در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دلنوشته، خاطره، متن ادبی، نظرت دربارة نوشتههای بروبچ، خلاصه هر چی رو از دوگولة خودت دراومده بفرستی، هوات رو دارم (آمممماااا... اگه تو سرچ خودم متوجه شم کسی یه متنی رو کپی کرده و با یه تغییراتی فرستاده، یا بعد از چاپ یکی بیاد بگه فلانی نوشتهش کپی بود...گوشات میبُرُّم میذارُم کف دستت!! هاااا... گفته بااااشم، که دیگه گله نکنی چرا اسمم همهش تو تلگرافخونهس).
مریم از تنکابن: غریبه خوش آمدی، آمدنت را مدتهاست به دلم مژده دادهام. غریبه وقتی میآیی سبد سادگی و صفا را فراموش نکن برداری. از کنار باغچه تنهاییم که رد شدی، لطفاً گلهای حسرت و یأس را از ریشه دربیار. بگذار جوانههای کوچک و نوپای امید و شادی مجالی برای خودنمایی داشته باشند. غریبه، از آشناییت خوشوقتم. حالا یک آشنای خوب در این حوالی پیدا شده که میتوانم به امید او لحظههای انتظار را آسانتر طی کنم.
حسن مسلمی قراقیه از زنجان: فصل پاییز را دوست دارم چون موسم آشنایی ماست[...] پس ای همراز و همراه همیشگیام، ای افسانة شیرین من، بدان که در موسم خزان هرگز آن لحظة دیدار را فراموش نمیکنم[...].
چطوری حسن؟ ای یار و خوانندة قدیمی! میدونی من وقتی به هزینة پست روی نامهت نگاه میکنم چقدر با خودم کلنجار میرم و عذاب وجدان میگیرم؟! از یه طرف میخوام بچاپمشون، از طرف دیگه میبینم نوشتههات یا خیلی شخصیاند، یا خیلی طولانی. خودت بگو من کدوم طرف رو بچسبم که مدیران چاردیواری هم از یه طرف دیگه دستوپام رو نکشن؟! (اون یکی نامة دیگهت هم رسید).
ندا: کبوتر خیالم را به سویت روانه کردم و با نخی از احساس، کاغذی سرشار از مهر را به پایش بستم، اما تو آنقدر معرفت نداشتی اندکی دانه عشق نثارش کنی تا مبادا بمیرد از بیمهری. حالا انتظار داری باز برایت کبوتر بفرستم؟ دیگر گول حرفهایت را نمیخورم. گاهی چه حس خوبی دارد بیخیالی!
به ندای مخچهت گوش بده ندا! حتم بدون کبوتره، کبوتر جَلدی نبوده! ببین نرفته دونه از خونة همسایه برچینه؟ چون اگه اومده بود اینجا... (هاااا.... جا...! بقیهش رو خودت حدس...!!!)
نیک: [...]قبول دارم فرقه بین بروبچی که مدام همراهی میکنن با اونایی که میگن 7 ساله خواننده بروبچم ولی پیام ندادم. من دستة دومم و 8 ساله عضوم ولی اعلام حضور نکردم. چن تا دلیلم داره: به ایمیل و نامه دسرسی ندارم، گوشی هم نداشتم[...] اصلش هم اینه که خودم رو در حد بروبچ نمیبینم که به خودم اجازه بدم پیام بدم؛ و تو پاسخگو! جدا از این که اصلا برام مهم نیست خانمی یا آقا خیلی ازت حساب میبرم. به نظرم خیلی بینهایت شعورت بالاس. به هیچ وجه هم شوخی نمیکنم. نرگس، عاشقترین ستاره کو؟ متنهای پیمان مجیدی مرکز وجودم رو نشونه میرن. با متن 13 آبانش 2 ساعت و 23 دقیقه گریه کردم.
ساعتت خرابهها، آخه 30 ثانیه اضافه نشون داده! (حد خودت رو دست کم نگیر، شب یلدا هم تو راهه و نیاز به این هندونهها نبود! ببخش که اول متنت رو با جوابم بهش، مجبور شدم حذف کنم، جا کمه و...! آخ...!)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: