پیام‌های​کوتاه

* کبوترای خیال و مرغای اندیشه‌تون رو به pasukhgoo در جیمیل (دات کام) ایمیل کنید، خروساش رو به نشونی پُستی صفحه بفرستین، این بُلبلای کوچول‌موچول نظر و پیشنهادتونم پیامک کنین به شماره‌ای که صفحه آخر چاردیواری چاپ شده.
کد خبر: ۶۱۰۳۴۷

سایه از نوشهر: چرا بعضی آدما اون چیزی که نیستن تظاهر می‌کنن؟ مثلا تو جمع ادعا می‌کنن خیلی حالیشونه و عقل کُلّند یا بعضیا ادعا می‌کنن خیلی کارها از دستشون برمیاد، هر کی مشکلی داره وعده می‌ده که من می‌تونم حلش کنم اما هیچ کاری از دستش برنمیاد. راستی چرا؟

ف. کلوچه: در جواب «حمید» می‌تونم بگم ضعف از خودمونه اما نمی‌خوایم ضعفمون رو بقیه بفهمن تا مورد تمسخر یا هر‌هر و کرکرشون قرار بگیریم. به خاطر همین انگشت اتهام سمت اطرافیان نزدیک می‌چرخه و بقیه متوجه ضعف نمی‌شن.

مرجان 21 از اراک: تو درست می‌گویی. من این‌جا سرم گرم است اما نه آن‌طوری که تو فکر می‌کنی. آن‌قدر سرم گرم است که می‌توان تمام یخ‌های دنیا را با آن آب کرد[...].

نسیم از کرمانشاه: در جواب «غزال» باید بگم این موضوع واسه منم پیش اومده. اونم خیلی خیلی ناجور. به نظرم همین که الان روبه‌روشی مایة شرمندگی همیشَشِه. البته اگر دلت خنک نشد عین من منتظر فرصت مناسب باش اما اولی راه عاقلانه‌تریه[...].

بهراد از سرعین: می‌گم همة اینایی که اس می‌زنن، همه‌شون عاشق دل‌شکسته تشریف دارن؟ احیاناً چسب واسه چسبوندن خواستین خبرم کنین.

ماری الف: 1-در جواب «حمید از ایلام»، اخلاق بدمون رو اصلاح نمی‌کنیم چون قبول نداریم بده. انتقادپذیر نیستیم. اگه قبول کنیم حتماً اصلاح می‌کنیم. 2-واقعاً بهت تبریک می‌گم که موفق شدی از همة نقاط ایران بچه‌ها رو دور هم جمع کنی[...].

این اونان که من رو در جمع خودشون پذیرفته‌ن. ممنون تو و اونام.

زیبای بیدار: من 4 ساله روزنامه رو هر دوشنبه می‌خرم. می‌خونمش، تیکه‌های قشنگش رو می‌نویسم تو دفتر. حالا اونقدر زیاد شده جا ندارم بذارمشون. به مامانم می‌گم کمد بخر برام می‌گه: نمی‌خرم! کم حاضرجوابی، جوابای پاسخگو رو هم بخونی بدتر جواب دادن یاد می‌گیری. اینا رو می‌ریزم می‌ره، اتاقت رو به هم ریختن!

اینا رو مامانت می‌گه؟ تاکسی... برج میلاد لدفن! (تفو بر تو ای دار دنیا... تفو!)

سمیرا بابااحمدی از اهواز: مطالب «پری رحمانی» و شعرهای «غزال از اصفهان» خیلی قشنگن. بهشون خسته نباشید می‌گم.

معصومه از زنجان: دیشب از سکوت ستاره‌ها چیزی فهمیدم، چیزی شبیه هق‌هق گریه در تنهایی، یا چیزی شبیه شیون و فریاد. آری سوگواری بود برای دل من، برای دلم که دیگر ستاره‌ای در آسمان ندارد.

هستی 93: آدما دو دسته‌اند؛ یکی اونایی که دیگرون رو پلی می‌بینن واسه رد شدن و گذشتن از جاهایی که براشون خطر داره، یکی هم اونایی که تو زندگی نقش پل و نردبون رو بازی می‌کنن. چقد خوبه هر کسی که از پل رد شد خودش رو مدیون دیگرون بدونه و اونم پلی بشه برا عبور بقیه.

محمود فخرالحاج از قم: احتیاج به تلنگر بود یا نه، نمی‌دونم اما خوبه به بهانه‌ای بروبچه‌های قدیمی رو دور هم جمع کرد. به بهانة همین یادآوری فرصتی پیدا کردم، دلتنگ شدم، تا سری به آرشیو قدیمی خودم (مربوط به سال 85) بزنم[...].

به‌به! حاج محمود خودمون! از این ورا؟ خوشحالمون کردی عضو قدیمی. خوبی؟

هم‌قرن: آخه این چه کاریه با خودت می‌کنی؟ یه جواب می‌نویسی، سه بار می‌گی یه چیزی بنویسید به درد دیگران بخوره. یه دفعه در این‌جا رو تخته کن بیمارستان بزن که قشنگ به درد دیگران رسیدگی کنی. آخه من به درد خودم نمی‌خورم چه برسه دیگراااان.

وسعم نمی‌رسه بیمارستان بسازم، وگرنه همین کار رو هم می‌کردم! می‌خوای بیا وسعش از تو، ساختش از من؟ هیم؟! (خوبه‌هاااا... تو بشو هیات امنا، منم دربونش اصاً! این جوری به درد خودمون و دیگران، هر دو با هم می‌خوریم، می‌آشامیم، ولی اسرافم نمی‌کنیم!)

زهرا منیزیم از مشگین شهر: [...]داش من نمی‌خوای بچاپی بگو نفرست. چرا با احساس شکستة یه جوون بازی می‌کنی؟ تا کی منتظر شم؟ ترکید مغز تاب خورده‌م از بس نوشتم.

آاااهاااا... تازه بعد از این همه مطلبی که هی سرچ می‌کردم هی رو وب بود، این اولیش بود که رو وب نبود! (به جای عصبانی شدن و جوالدوز زدن به من، بشین یه سوزنی آروم به خودت بزن، به قول عزیزمون زکریای رازی: بسا که کاغذ تورنسول عمل همی‌نموده، منیزیم به طلای ناب بدل گردید!)

حمید از ایلام: برای تغییر یه فرهنگ بد باید تغییر رو از خودمون شروع کنیم تا به دیگران برسیم. خیلی از ما رفتارای بد تو وجودمون هست. بعد برای دیگران نسخه می‌پیچیم و می‌گیم بقیه فرهنگ ندارن. بیایم برای تغییر از خودمون شروع کنیم و رو خودمون کار کنیم.

سحر 72 از سنندج: متن‌های جوجه تیغی عالیه. می‌شه ازش همیشه بچاپی؟

مامان‌بزرگم از اون ور صدام کرده می‌گه: ننه جون بگو بینم، تو با این نظرات رنگی‌منگی بروبچ، که یکی می‌گه چرا فلانی رو می‌چاپی، یکی می‌گه چرا بهمانی رو نمی‌چاپی، آخ چطو می‌فهمی با چه ادوات لهو و لعبی حرکات موزون انجام بدی؟! (بگو بینم، به نظرت چه جوابی به مامان‌بزرگم بدم که دوباره دس به وردنه نشه؟)

هلاله: چه جوری خاطرات تلخ گذشته رو فراموش کنم؟ هر کاری واسه از یاد بردن کردم هیچ فایده‌ای نداشت.

پریسا پذیره: (چرا حرف دلم رو که بهت زدم چاپ کردی؟ خب شعرم رو چاپ می‌کردی؛ ولی ممنون) نگاه نکردم به دریا، ترسیدم یادم بیای. دستامُ گذاشتم تو دستات تا شاید باهام بیای. بی‌معرفت من بودم که واسه‌ت جلو همه واستادم، بعد تو به اون می‌گی عزیزم ما چقد به هم می‌یاییم؟!

اونی رو که می‌خوای چاپ نشه، باس بگی که چاپ نکن. از اون ورِ قضیه داریم: دو دو تا چار تا به دهش ده بر یک، پس نتیجه می‌گیریم که چاپ نمی‌کردم هم معلوم نبود، شاید می‌گفتی چِر چاپ نکردی! خیامم می‌گه: اون که فرستادی شعر نبوداااا... الان اینم شعر نیستاااا... (دِ... می‌گم خیام می‌گه... عجباااا!)

پردیس: به نظرم عوامل زیادی می‌تونن رو زندگی آدما اثر بذارن چون زندگی آدما چندین بُعد داره. یه آدم همیشه چند تا نقش رو تو زندگیش داره که باید تو نقشاش خوب ظاهر بشه و کاراش رو به نحو احسن انجام بده. عواملی مث ناآگاهی، بیماری‌های جسمی و خصوصاً مشکلات روحی، خونواده، محیط و از همه مهم‌تر خود آدم هستش [که در این کار مؤثره]. البته همون درصد کم حاشیه، بعضی وقتا پوست آدم رو می‌کنه.

پوست چیه؟ دیده شده که کلاً یه کالبدشکافی دقیق با شرح جزئیات و تهیة عکس و اسلاید از آدم عرضه کردن حتی! همون اونا... درصد کما!

علیرضا 23 از تهران: در جواب غزل می‌خواستم بگم که منم این شرایط رو تجربه کردم. بهت پیشنهاد می‌کنم که اون رو ببخشی چون در غیر این صورت خودتی که اذیت می‌شی[...].

(چون دفعه اولت بود بیخیال فینگیلیشت شدم. با حروف فارسی بنویس).

ق. 17: می‌خواستم بگم منم با نظر اونی که گفت تلگرافخونه مگه چشه موافقم. ما آدما اندازة توقعاتمون گاهی از قد برج میلادم می‌زنه بالاتر. بعدشم مگه دست فِریه؟ بابا خودمونا کُشتیم تا شدیم 2 صفحه. ضمیمه که مال خودش نیس.

گفتی برج میلااااد؟ آخ... یادم اومد! تاکسی... همین جا نگه دار!

عسل، 16 ساله از محمدشهر کرج: خیلی جالبه‌ها! حتی اگه دردناک‌ترین نوشته رو بفرستم براتون، با دیدنش تو صفحه، کلی دلم شاد می‌شه!

دختری از برج قابوس: در جواب حمید، ما آدما می‌خوایم خوب مطلق باشیم. از طرفی هم اراده‌ش رو نداریم که رفتارهای بدمون رو کنار بذاریم، همه تقصیرا رو می‌اندازیم گردن دیگران که خودمون رو ثابت کنیم غافل از این‌که به جایی نمی‌رسیم.

یادت باشه تغییر از یه برج کج و معوج قدیمی و داغون برای تبدیل شدن به یه آد م جدید و مدرن ، سخت و زمان بر.

زهرا جعفری از اراک: این همه شعر و احساس فرستادم براتون حتی توی تلگرافخونه هم اسمم رو ندیدم. دیگه دارم به استعدادم شک می‌کنم. چطور فک می‌کنی کپی بوده؟

دیگه اگه بعد از اون همه‌ای که می‌گی، توی تلگرافخونه هم اسمت رو ندیدی، نباس به استعدادت شک کنی، یه تستی روی درجات گیراییت بزن! مثلاً با خودت بگو: شاید به دستش نرسیده، اونم وقتی که زبونش مو درآورده بس که گفته اگه مطلبی به دستم برسه، حتماً اسمتون یه جا از این دو صفحه چاپ می‌شه).

نیما از کرمانشاه: 1-دویدن رو دوست دارم. مخصوصاً به ناکجا، بدون مقصد، بدون هدف، این‌جوری راحت‌ترم چون دیگه دغدغة نرسیدن رو ندارم. بعضی وقتا فقط باید رفت. 2-خیلی خسیس شدی. چند وقتیه همه‌ش من دارم خرج می‌کنم. دیگه کفگیرم به ته دیگ خورده. از این به بعد دونگی حساب می‌کنیم. هر کی دونگشو از سهم عشقش می‌ده.

تو هم چند وقتیه وقت نمی‌ذاری‌هاااا... همه‌ش مطالب بهتر بقیه، تو رو از وسط صفحه میارن این‌جا!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها