فئودالیسم به سرمایهداری صحبت میکند و احساس دریغ و افسوس از این مرحله و ناراحتی از برچیده شدن فئودالیسم، درواقع شرایط تاریخی است که از بین میرود و هیچ کس نمیتواند از آن جلوگیری کند. مجموعهای از دریغها نسبت به روابط انسانی که فراموشکار شده است و دنیای سرمایهداری که باغها را از بین میبرند. فضای اندوهناک درون نمایش یادآور فضای محیط زیستی امروز کشور ماست. مردم امروز کشور ما باغهای خودمان را نابود میکنند. دریاچهها خشک میشوند و بحران آب، کشور ما را به سختی دچار کرده است. اینها همان اتفاقی است که در نمایش ما نیز در حال رخ دادن است.
روی این موضوع تاکید کردید که چخوف روی دوره گذار از فئودالیته به عصر صنعتی کار میکند، ما الان یک فاصله زمانی بیش از یک قرن با چخوف داریم، چه عاملی باعث میشود این نمایش زنده و پویا باشد و بعد از گذشت این سالها بیننده با این که شما اجرای وفاداری داشتید و در مضمون چخوف دست نبردید، هنوز با این اثر ارتباط برقرار میکند. چگونه است که کسی مانند شما بعد از گذشت این سالها همچنان چخوف کار میکند؟ آن هم در جغرافیایی خارج از جغرافیای روسیه؟
از چخوف صد سال اما از شکسپیر 500 سال گذشته و آثارشان همچنان قابل اجراست یا حتی دورتر از آن از سوفوکل و اشیل 3000 سال گذشته است و هنوز حرف او خریدار دارد. چون یک اصل کلی وجود دارد و آن این است که هر کس درباره انسان صحبت کند در هر دوره و هر کجای جهان حرف او خریدار دارد، مگر چند قرن از خواجه حافظ شیرازی نمیگذرد؟ آیا چون حافظ برای قرن هشت است نباید درباره او صحبت کنیم؟ یا بگوییم انسان کنونی به حافظ چه ارتباطی دارد؟ مفهوم وقتی درست باشد فرقی نمیکند که متعلق به چه زمانی و چه کشوری است. مفهوم انسان در همه دورهها و در همه کشورها یکی است. جغرافیا را شامل نمیشود و تاریخ مصرف هم ندارد. برخلاف برخی که فکر میکنند این بزرگان حرف سیاسی برای دوره خود زدهاند، اما حرف آنها سیاسی نیست بلکه درد آنها بلایی است که بشر در طول قرنها و نسلهای متعدد بر سر خود و محیط زیستش آورده است. این یک سوءتفاهم بزرگ است که اکنون متاسفانه در میان برخی تئوریسینها تبدیل بهجریان غالب شده است.
دقیقا این نکتهای است که خیلی افراد در زمان اجرا به دلیل امروزی کردن نمایش تحلیلهایی بر آن سوار میکنند که به قول معروف به آن نمیچسبد. اتفاقی که در آثار اجرا شده توسط شما رخ نمیدهد و ما با همان اثر اصلی اما با اجرایی نو و تازه روبهرو هستیم که هر اجرا را با اجرای دیگر متفاوت میکند در حالی که دیالوگها و داستان همان است.
اعتقاد دارم اصلا وظیفه ما امروزی کردن چنین اثری نیست، اگر میخواهیم چخوف یا شکسپیر کار کنیم، باید دقیقا آنچه را که او گفته بر صحنه جاری کنیم، دیالوگهای او را بر زبان آوریم، این یک اصل ثابت در همه جای دنیاست.
این که به طور مثال من متنی از چخوف یا شکسپیر دست میگیرم تا اجرا کنم، اما به جای دیالوگهای اصلی اثر، دیالوگهای خودم را مینویسم و اجرا میکنم و آن وقت نام اثر را همان نام اصلی اثر قرار میدهم کاری نهتنها بیمعنی که از اساس مردود است زیرا این صحبت ساده پیش میآید که اگر میخواهی دیالوگهای خودت را بنویسی و استفاده کنی، نام خودت را نیز به جای نام اثر اصلی قرار بده و آن وقت حرف خودت را بازگو کن. این کار اصلا نوآوری نیست. من عقیده دارم وفاداری به متن اصلی به این معنی نیست که من آدم بیفکری هستم که هر چه نویسنده بگوید را انجام میدهم. به گمان من نسبت دادن حرفها و دیالوگهای خود به نویسندههای بزرگی مانند شکسپیر و چخوفکلاهبرداری است. من نمیدانم این رفتار غیرحرفهای از چه زمانی وارد تئاتر شده و چه کسانی باعث این کار شدهاند، زیرا ما زمانی که شکسپیر یا چخوف را کار میکنیم باید آنقدر معرفت و شناخت داشته باشیم تا بتوانیم کشف کنیم، وظیفه کارگردان این نیست که دیالوگ را نابود کند چون آن را نمیفهمد. وظیفه او این است که باید کشف کند چرا گفته است؟ برخی از کارگردانهای ما ندانستن خود را به گردن مسائل دیگر میاندازند.
به طور مثال وقتی چخوف از «دوستت دارم» سخن میگوید برخی فکر میکنند تنها از این جمله باید مفهوم جسمانی و سطحی برداشت کنیم و به همین دلیل بسرعت نسبت به حذف آن اقدام میکنند در حالی که معنی دوستداشتن این نیست، دوست داشتن معنای عمیقتر انسانی دارد. چرا مدام به ظاهر قضیه توجه میکنیم. مانند این است که بخواهیم حافظ را تحلیل کنیم بعد جای الا یا ایهاالساقی! بگوییم حافظ شعر عربی خوانده و این خوب نیست و باید موضوع دیگری را جایگزین کنیم، اینها به یکدیگر اتصال ندارند و حافظ را باید مثل حافظ خواند.
نکته مهم این است که هر کارگردان و بازیگری تحلیل خود را از متن دارد و براساس شناخت و تحلیل خود نقش را مینویسد .خود شما برای رسیدن به نقش وانیا چه کردید و این نقش راچگونه دیدید؟ و اساسا به عنوان یک بازیگر پیشکسوت میخواهم بدانم با کدام یک از تکنیکهای رایج در بازیگری به نقش رسیدید؟
هنرمند وظیفه دارد خود را در مقابل چیزهایی که از نقش میبیند یا بر ذهن او تاثیر میگذارد، رها کند تا ببیند به کجا میرسد. می توانم به عنوان یک کارگردان یا بازیگر راه تجربه را ببندم و بگویم چند سال سابقه کاری دارم. پس از تجربیاتم استفاده میکنم، تجربیات هست. بخواهم یا نخواهم در ناخودآگاه من به سراغ من خواهد آمد ولی من به عنوان ذهنیت فعال خودم به سراغ تجربه نمیروم. مثل یک کودک پیگیری میکنم تا ببینم چه اتفاقاتی حاصل میشود، یعنی اصلا خطکشی برای کارم ندارم. زیرا فکر میکنم با غرق شدن در خطکشی ممکن است یک بازی حاصل شود و تماشاچی هم راضی باشد ولی همچنان آن بازی در آن اجرا غلط است. زیرا در آن صورت من خودم را به جای نقش بازی میکنم اگرچه به هر حال خود من با من همراه است و من سعی میکنم از خودم یک انشعاب بزنم به طرف نقش، نقش هم در پروسه تمرین به سمت من خواهد آمد، ما یک جا به یکدیگر برخورد میکنیم و شخص سوم به وجود خواهد آمد که نه آن نقش داخل کتاب است و نه من اکبر زنجانپور و این گونه نقش خلق شده و به دست میآید. این نوع بازیگری برای من مثل حاصل یک ازدواج است که فرزندی متولد میشود. در این نوع رابطه پدر و مادر تصمیم نمیگیرند که بچه را به چه شکل به دنیا بیاورند، سعی میکنند سالم به دنیا بیاید ولی رنگ پوست و جنسیت در کنترل کسی نیست و فرزندی براساس ویژگیهای هر دوی آنها متولد میشود.
در بازیگری هم شخص سوم به این شکل به وجود میآید، من شروع میکنم و نقش هم شروع میکند و من سعی میکنم خودم را به نقش تحمیل نکنم و مرعوب نقش نشوم بلکه مانند دو انسان زنده، من و نقش به سمت یکدیگر میرویم و در این مدت بتدریج یکدیگر را میشناسیم و حاصل این شناسایی شخصی است که روی صحنه میرود که دیگر نه من هستم نه نقشی که در کتاب آمده است، برای همین تمام اجراهای دایی وانیا در سراسر جهان در هر دوره و هر شهری که اجرا شود با یکدیگر متفاوت هستند، حتی اگر همگی خوب باشند، اما به این دلیل متفاوت هستند که آدمهایی که بازی میکنند ظرفیتهای مختلف دارند.
همین عامل است که باعث میشود اجرای دایی وانیای شما سال 92 در ایران یک بار فرهنگ ایرانی با خودش داشته باشد ولی بازیای که فرضا یک بازیگر آمریکایی از همین نقش انجام داده، بار فرهنگی متفاوتی داشته باشد.
صددرصد همین طور است، چون تصاویر انسانها با یکدیگر متفاوت است. من صد سال تنهایی را میخوانم، شما هم صد سال تنهایی مارکز را میخوانید ولی تصاویری که من میبینم با تصاویر شما متفاوت است، آدمهایی که در قصه هست و میبینیم، هر کدام تصاویرمان فرق میکند. من صد سال تنهایی را سه بار در دورههای مختلف خواندم و هر بار آدمها را به شکل دیگری دیدم یعنی تصاویر به عینه تکرار نشده و فرق کرده است و آدمها متفاوت هستند، برای همین وقتی شما فیلم بینوایان را مشاهده میکنید میگویید این فیلم با کتابی که من خواندم متفاوت است چون تصاویر را برای خود ساختی ولی در این فیلم کارگردان تصاویر خودش را داشته است و اینها با یکدیگر فرق میکنند و بیننده میگوید این خوب نیست زیرا تصاویر من را پیاده نکرده و هر شخصی تصاویر خودش را پیاده خواهد کرد.
شما به عنوان کارگردان همانند بسیاری دیگر از پیشکسوتهای این رشته فکر میکنید، تمام عوامل نمایش وسایلی هستند که باید در اختیار فکر کارگردان به عنوان سکاندار این کشتی نمایش قرار گیرند تا او بتواند همه را به سلامت به مقصد برساند یا نه معتقد به خلاقیتهای فردی هستید و هر فرد را جزئی از یک کل میدانید که با خلاقیت فردیاش میتواند تکتک بخشهای نمایش را بالا برده یا بر زمین زند؟
این بحث بسیار مهمی است. قدر مسلم تئاتر، یک فعالیت جمعی است و مسئولیت کارگردان بیشتر است. به همین دلیل من به عنوان کارگردان سعی میکنم همه در یک فضا قرار بگیرند ولی هر کسی که در یک فضا قرار میگیرد به طور شخصی نیز باید بتواند استعدادها و خلاقیتهای خود را بروز دهد. در یک اثر نمایشی بازیگر باید خلاقیت خودش را داشته باشد و طراح، خلاقیت خودش را، من به گریمور میگویم که میخواهم در نهایت به چه شکل باشد ولی من که گریمور نیستم و او کار خودش را انجام میدهد، به طور مثال من به طراح صحنه گفتم که من این زندگی را در یک سراب میبینم و میخواهم سرابی که به جایی نمیرسد را برای من پیادهسازی کنید و او این کار را براساس خلاقیتهای خودش انجام داد، من نظر خودم را گفتم ولی طراحی که انجام ندادم، همه چیز در خدمت کار است و نه در خدمت کارگردان، کارگردان مسئولیت بیشتری دارد.
رابطه بین تئاتری که اجرا میشود و مخاطب را به چه شکل میبینید؟
ما کار میکنیم که مردم ما را تماشا کنند، پس به چه دلیل کار انجام میدهیم؟ بدون دلیل؟ ممکن است بعضی افراد این طور باشند که آن تمرین است برای خودشان در خانه ولی کاری که قرار است روی صحنه برود و برای آن بلیت بخرند برای مردم است. آن دسته از دوستانی که این صحبتها را میکنند شاید هنوز به دلیل جوانی به ماهیت اصلی تئاتر پی نبردهاند. اگر تماشاگر نمایش من را نبیند و نخواهد بسیار باعث تاسف است. من به تکتک مخاطبان و تماشاگران نمایشم احترام میگذارم و هرگز خود را جدا از آنان نمیدانم. من علاقه دارم که مخاطب نمایش من را ببنید و به چیزی که در این نمایش گفته میشود فکر کند. هنر و هنرمند هرگز جدا از مخاطب نبوده و هنرمند و مخاطب همیشه باید یک رابطه دو طرفه داشته باشند که هیچ گاه از هم جدا نشوند. هر وقت یکی از سمتهای این رابطه دو طرفه از هم گسسته شود مطمئن باشید که نه تئاتر و نه هیچ هنر دیگری نمیتواند سر پا بایستد تا بخواهد فرهنگ جامعه را بالا ببرد. من در اجرای نمایش دایی وانیا دغدغه رابطه انسان و محیط زیستی را داشتم که بشر امروز با قطع کردن درختان و ویران کردن منابع طبیعی و محیط زیستش، کمر به نابودی آن بسته است و امیدوارم که مخاطبان این نمایش هم آن را درک کنند.
پریس تنظیفی ـ صبا رادمان / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم