پنجشنبه 8 دی 1373
پنجشنبه صبح کارهای اداری کمتر است. برای کوهنوردی عازم کلکچال شدم ؛ هوا سرد بود و برخی از بخش های کوه کاملا لغزنده. سه ساعتی طول کشید. کوه بسیار خلوت و آرامش بخش بود.
کد خبر: ۶۲۴۷۳
گهگاهی با افراد کوهنورد در مسیر ملاقات می کردم که همگی سرزنده و شاداب به نظر می رسیدند. در نزدیکی های کلکچال تعدادی از جوانان کنار سنگی آتشی بپا کرده بودند که شعله های آن از دور دیده می شد. گاهی هم دسته جمعی شعری می خواندند! از نزدیک آنها که می گذشتم ، تعارفی کردند که قدری گرم شوم. نزد آنان رفتم ، مدتی کنار آتش نشستم. دلم می خواست از نزدیک حال و وضع روحی آنان را بهتر درک کنم. هر کدام نظری داشتند ، یکی درباره برنامه ای در تلویزیون نقد داشت و می گفت باید برنامه های سرگرم کننده بیشتری بگذارید و جاذبه های آن را افزایش دهید. یکی می گفت چرا موسیقی سازمان محدود است. از آنان وضع تحصیلی ایشان را سوال کردم ، همگی دانشجو بودند. دو نفر در دانشگاه آزاد و چهار نفر در دانشگاه دولتی که بدلیل سابقه آشنایی در دبیرستان ، رفاقت آنان ادامه یافته است. دانشجویان دانشگاه آزاد از شهریه های دانشگاه گله داشتند. از معدل درسی آنان سوال کردم ، برایم جالب بود زیرا معدلشان بالاتر از 15 بود و معلوم بود هم اهل درس هستند و هم اهل ورزش و تندرستی و سلامت. از کتاب های غیردرسی که مطالعه می کنند سوال کردم غالبا مطالعه کتب تاریخی و رمان را ترجیح می دادند.از خلال بحث های آنها روشن بود که در پایه های معرفتی غور و تاملی جدی نکرده اند. چای در هوای سرد و در کنار جوانان ، آن هم در کنار آتش. بعد از یک ربع ساعت خداحافظی کردیم و به مسیر خود ادامه دادم. در بین راه به این فکر افتادم که چه خوب می شد تلویزیون برنامه ای تحت عنوان «کتب راهنما» طراحی کند و برای این سنین ، سیر مطالعاتی مطلوب و متناسب با نیازهای آنان را معرفی نماید. برای اینکار باید ابتدا آنها را سوالمند نمود تا جستجوگر شوند و دنبال کار را بگیرند. تا انسان نسبت به مسائل اصلی زندگی سوالمند نشود صرفا با ذهن خود ، مسائل پیرامونی اش را کاوش می کند و عقل خود را در همین قلمرو به کار می اندازد. اما سوالات اصلی آدمی به زیر بناهای هستی بخش مربوط می شود. کانت می گوید سوالات اساسی این است که کی هستم ، از کجا آمده ام ، به کجا کشیده می شوم و غایت ما چیست؛ وقتی ذهن از ورای اشتغالات متفاوت به زندگی نگاه کند ، آنگاه با کلیتی بزرگتر از ذهن های خود با هستی مواجه می شود. این سوالمندی ابتدا انسان را آشفته می کند اما آشفتگی شیرینی است که آغاز جستجوگری است. از طرفی سوالمند کردن طبقات مختلف مردم نیز متفاوت است برای هر کدام متناسب با ظرفیت ذهن خودشان باید از اسلوب خاص استفاده شود. جوانان بخصوص دانشجویان بدلیل آموزش های کلاسیک ، ذهن نسبتا منظمی یافته اند و نیز بدلیل خصوصیات جوانی از چون و چرای فطری برخوردارند و بستر مستعدی برای پیگیری را دارند و باتوجه به بافت جمعیتی جامعه که ثقل آن در جوانان است ، سمت گیری برنامه می تواند روی این قشر تمرکز کند. امروز ، با چند نفر از همکاران ملاقات داشتم. مشکلات عمده آنان وام مسکن و کمک های مالی بود. با آقای دکتر ریاحی که از موسیقدانان برجسته کشور است و سال ها در صدا و سیما آثار ارزنده ای را تولید کرده و در مرکز موسیقی سازمان هم فرد موثری است ملاقات کردم. ایشان در زمینه آموزش جوانان مستعد نظرات جالبی داشت ضمنا در مورد نحوه کار سازمان در تولیدات جدید هم راهنمائی های ارزنده ای کرد. از وی تشکر کردم و قول دادم که نظرات ایشان را پیگیری کنم. ملاقات عصر من با آقای صادق هاتفی بود. ایشان از کارگردانان خوش فکر سازمان است. در وزارت ارشاد هم دو نمایش تئاتر فاخر تولید کرده بود که در سال 72 روی صحنه آمد کار فوق العاده ای بود.
اصلا کارمند سازمان است که ظاهرا بعد از حضور من به صدا و سیما بازگشته و علاقمند است ، در تولیدات صدا و سیما فعال باشد. ایده ای را با ایشان در میان گذاشتم که افکار شمس و مولانا را در یک سریال تجلی دهیم و به نوعی مخاطب را با موضوعات مهمتر هستی درگیر نماییم. این مسئله از گذشته در ذهن من بود و شاید حادثه امروز هم آن را بیشتر تحریک کرد. آقای هاتفی را فردی می دانستم که توان تحقق آن مفاهیم عالی را در حدی که در سریال امکان پذیر است ، داراست. او این فکر را پسندید ، قرار شد با آقای دکتر حداد و آقای دکتر غفاری هم مشورت کند و بعد طرح اولیه را ارائه کند. حالت اولیه آقای هاتفی که به موضوع دلبسته شد برایم خیلی جالب بود و احساس کردم او شوریدگی لازم برای این کار را دارد و این حالت برای خلق اثر هنری ضروری است. برخی افراد وقتی در مورد محصولات صدا و سیما نظر می دهند ، تصور می کنند صدا و سیما شبیه یک کارخانه تولیدی است که وقتی یک طرح به آن داده شد،خروجی آن کاملا قالب ریزی شده است.
در حالی که هر اثر هنری یک اثر منحصر به فرد و در واقع یک اثر نوعی محسوب می شود و هنرمند در واقع با همدستی خود یک اثر هنری را خلق می کند. تا وقتی یک ایده و فکر در دل او جای باز نکند و تمام هستی او را درگیر نکند تمرکز لازم برای خلق اثر پیدا نمی کند و در این حالت اگر هم کاری هنری انجام دهد ، کاری صرفا تقلیدی است و از فرآوری و خلاقیت چیز مهمی ندارد. اما اگر هنرمند سوالمند شد و ذهن و قلب او را این سوال تصرف نمود آنگاه چنان در آن مقوله متمرکز می شود که نسبت به همه چیز جز آن مقوله ناهشیار می گردد و کلید خلق اثر هنری در ناهشیاری است. برخلاف تصور کارخانه ای از صدا و سیما ، اقدام مدیریتی درست در این موسسه فرهنگی و هنری آن است که مدیران با هنرمندان به تعامل فکری بپردازند و در دیالوگ با آنان به نتیجه برسند و این روش هرچند دیر بازده است اما پویا و خلاق و ماندگار خواهد بود. فقط قدری حوصله می خواهد که با عجله طرفداران دید کارخانه ای صدا و سیما سازگار نیست. لذا مدیرانی که این سلوک را پیگیر باشند باید نگرانی های مخاطبان را (هر چند با ناسزا همراه باشد) به جان بخرند تا آرام آرام هنرمندان در فضای عقلانی تنفس نمایند و بطون ذهن خود را به تراوش آثار جدید سوق دهند.