در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بخشی از بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار اعضای دبیرخانه مجمع تشخیص مصلحت در سال 78
سوال سرنوشتساز امام درباره آمریکا
من و آقای هاشمی و یک نفر دیگر ـ که نمیخواهم اسم بیاورم ـ از تهران به قم خدمت امام رفتیم تا بپرسیم بالاخره این جاسوسان را چه کار کنیم؛ بمانند یا نگهشان نداریم؛ بخصوص که در دولت موقت هم جنجال عجیبی بود که ما اینها را چه کار کنیم!
وقتی که خدمت امام رسیدیم و دوستان وضع را شرح دادند و گفتند مثلاً رادیوها اینطور میگویند؛ آمریکا اینطور میگوید؛ مسئولان دولتی اینطور میگویند؛ ایشان تأملی کردند و سپس با طرح یک سوال واقعی پرسیدند: «از آمریکا میترسید؟»؛ گفتیم نه؛ گفتند پس نگهشان دارید!
بله، آدم احساس میکرد که این مرد خودش از این شُکوه ظاهری و مادی و این اقتدار و امپراتوری مجهز به همه چیز، حقیقتاً ترسی ندارد. نترسیدن او و به چیزی نگرفتن اقتدار مادی دشمن، ناشی از اقتدار شخصی و هوشمندانه او بود. نترسیدن هوشمندانه، غیر از نترسیدن ابلهانه و خوابآلوده است؛ مثلا یک بچه هم از یک آدم قوی یا یک حیوان خطرناک نمیترسد؛ اما آدم قوی هم نمیترسد؛ منتها انسانها و مجموعهها در قوّت خودشان دچار اشتباه میشوند و قوتهایی را نمیبینند.
خاطره سردار محمدعلی جعفری، فرمانده فعلی سپاه پاسداران
چگونه دانشجویان، سفارت را تسخیر کردند
در آن ایام، من نماینده انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده هنرهای زیبا و عضو شورای سیاستگذاری انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بودم. رحمان دادمان هم عضو این شورا بود. نمایندگی انجمن اسلامی دانشگاه صنعتیشریف را آقای یوسفرضا سیفاللهی بر عهده داشت. غیر از این آقایان، نمایندگانی هم از طرف انجمنهای اسلامی دانشجویی دانشگاه پلیتکنیک و دانشگاه علم و صنعت در جلسه حضور داشتند.
بعد از چند ساعت بحث و گفت وگو، عمده نفرات حاضر در جلسه به این نتیجه رسیدند که سررشته بسیاری از توطئهها و شرارتهایی که در کشور انجام میشود، میرسد به سفارت ایالات متحده آمریکا در تهران. به همین سبب تصمیم گرفته شد، ضمن یک حرکت نمادین دانشجویی، این محل به دست دانشجویان مسلمان اشغال شود. خوب به خاطر دارم در آن جلسه، به صلاحدید حضار، قرار شد تمام تمهیدات به کار گرفته شود تا خبر این تصمیم به بیرون درز پیدا نکند. مصوبه دیگر جلسه این بود که هر چه سریعتر شناساییهای دقیقی از موقعیت سفارتخانه به صورت خیلی مخفی و محرمانه انجام بگیرد. برای تحقق این امر قرار شد بچههای عضو تیمهای شناسایی روزی چندبار، سوار بر طبقه فوقانی اتوبوسهای دوطبقه خط میدان سپاه به میدان انقلاب، که از مقابل سفارت آمریکا عبور میکردند، محوطه داخل سفارت را دقیقاً زیر نظر بگیرند و ضمن یادداشت ریز مشاهداتشان آنها را به مسئولان امر در انجمن اسلامی دانشگاه انتقال بدهند. خود من هم سوار بر موتور هوندا 110 چند نوبت رفتم و خیابانها و کوچههای اطراف سفارت را بخوبی شناسایی کردم.
بعد از تکمیل اطلاعات مورد نیاز، تصمیم گرفته شد در اولین فرصت مناسب ایده تصرف موقت سفارت آمریکا را عملی کنیم. یکی از دو نگرانی اصلی ما به واکنش دولت موقت مربوط میشد که مبادا از طرف رئیس این دولت علیه حرکت اعتراضی بچهها موضعگیری منفی علنی انجام بگیرد. نگرانی دوم ما مربوط میشد به اینکه مبادا جریانهایی نظیر مجاهدین خلق و گروههای چپ چریکی در صف ما رخنه کنند و اعمالی را انجام دهند که هم اصالت حرکت ما را نزد امام و مردم زیر سوال ببرند و هم مهمترین گزک را به دست دولت موقت بدهند، که ضمن برخورد با بچههای ما این راهکار اعتراضی را سرکوب کنند. بعد از تکمیل مرحله شناساییهای معابر اطراف و فضای داخلی سفارتخانه، نوبت رسید به انتخاب موعد مناسب برای وارد عمل شدن بچه ها. بحث زیادی انجام گرفت. هر کس روزی را برای اقدام پیشنهاد میکرد. دست آخر، اعضای حاضر در جلسه به اجماع رسیدند که بهترین موعد سیزدهم آبان ماه 1358 است. قرار بود آن روز مردم تهران به مناسبت پانزدهمین سالگرد تبعید امام و اولین سالگرد کشتار دانشآموزان از سوی رژیم شاه و نیز اعلام اعتراض به دخالتهای آمریکا در امور داخلی ایران، راهپیمایی اعتراضآمیزی به سمت سفارتخانه آمریکا بر پا کنند. قرار شد ما بین مردم بُر بخوریم و به محض رسیدن به مقابل سفارت از صف مردم بیرون بزنیم و به سفارت هجوم ببریم.
صبح روز سیزدهم آبانماه در حالی که نم نم باران خیابانهای پایتخت را خیس کرده بود، سیل جمعیت مردم در خیابان طالقانی به راه افتاد. گروههای مختلف دانشجویی هم از چند دانشگاه تهران بین جمعیت در حرکت بودند و دست آخر در محلی نزدیک سفارت به هم ملحق شدند. بعد براساس هماهنگیهای به عمل آمده، همگی به سمت گیت اصلی سفارت آمریکا در تقاطع خیابان مبارزان ـ طالقانی سرازیر شدیم. به محض اینکه در مقابل ورودی اصلی سفارت قرار گرفتیم، نفرات پیشتاز تعیین شده سریع از دیوار سفارت بالا کشیدند و به داخل آن نفوذ کردند.
عمده دانشجویان پیشرو از دانشکدههای فنی و پزشکی بودند. شخصیت برجسته آن جمع شهید بزرگوارمان محسن وزوایی بود. از قبل هماهنگ شده بود آقای کمال تبریزی تمام مراحل اشغال را با دوربین سوپر 8 خودش فیلمبرداری کند. ازدحام جمعیت به حدّی زیاد بود که براحتی نمیشد مردم را کنترل کرد. من و چند تا از بچهها ایستادیم جلوی درِ ورودی و دیوار انسانی تشکیل دادیم تا مانع ورود افراد متفرقه و ناشناس به داخل محوطه سفارتخانه بشویم. زمان دقیق تکمیل تصرف سفارت را به یاد ندارم. شاید دو سه ساعتی طول کشید تا بچهها به همه بخشهای اداری و غیر اداری سفارت آمریکا مسلط بشوند و پرسنل آمریکایی و ایرانی شاغل در آنجا را دستگیر کنند. عمده معطلی بچهها مربوط میشد به رخنه و تصرف ستاد آسیای جنوب غربی (C.I.A) و بخشهای اتاق رمز و تلهتایپ و دیگر مراکز فوق سری آنجا. این هم علت داشت. گارد سفارت، که از اعضای سپاه تفنگداران دریایی ایالات متحده با نام اختصاری U.S.M.C بودند، بشدت مقابل بچهها مقاومت میکردند. بعدها متوجه شدیم علت مقاومت آنها خریدن فرصت برای مأموران C.I.A در اتاقهای رمز برای از کار انداختن رایانهها و نابود کردن بخش مهمی از اسناد سری مأموران ایرانیشان به کمک دستگاههای عظیم کاغذخردکن بوده است.خوشبختانه سرانجام بچهها موفق شدند مقاومت گارد سفارت را در هم بکوبند و آن بخشها را هم تسخیر کنند.
خاطره معصومه ابتکار، از دانشجویان پیرو خط امام
دانشجویان برای هر کاری پیش بینی کرده بودند
دانشجویان در نبود خبرنگاران و بی سر و صدا و بدون پرتاب سنگ یا کوکتل مولوتوف به سمت سفارت آمریکا حرکت کردند. آنها تنها یک انبر بزرگ داشتند که زیر چادر یکی از خانمها پنهان کرده بودند تا با آن قفل را باز کرده، داخل شوند. بعد هم فورا در را میبندند و هیچ گونه بینظمی یا آشفتگی ایجاد نمیکنند. از اول هم برنامهریزی دانشجویان این بود که هیچ سلاحی به کار برده نشود و مانند کاری که زمان انقلاب انجام شد، تنها با شعار داخل شوند. یک نام مشخص یعنی دانشجویان مسلمان پیرو خط امام برای خود برگزیدند که به هیچ حزبی حتی حزب جمهوری اسلامی که حزب حاکم است، اجازه بهرهبرداری از این قضیه را ندهند. دانشجویان برای هر کاری تقسیم کار و پیشبینی کرده بودند. مثلا در ارتباط با اسناد، حساسیت ویژهای وجود داشت چون نگاه این بود که این اسناد سرمایههای ملی است. سند را که نباید وسط حیاط ریخت. در یک صحنه دیده نمیشود که اسناد پخش شده باشد، چرا که یک تیم مامور حفاظت از اسناد بود.
از نکات جالب دیگر این است که حتی یک شیشه در جریان تسخیر سفارت آمریکا شکسته نشد. هدف شیشه شکستن نبود. هدف این بود که جلوی روندی که میرفت به انقلاب اسلامی ضربه وارد کند، گرفته شود. نمیتوان نفی کرد که این کار قابل نقد است، اما با همه انتقادهایی که وارد است، اگر تنها یک نتیجه آن این باشد که جلوی یک کودتا گرفته شده باشد، نتیجهای داشته و به هدف خود رسیده است. جالب این بود که حرکت در ساعات اولیه با حمایت امام مواجه شد. متاسفانه برخی گفتهاند امام ابتدا مخالف بود. اما من از منبع خبر که آقای موسوی خوئینیها بود، پرسیدهام. عملیات تسخیر لانه، ساعت ۱۰ شروع و ساعت ۱۲ تثبیت شده بود. در نماز ظهر آقای موسوی خوئینیها از طریق حاج احمد آقا سوال میکنند. امام فقط میپرسند این دانشجویان چه کسانی هستند و حاج احمد آقا میگویند، دانشجویان مسلمان شناختهشدهای هستند که وابسته به جریان خاصی نیستند.
خاطره فروز رجاییفر از دانشجویان پیرو خط امام
قرار دانشجویان برای مطلع شدن از نظر امام
تشکلهای اسلامی که خود را تابع حضرت امام(ره) میدانستند و با انقلاب اسلامی کاملا منطبق بودند در این رویداد موثر بودند. در آن زمان تشکلهایی بود که رویکرد اسلامی داشتند اما با نحوه تفکر و بینش حضرت امام(ره) فاصله داشتند و وابسته به برخی از گروهکها بودند که بعد هم مشخص شد چقدر در خط نفاق قرار دارند، ولی آن دسته از دانشجویانی که واقعا پیرو حضرت امام(ره) بودند و عاشق قرائت ایشان از اسلام بودند و به خاطر اینکه دانشجویان با روحانیت آشنایی پیدا کنند و مانوس بشوند دفتری را تاسیس کردند به نام دفتر تحکیم وحدت حوزه و دانشگاه و هر تشکل اسلامی در شورای تحکیم وحدت یک نفر عضو داشت و از آن شورای تحکیم وحدت که از دانشجویان سطح تهران تشکیل شده بود ظاهراً یکی از دانشجویان پیشنهاد میدهد که در لبیک به ندای حضرت امام(ره) برای استرداد شاه باید چنین عملیاتی را به لانه جاسوسی آمریکا داشته باشیم که در این بین برخی دانشجویان نماینده دانشگاههای تهران مخالفت میکنند مانند نماینده علم و صنعت و... و چهار دانشگاه اصلی نیز موافقت میکنند و قرار میشود از هر دانشگاه صد نفر انتخاب و برای اجرای این کار با هم هماهنگ شوند.
حضرت امام(ره) برای اتصال بچههای دانشگاه به بیت خودشان آیتالله خامنهای را مطرح کرده بودند، اما زمانی که این اتفاق افتاد ایام حج واجب بود که آیتالله خامنهای به حج مشرف شده بودند و دانشجویان به ایشان دسترسی نداشتند تا کسب تکلیف کنند و در نتیجه مراجعه کردند به آقای خوئینیها، میدانستند که ایشان از طریق آشنایی با مرحوم سید احمد خمینی با بیت امام مرتبط هستند. دانشجویان اصرار داشتند این مطلب را از امام(ره) اجازه بگیرند که کار را ادامه بدهند یا نه. چون امام به عنوان یک رهبر شاید نمیتوانستند ار ابتدا بگویند این کار را انجام دهید ما این کار را انجام دادیم و قرار گذاشتیم اگر امام نظرشان خلاف این بود سریعا بیرون بیاییم و اگر موافق بودند دانشجویان به هدف خودشان که لبیک گفتن به ندای امام(ره) بود، رسیده بودند.
خاطرات زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیت ملی رئیسجمهور وقت آمریکا
تلفن سرنوشتساز
برای من واپسین سال ریاستجمهوری کارتر در ساعتهای تاریک بامداد یکشنبه چهارم نوامبر ۱۹۷۹ در ساعت 5 و 10 دقیقه آغاز شد. تلفن سرخ روی میز من پیاپی زنگ میزد.
تلفنهای صبحگاهی به هیچ روی نامنتظره و شگفتآور نبودند و من گمان نمیکردم این یکی چنین سرنوشتساز باشد. افسر کشیک اتاق طرح وضع با صدای آرام به من اطلاع داد، سفارت آمریکا در تهران از سوی مردم به اشغال در آمده است.
نخستین بار نبود این اتفاق رخ میداد. چهاردهم فوریه، سفارت از سوی ایرانیها مورد تهاجم قرار گرفت ولی دولت ایران در بازگرداندن نظم و پراکنده کردن تظاهرکنندگان موفق شده بود. افزون بر این، طی ماههای پس از رهسپاری شاه، ما بهگونهای محتاطانه تلاشهایی را برای باثبات کردن روابط آمریکا و ایران انجام داده بودیم. همکاران من در وزارت خارجه بر این باور بودند رهسپاری شاه ممکن است باعث شود ایران از ما فاصله بگیرد ولی دشمنی از خود نشان ندهد. در همان زمان آیتالله خمینی که سالیوان او را شخصیتی گاندیوار مینامید، نفوذ خود را از پشت صحنه اعمال کرد. گرچه پیشبینی من نسبت به آینده ایران چندان روشن نبود ولی به نظر من، ما باید از احساسات ضدکمونیستی روحانیون حاکم بهرهبرداری میکردیم و طی چندین فرصت، رئیسجمهور و من، تقریبا آشکارا به ایرانیان اشارههایی کردیم، مبنی بر این که منافع مشترک ما در بازدارندگی کمونیسم است.
طی این دوره هدف راهبردی عمده ما کمک به ایران در حفظ یکپارچگی ملی و استقلال خود به شمار میرفت. گرچه ایران آشکارا با ما دشمنی میورزید ولی همچنان احساس میکردیم طی مرحله دشوار دستیابی به استواری، خردمندانهتر است که درگیر سیاستهایی که هدف از آن بیثباتی دولت نوین ایران است، نشویم و به خلاف آن به ایرانیان یادآوری کنیم امنیت آنان مستلزم روابط باثبات با آمریکا است. افزون بر این، پس از سرنگونی شاه تلاشهای شدیدی را در دولت جهت ایجاد چارچوب امنیتی برای منطقه آغاز کردم تا جای اتکای گذشته ما به ایران را بگیرد.
به هر رو همانگونه که بیم داشتم، پویایی انقلاب در ایران در جهت مخالف ثبات و سازش حرکت میکرد.
بخشی از خاطرات آیتالله هاشمیرفسنجانی
مسئولان و عمل انجام شده
سیزدهم آبان 1358، من و آیتالله خامنهای در مکه بودیم که خبر تصرف سفارت آمریکا را شبهنگام در پشت بام محل اقامتمان، هنگامی که آماده خواب میشدیم، از رادیو شنیدیم؛ تعجب کردیم زیرا انتظار چنین حادثهای را نداشتیم. سیاستمان هم این نبود. حتی اوایل پیروزی انقلاب که گروههای سیاسی، شعارهای خیلی تندی علیه آمریکا میدادند، مسئولان کمک کردند آمریکاییهایی که در ایران بودند، بدون آسیبی به کشورشان بازگردند و خیلی از آنها اموالشان را هم بردند. یکبار هم که [در تاریخ بیست و پنجم بهمن 1357] گروهی مسلح به سفارت آمریکا حمله کردند و آنجا را به اشغال درآوردند، از طرف دولت موقت، نمایندهای [ابراهیم یزدی] رفت و مساله را حل و فصل کرد. بنابراین واضح بود نه شورای انقلاب و نه دولت موقت تمایلی به چنین اقداماتی نداشتند. تحلیلمان این بود که با توجه به مورد مشابه قبلی، این مساله نیز به سرعت حل و فصل خواهد شد. البته این نظر، چیزی از نگرانیهای ما کم نکرد، زیرا با توجه به شناختی که از اوضاع و احوال کشور داشتیم، میدانستیم که پیامدهای حادثه چندان هم قابل پیشبینی نیست.
روزهای بعد، روزهای انتظار و نگرانی بود، تا اینکه به تهران آمدیم و در جریان جزئیات قرار گرفتیم و مشخص شد گروهی از دانشجویان معترض بدون اطلاع و هماهنگی با مسئولان به سفارت حمله کردهاند و آن را به اشغال خود درآوردهاند. اکنون ما در مقابل یک عمل انجام شدهای قرار گرفته بودیم که امام نیز بعد از رویت اسناد و مدارک دخالتهای آمریکا در اوضاع داخلی ایران، آن را تائید کرده بودند.
خاطرات کنت تیلور، سفیر وقت کانادا در تهران
متوجه شدیم ماجرا به این زودیها پایان نمییابد
آنروز همانند روزهای پیشین حدود ساعت 8 و 30 دقیقه تا 9، به محل کارم در سفارتخانه رفتم. در آن روزها سفارتخانه حالت عادی نداشت و هیچکس نمیتوانست پیشبینی کند چه کسی به سفارتخانه مراجعه خواهد کرد و کسی نمیدانست چه رویدادی را در سفارتخانه شاهد خواهیم بود. حدود ساعت 12 ظهر آنروز بود که شنیدم سفارت آمریکا به تصرف درآمده است، در آن زمان تلویزیون چندان وسیله ارتباط جمعی گستردهای نبود اما همه از طریق رادیو یا دهان به دهان شنیدند که سفارت آمریکا تصرف شده است.
سفارت آمریکا روز یکشنبه تصرف شد و سفارت شوروی سابق در تهران روز دوشنبه به مناسبت روز ملی این کشور، مراسم ویژهای برپا کرده بود و بیشتر سفرا و دیپلماتهای خارجی مقیم تهران در این مراسم شرکت کردند. در این همایش، همگان در باره این رویداد گفتوگو میکردند و عقیده کلی بر این بود که این ماجرا بزودی خاتمه خواهد یافت. شاید خود آیتالله خمینی وارد ماجرا شود و بگوید دیگر بس است و شاید هم یزدی که در آن زمان وزیر امور خارجه بود، همان گونه که ماجرای قبلی تصرف سفارت آمریکا را فیصله داده بود، این بار مداخله کند و به ماجرا پایان دهد.
با آنکه بروس لینگن، کاردار سفارت آمریکا در تهران در مهمانی سفارت شوروی حاضر نبود اما تصور ما این بود که ظرف یکی دو روز آینده وی را ملاقات خواهیم کرد، اما پس از گذشت چند روز متوجه شدیم اینبار ماجرا به این زودیها پایان نخواهد یافت.
من و دیگر دیپلماتهای مقیم تهران تلاش میکردیم نشستی با یکدیگر داشته باشیم و برای پایان دادن به این ماجرا رایزنی کنیم اما این تلاشها به جایی نرسید.
خاطرات هامیلتون جردن، رئیس وقت کاخ سفید در 13 آبان 58
اخبار تهران در صدر خبرها
یکشنبه چهارم نوامبر ۱۹۷۹، ساعت 4 و 30 دقیقه صبح، تلفن اتاق من زنگ زد. حدود یک دقیقه طول کشید تا با صدای زنگهای مکرر تلفن از خواب بیدار شوم و به یاد بیاورم در کجا هستم. در تاریکی بهدنبال کلید چراغ و سپس تلفن گشتم تا توانستم گوشی را بردارم. صدایی از گوشی تلفن گفت: «آقای جردن. من افسر نگهبان اتاق وضع کاخ سفید هستم. عذر میخواهم که در این وقت شب شما را بیدار میکنم. به ما خبر دادهاند سفارت آمریکا در تهران از طرف عدهای اشغال شده و کارکنان سفارت به اسارت گرفته شدهاند.» گفتم «خدای من.. آیا کسی هم زخمی یا کشته شده است؟» افسر نگهبان جواب داد «تا آنجا که ما میدانیم نه ... ولی هنوز اطلاعات کاملی در دست نداریم و به محض اینکه خبر تازهای برسد، شما را در جریان خواهیم گذاشت.»
پرسیدم «آیا رئیسجمهور هم از این موضوع مطلع شده است». پاسخ دادند قبل از تلفن به من، رئیسجمهور بهوسیله سایروس ونس وزیر امور خارجه از جریان اطلاع یافته است.
وقتی گوشی تلفن را گذاشتم، مدتی مبهوت و متحیر بودم. پیش خود گفتم اگر این کار جدی باشد، معنی آن این است که ما با ایران در حال جنگ هستیم و اگر کار به جاهای باریک بکشد، تاثیر آن در مبارزات انتخاباتی ما چه خواهد بود؟ در این افکار بودم که تلفن دوباره زنگ زد. این دفعه «فیل وایز»، منشی مخصوص رئیس جمهور بود که همیشه همراه او به مسافرت میرفت. وایز که از «کمپ دیوید» تلفن میزد هیجان زده گفت، آیا از وقایع تهران خبر داری؟ گفتم چند دقیقه پیش اطلاع یافتهام و الان هم به آن فکر میکنم. وایز گفت فکر نمیکنی رئیسجمهور باید فورا به واشنگتن مراجعت کند؟ گفتم به عقیده من بهتر است چند ساعت تامل کنیم چون این امید هست که مثل وقایع ماه فوریه گذشته با دخالت دولت ایران کار فیصله یابد و گروگانها آزاد شوند. بعد از این مکالمه تلفنی، با امیدی که به خود تلقین میکردم، دوباره به خواب رفتم. ساعت 6 و 15 دقیقه با تلفن دیگری از خواب پریدم. آخرین خبر این بود که با «بروس لینگن» کاردار سفارت تماس حاصل شده و او اطلاعات بیشتری درباره جریان اشغال سفارت داده است. همین تماس و اینکه کاردار ما به دست اشغالکنندگان سفارت نیفتاده، خبر خوبی بود.
خاطرات رئیسجمهور وقت آمریکا
بررسی اقدامات تلافیجویانه از سوی کارتر
روز یکشنبه چهارم نوامبر ۱۹۷۹، تاریخی است که من هرگز آن را فراموش نخواهم کرد. اوایل صبح آن روز برژینسکی گزارش داد، 3000 نفر از افراطیون، اعضای سفارت آمریکا در تهران را ـ که تعدادشان 50 یا 60 نفر است ـ دستگیر کردهاند. پس از آن ونس (وزیر خارجه وقت آمریکا) و من فورا اطمینان خاطر و ضمانتهایی را که قبلا از سوی مقامات ایرانی برای حفظ جان آمریکاییان به ما رسیده بود، مورد بررسی قرار دادیم. ما شدیدا نگران و ناراحت بودیم، ولی اطمینان داشتیم مقامات ایرانی، بزودی اشغالکنندگان سفارت را از محوطه سفارت بیرون میکنند و افراد ما را آزاد خواهند ساخت.
تا جایی که ما میدانستیم، هیچگاه یک دولت میزبان از کوشش برای حفظ جان دیپلماتهای خارجی که مورد تهدید واقع شده بودند، کوتاهی نکرده است. نخستوزیر و وزیر خارجه ایران هر دو صراحتا تعهد کرده بودند از کادر و اموال ما محافظت کنند.
در یکی دو هفته گذشته، حتی نیروهای آیتالله خمینی برای متفرق کردن تظاهرکنندگان در اطراف سفارت آمریکا کمک و همکاری کرده بودند.
نخستوزیر بازرگان، حداکثر تلاش خود را برای اجرای تعهدات خود به عمل آورد ولی کاری از پیش نبرد و اقدامات او بینتیجه ماند.
به این ترتیب نگرانی ما رو به فزونی گذاشت. ما با مقامات دولت بازرگان و مقاماتی که عضو شورای انقلاب بودند، تماس گرفتیم، ولی تمام کوششهای ما بیثمر بود. اشغالکنندگان سفارت یکشبه بدل به قهرمان شده بودند. آیتالله خمینی از عمل آنها ستایش کرد و هیچ مقام دولتی حاضر نبود با آنها مواجه شود. بازرگان و یزدی با حالتی توام با یاس استعفا کردند.
روشن نبود این مهاجمان چه میخواستند. برداشت من این بود که آنها ابتدا نمیخواستند بیش از چند ساعت در محوطه اشغالشده سفارت باقی بمانند یا آمریکاییان دستگیر شده را در اسارت طولانی نگه دارند.
با وجود این، هنگامی که آیتالله خمینی از آنها حمایت کرد، آنها عمل غیرقانونی خود را ادامه دادند. گروگانگیران هیچگونه فکر مشخصی درباره اینکه در ازای آزادی گروگانها چه میخواهند، نداشتند، بجز اینکه بازگشت شاه و استرداد اموال وی را مطالبه کنند.
من روز ششم نوامبر ۱۹۷۹ در دفتر خاطرات خود نوشتم: ما اقدامات تلافیجویانهای را مورد بررسی قرار دادهایم. هنوز ۵۷۰ آمریکایی در ایران داریم. من به شرکتهایی که این افراد را در استخدام داشتند، دستور دادم آنها را از ایران خارج کنند.
ما همچنین از الجزایریها، سوریها، ترکها، پاکستانیها، لیبیاییها و سازمان رهاییبخش فلسطین درخواست کردیم در این موضوع مداخله کنند. البته شاه را طبق درخواست آنان به ایران باز نمیگرداندیم.
اولین هفته ماه نوامبر ۱۹۷۹ دشوارترین ساعات زندگی خود را میگذراندم. سلامت گروگانهای آمریکایی در ایران به صورت نگرانی دائم در آمده بود. صبح زود در باغچههای کاخ سفید مشغول قدم زدن میشدم و شبها خواب به چشمم راه نمییافت. همواره در این اندیشه بودم برای آزادی گروگانها چه میشود کرد، بدون اینکه احساسات و شرافت ملی خود را لکهدار سازیم. به هر پیشنهادی هرچند غیرعقلایی و مسخره به نظر میرسید، گوش میدادم. از جمله پیشنهادهای مذکور، تحویل شاه به ایران برای محاکمه و نیز بمباران اتمی شهر تهران بود.
گرچه نمیتوانستیم روش آیتالله خمینی را حدس بزنیم، ولی سعی میکردیم منطقی رفتار کنیم. پاپ ژان پل دوم با درخواست من مبنی بر تماس مستقیم با آیتالله خمینی موافقت کرد. همزمان با این کوششها، خود را برای هر نوع اقدام نظامی لازم آماده میکردیم. عکسهای ماهوارهای گرفته شد تا موقعیت هواپیماهای نظامی و مناطق استراتژیک ایران دقیقا مورد بررسی قرار گیرد. تمایلی به خونریزی نداشتم، اما اگر کوچکترین آسیبی به گروگانها میرسید، این عمل اجتنابناپذیر بود. ایرانیان به من اطلاع داده بودند در صورت هرگونه اقدام نظامی، افراطیون، گروگانها را خواهند کشت. لذا تفکر درباره هرگونه عمل نظامی نیز بیحاصل بود.
بخشهایی از یک گفتوگو با جان لیمبرت، یکی از گروگانها
ژست بشردوستانه
چهارم نوامبر ۱۹۷۹ دانشجویان کنترل سفارت را در اختیار گرفتند. بیست و دوم اکتبر همین سال شاه اجازه ورود به آمریکا را یافت. از سوی آمریکا این ژستی بشردوستانه بود که البته در آن شرایط احمقانه بود. هیچکدام از ایرانیها این اقدام را انساندوستانه تفسیر نکردند و تاریخ روابط دو کشور هم تفاوتی با این نظر مردم نداشت. پیش از این ما پیامی به وزارت خارجه آمریکا فرستادیم مبنی بر اینکه در تهران هیچ مراقبت و حفاظتی از ما صورت نمیگیرد. به آنها گفتیم دولت موقت قدرتی برای مراقبت از ما ندارد. اما پاسخی که دریافت کردیم بسیار بد بود. در واقع گفتند: بسوز و بساز. آنها میگفتند، کاری نداریم که چه میگویید و کارمان را باید تحت هر شرایطی انجام دهیم. البته جیمی کارتر در این میان تنها فرد تصمیمگیرنده بود که کسی را نداشت.
از اینرو مشاورانش او را ترغیب کردند اجازه دهد شاه وارد آمریکا شود. سایروس ونس (وزیر خارجه وقت آمریکا) مخالف این کار بود، اما بعد نظرش را تغییر داد. بیستم اکتبر، کارتر خودش را تنها در میان مشاورانش دید. از نظر استراتژیک اجازه ورود دادن به شاه، اقدامی بسیار خطرناک برای آمریکا بود. همانطور که ایرانیها میگویند، سیاست پدر و مادر ندارد و آن زمان ما نیز در ایران در حال نادیده گرفته شدن بودیم. بارها از آمریکا به ما میگفتند «روز خوبی داشته باشید» اما به خودم که فکر میکردم، میگفتم همه ما در ایران خواهیم مرد. تعدادی از همکارانم همین نظر را داشتند اما تا چهارم نوامبر (سیزدهم آبان) اتفاقی برای ما نیفتاد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: