پیام‌های کوتاه

کبوتران خیال و مرغای اندیشه‌تون رو به pasukhgoo در gmail.com ایمیل کنید، خروساش رو به نشونی پُستی صفحه بفرستین، این بُلبلای کوچول‌موچول نظر و پیشنهادتونم، به شرطی که کپی پیامکای توی گوشیتون نباشه، اس کنین به شماره‌ای که یا زیر این صفحه یا وسط صفحة آخر چاردیواری چاپ می‌شه.
کد خبر: ۶۱۶۷۰۲

بدون نام: [...]خیلی کپی می‌چاپی‌ها. فکر کنم اصلا مطالعه نداری.

اول بگو به چی می‌گی مطالعه! یه وقت آدم بچه‌س، داره شمردن یاد می‌گیره، هر چی رو می‌بینه، می‌شمره اما وقتی بزرگ شد دیگه باس ببینه چی ارزش شمردن داره، اون رو بشمره. مطالعه و خیلی چیزای دیگه‌م مث شمردنن؛ یکی هر اس‌ام‌اس و استاتوسی رو می‌شمره، یه کپی یا تکراری دستش برسه زودی می‌فهمه، یکی هم می‌ره سراغ مطالب عمیق‌تر و جدی‌تر؛ که خب دیگه شاید چند تا کپی هم توی این همه ساااال چاپ کنه... اما چون نوشته‌های درست و درمون خونده، تو جیبای مخش اون‌قدر کلید طلایی برای باز کردن قفل مشکلاتش پیدا می‌شه که اضافه‌هاشم (هاشم بچه همسایه‌تون نه‌هاااا!) مفت و مجانی می‌ده به این و اون (اینم خودش باز یه کلید طلایی دیگه! مفتی می‌دم به خودت)!

عارف حقی از گرگان: آه چه سرد است نگاهم که به سوی دانه‌های برف است. شیشۀ بخارگرفته اتاقم، انگار دفتر مشقی است، پر از واژه‌های تو؛ و چه زیباست از تو گفتن در کنار پنجره‌ها، در سکوت زیبای صبحی سرد و زمستانی، که هیزم خانه‌ام می‌شود انگار، فکر کردن به بودنت. این فصل من و توست.

آراس 74: می‌شود یک صبح را بی‌استرس بیدار شد؟/ می‌شود دست بر کمر با بیخیالی پیِ کار شد؟/ می‌شود حتی ندانست لفظِ کنکور از کجاست؟/ می‌شود چون سرو آزاده ولی بی‌ثمر بی‌بار شد؟/ می‌شود درسی نخوانده بهترین جایگاه رسید؟/ پس چطور آن رشتة تاپ، مالِ آن بیعار شد؟/ می‌شود بی‌سهمیه، بی‌پارتی هم راحت نشست؟/ با این همه تست و کتاب عالِم اسرار شد؟[...]

واسه زحمت طنزش، پارتی‌بازی کردم (بیدار با پیِ کار؟! یا وزن اون قسمت...چی‌چی‌چی؟ نفهمیدم... چی شد؟ الان طلبکار شدی؟ مااااماااان‌بزررررگ! چه خوبه که من شما و وردنه‌تون رو دارم!! بیاین بیزحمت!)

اشی‌مشی: بوی عشق مشامم را پر کرده است تا حدی که حس نکنم بوی باران را، بوی خاک را، عطر یاسهای خیس را. نمی‌بینمش اما حسش می‌کنم. می‌شنوم صدای شالاپ شلوپهای پایش هنگام گذر از چاله‌های آب را[...].

مشامت رو به دوکتور نشون بده! (نه به اون عِط...رِ یااااس...هاااای خیـــــس... به‌به! نه به این شال‌لااااپّ‌وشول‌لووووپِّ قدمات... خُ نمی‌بینی جلوی پات رو؟ چااااله‌س...! یه دوکتور چشمم برو اصاً! ایش!)

گون از قم: چه زخمهای عمیقی برداشته خورشید که پهنای آسمان این‌گونه خون‌افشان شده. رحمی ندارند ستیغ‌های برّان کوهها، که ابرها را تکه‌تکه و خورشید را زخم زده‌اند. چه هیاهویی به راه انداخته‌اند بادها و درختان در این ولوله؛ برگهایشان را پریشان می‌کنند و از شاخسار می‌کَنند. غم است که بر دلها حمله‌ور می‌شود و بغضها گلو را می‌فشارد و همة اینها نشان آن است که غروب آمده و باز تو... باز انتظار...

جوجو بلا 17 ساله: خسته‌ام از بادبادک بودن و این که در دستان مردم و به دنبال باد، این‌سو و آن‌سو رفته‌ام. من پرنده شدن می‌خواهم. من آسمان بدون نخ می‌خواهم.

نم‌دونم دیگه... این سعدی اومده دس به کمر واستاده می‌گه: اگه فقط بفهمم کپی بووووده... همچی میندازمت در اعمااااق تلگرافخونه که نخ رو بیخیال شی... طلب طناب از این و اون کنی!

منیره مرادی فرسا از همدان: بوی باد می‌آید! شب پاییزی باد در گوشَت چه می‌گوید؟ من درختی هستم باد را می‌بوید. باد می‌نالد، می‌اندیشد. ای خانة چوبی، باد به غرورت نزند. شب پاییزی باد در گوشت چه می‌گوید.

همین الان نوار مکالمات ضبط شدۀ باد رو آوردن دادن دستم! یه جاش بین اون همه خشّ و پِشّ! باده داره می‌پرسه: بینم... خششش! تازگیا با حافظ... پش! این‌ور اون‌ور می‌ری؟! فیششش! این حافظ همه‌ش تو میخونه‌ها پلاسه‌هاااا... پش‌پش‌پش فششش! این قد باهاش نچرخ! جمله‌هات رو مست و لایعقل می‌کنه!! فشّ پش!

س. سعید-ر: 1-بی‌لیاقت! دستات دیگه مال خودت نیست، پاهات که مال خودته! پس پاشو برو! 2-این‌قدر «همه» رو بخشیدم که «هیچکی» واسه خودم نمونده!

زهرا ضیغمی 15 ساله از قم: [...]دنیا خیلی هم خوبه. این خود آدمان که با کاراشون دنیا رو بد و زشت می‌کنن. کاش رفتار بدمون [بود که] از چشممون می‌افتاد [...نه دنیا]، دنیا زمانی خوبه که تو هم خوب باشی.

گرفتی اشکالاتی رو که باعث شد بیای پیام‌های کوتاه؟ (همة اون قلابها، حتی قسمت حذف شده‌ش).

آرزو از کرج: در تأیید حرفای «ف. متولد ماه مهر»، حیف که کسی ابر و دریا بودن رو درک نمی‌کنه. اگر هم درک کنه بهش عمل نمی‌کنه. حیف!

سارا از قم: گاهی اوقات اون‌قدر آدما پررو هستن که باید بهشون گفت آخ جون خیلی زبری! بیا منم یه سنگ پا به پاهام بزنم!

یعنی آدمای کمرو حکم لیف رو دارن دیگه؟!

زهرا 92: رفتنت را که به تصویر می‌کشم، حال و هوای دلم بارانی می‌شود. چشم به راه آمدنت خیره به جاده نشسته‌ام. شاید خیال آمدنت روزی یقین شود (اول، تشکر از جوجه تیغی، متناش واقعاً زیباست. دومم می‌خواستم بگم جوابی که به بستنی یخی دادی عالی بود. عشق تو این سن و سال واقعی نیس، فقط یه احساس بچگانه‌ست).

باس می‌رفتی وسط صفحه، اما شک داشتم متن خارج از پرانتزت کپیه یا اصل! بروبچ خبرش رو می‌دن بعداً (فعلا ببخش).

مرتضی از سمنان: کاش هوای نبودنت را در این فصل برگریزان می‌توانستم حس کنم. کاش می‌توانستم خود را در لابلای این برگها و درختان محو کنم تا حس نبودنت بر من غلبه نکند[...].

نوة سیف‌الله خان، پدربزرگ بردیا از نوشهر: چطور جا برای جوابهای طولانی شخص شما هست؟ خودت قضاوت کن آخرین شمارة خانة پیامک سه چهارم آن جوابهای شماست. می‌تونی، مال داری، اختیار داری... ولی اگر یه نگاه به دست همدوره‌ای‌های مادربزرگت مثل انجوی و عملکردشان بندازی، اونا حق رو به مشتری
می‌دادن.

پس خبر نداری! خیلی از بروبچه‌ها توی پیامکاشون مدام شکایت می‌کنن که چرا جوابات کمه یا به همه جواب نمی‌دی! از طرفی یه قانونی داریم که می‌گه یه چی بگو به درد دیگران بخوره... پس تا من دارم موهای همدوره‌ای‌های مامان‌بزرگم رو می‌جورم! همه چی رو بیخیال شو و یه نگاه فقط به اسم خودت بنداز و مقایسه‌ش کن با یه اسم تک‌کلمه‌ای «پاسی»! پاسخگو بودن حکم می‌کنه که کالری و ارزش غذایی جواباش بالا باشه، شما ببخش و فکر کن کیک جوابش از این هم بیشتر و بزرگتر بوده، تازه کوتاه و کوچیکش کرده که شده این!

مریم: یکی بره به این معلما بگه: آخه بامعرفت، خوش‌تیپ، فیلسوف... بابا ول کن یقه رو دیگه! پدر پدربزرگمون رو درآوردی با این امتحانا. د بسه دیگه! هنوز یه ماه نشده، قد یه سال صفر چپوندی گوشه اسممون! تو بگو... آخه انصافه؟

نه... این جور که تو می‌گی، «اِن» خیلی هم «کجه»!

مریم از دزفول: چاردیواری یعنی علی بارانی. خوندن نوشته‌هاش یعنی جوونه زدن احساسی که مدتهاست خشک شده.

بدون نام از گرگان: همه فقط گلایه می‌کنن چرا مطالب ما رو چاپ نمی‌کنی. کدومتون وقتی که مطلبتون چاپ شد تشکر کردین؟ هان؟ نه، بگین کدومتون؟ من اولا از طرف خودم و بعد به نیابت از همه بچه‌هایی که اسمشون تو صفحه هست تشکر و قدردانی می‌کنم. واقعاً دمت گرم[...].

پاچه‌خواری کردییییی؟! هه‌هه... (بیا بابت پوست موزها یه کلید طلایی بهت بدم طرز فکرت رو عوض کنه: اگه می‌خوایم بقیه به نظراتمون احترام بذارن، باید یاد بگیریم همیشه از طرف خودمون صحبت کنیم. یکی بگه چه حقی داشتی از طرف من تشکر کردی یا فلان حرف رو زدی چه جوابی داری؟ با این حال، ممنون از دلگرمی و روحیه دادنت. اسم ما رو هم رو خودت نذار!! حق انحصاری داره خب!

بیتا از ایلام: در جواب مطلب امتحان نهایی بستنی یخی باید بگم آدم تو سن 16 و 18 مگه می‌دونه عشق چیه؟ تازه می‌خوان پنج شیش سال دیگه ازدواج کنن؟ اصلا عشق تا پنج شش سال دیگه می‌مونه آخه؟!

یاس: بی‌تفاوتی نگاهت را به جای خستگی‌ات بگذارم تا به کی؟ نمی‌خواهم از نظر تو قطره بارانی باشم که خودش را با منت به پنجرة قلبت می‌کوبد[...].

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها