در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم

وقتی سن کمی داشتم، نسبت به مواد کنجکاو بودم. میدیدم اطرافیانم آن را مصرف و حال خوبی پیدا میکنند. نمیدانستم چیست و بعدها فهمیدم تریاک است. چون مشکلات روزمره اذیتم میکرد، فکر کردم با مصرف تریاک میتوانم آن حال خوب را تجربه کنم. طبیعتا روزهای اول حال خوبی به من میداد و نمیتوانم آن را انکار کنم ولی وقتی مصرفم زیاد و مواد مخدر بیشتری وارد بدنم شد، آن حال خوب را از دست دادم و وابسته مواد مخدر شدم. طوری شده بود که وقتی از خواب بیدار میشدم، باید مواد مصرف میکردم. شب هم قبل از خواب باید یک سرنگ مواد در رگم خالی میکردم.
اولین بار کجا و چطور مصرف کردی و مواد را از چه کسی گرفتی؟
آن موقع سنم کم بود. محلهمان پارکی داشت. برای دوچرخهسواری به آنجا میرفتم. آدم شری بودم و بیشتر اوقات با افراد بزرگتر از خودم میچرخیدم. همان موقعها بود که یکی از دوستانم یک قوطی کبریت به من داد و گفت: «هر کس به پارک آمد و تریاک خواست، یکی از اینها به او بده و فلان مبلغ هم از او پول بگیر.» یکی دو روز گذشت تا این که یک بار خودم مصرف کردم، اما دفعه اول نشئه نشدم و فکر کردم کم مصرف کردهام. به همین دلیل نصفه بعدی را هم مصرف کردم. فکر کنم در مجموع حدود یک گرم شد. حالم خیلی بد شد. آن شب خانوادهام مرا به کلانتری بردند تا بدانند مواد را از کجا گیر آوردهام.
خانواده برای این که از تکرار مصرف جلوگیری کنند، چه کاری انجام دادند؟
روزهای اول به من اجازه نمیدادند از خانه خارج شوم و در خانه را قفل میکردند ولی چون نشئه بودن را حس کرده بودم، به هر طریقی بود مواد به من میرسید. تلفن میزدم دوستانم به خانهمان بیایند. البته روزهای اول وابسته مواد نبودم. بعد از این که مصرفکننده واقعی شدم، کمپهای مختلفی را تجربه کردم.
روزهای اولی که کمپ چیتگر راهاندازی شد، آنجا زمینی خالی بود که فقط چند تا چادر داشت. من جزو اولین نفراتی بودم که به آنجا رفتم، اما تجربه موفقی نداشتم و هر بار وقتی بیرون میآمدم دوباره مواد میزدم و حتی بارها و بارها پیش آمد که خانواده به کمپهای اجباری تلفن میزدند و شب که در خانه خواب بودم، دست و پایم را میبستند و میبردند، اما به محض این که بیرون میآمدم، دوباره شروع میکردم. همیشه این فکر در سرم بود که چرا وقتی به کمپ میروم و مواد مخدر نیست، مصرف نمیکنم و چطور میشود که وقتی بیرون میآیم، دوباره سراغ مواد میروم. وقتی روش درست درمان را یاد گرفتم، فهمیدم چیزی درون من کم و آن بالانس بودن مواد مخدر درونی و بیرونی است و طبیعتا وقتی حالت شبهافیونی بدن فعال نیست، باید مواد مخدر وارد بدن شود. بالاخره طی یازده ماهی که درمان شدم، بالانس مواد مخدر درونی درست شد و خود بدن من مواد مخدر ترشح کرد و دیگر نیازی به مواد مخدر نداشتم. حتی این حس هم سراغم نیامد که بخواهم مواد مخدر را دوباره تجربه کنم. گاهی جایی هستم که اطرافیان یا دوستانم مواد مصرف میکنند، اما من هیچ تمایلی به مصرف ندارم و مثل دیگر چیزهای عادی که اطرافم وجود دارد، با آن برخورد میکنم.
چه شد که به فکر درمان افتادی؟
اوایل خسته شده بودم. صبح که از خواب بیدار میشدم، باید سرنگ را پر و مواد مصرف میکردم و این خستهکننده شده بود. تا موقعی که حشیش، تریاک و الکل مصرف میکردم هیچ وقت به فکر درمان نیفتادم چون زندگیام حالت عادیاش را سپری میکرد. فقط هر روز باید مقداری تریاک میخوردم، اما هفت سال از دوران اعتیادم را شیشه و کراک مصرف کردم. جزو اولین نفراتی بودم که این مواد را امتحان کردند. وقتی شیشه و کراک وارد زندگی من شد، همه چیز به هم ریخت. تا وقتی تریاک مصرف میکردم، خط اتوی شلوارم یک روز هم جابهجا نشده بود، اما وقتی مصرف کراک و شیشه را آغاز کردم، با داشتن خانه، زندگی و کار خوب میرفتم و در باغها میخوابیدم چون نمیخواستم یک بار یک ذره خمار شوم و مواد گیرم نیاید.
این رفتار من نشان میدهد، مصرفکننده به جایی میرسد که به بنبست میخورد و دیگر آن حال خوش را تجربه نمیکند. تا وقتی مواد را دوست داشتم که حال خوش به من میداد و وقتی این حال ایجاد نمیشد، مواد چیز اضافهای شد. این فکر همیشه در ذهن من بود. من فوقدیپلم رشته ساختمان داشتم و بعد از درمان هم خبرنگار و عکاس کنگره شدم. طبیعتا در آن مدت به بنبست خورده بودم و ماده مخدر دیگر به من لذت نمیداد. بنابراین تصمیم گرفتم ادامه ندهم. خودم از خانواده خواستم راهی را پیدا کنند تا درمان شوم. بارها برای درمان به کمپ رفته بودم، اما این ماجرا ادامه داشت تا این که از کمپ اجباری بیرون آمدم و برای مصرف به یکی از جاهایی رفتم که میشناختم. آنجا دو نفر درباره ترک و درمان صحبت میکردند.
جرقهای به ذهنم آمد و احساس کردم جای مناسب را برای درمان پیدا کردم. دو روز بعد که دوباره خمار شدم حرفهای آن دو دوست را به یاد آوردم و وقتی به خانه برگشتم، شماره جایی را که تصمیم گرفته بودم به آنجا بروم خواستم، اما آنها به اشتباه شماره تلفن جای دیگری را به من دادند که ساختمان بغلی آن محل بود. به آنجا رفتم و گفتند تو یوآردی باید بکنی و فلان مبلغ هزینهاش میشود. من که دو سه میلیون در جیبم نبود، ناامید شدم و بیرون آمدم. داشتم از خیابان رد میشدم که احساس کردم یکی مرا صدا کرد. وقتی برگشتم و پشتم را نگاه کردم، تابلوی اصلی را دیدم و فهمیدم آدرس را اشتباه رفته بودم. این طور بود که درمان را شروع کردم.
بدترین خاطرهای که از دوران مصرف داری، چیست؟
بدترین خاطرهای که دارم و تا الان آن را به کسی نگفتهام و بعضی مواقع خوابش را میبینم، این بود که یکی از دوستانم به من حشیش داد و گفت، سجاد این را نگه دار تا چند روزی آن را مصرف کنیم. شب خوابیدم و صبح دیدم گردن و تمام بدنم پر خون است. در آن حال نشئگی متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده. وقتی هوشیار شدم، فهمیدم مادرم آن قوطی حشیش را پیدا کرده و نصفه شب چاقو برداشته تا مرا بکشد. هنوز جای بخیههای آن مانده است. خواهرم نجاتم داد و ملحفهای را که روی خودم کشیده بودم، دور گردنم پیچید تا خون کمتری از من برود. ببینید چه بلایی سر خانواده آورده بودم که مادر میخواست تنها پسرش را که در آن خانه با آنها زندگی میکرد، بکشد.
گفتی هفت سال شیشه و کراک استفاده کردی. این مواد توهمزا هستند. توهم تو چه بود؟
من همراه شیشه و کراک، مرفین که شامل تریاک و کوکائین میشود، مصرف میکردم؛ البته توهم هم میزدم. من موبایل فروش بودم و به اندازه یک مغازه موبایل را به خاطر توهمی که میزدم، خراب کردم. موبایل میخریدم تا در مغازه بفروشم، اما به خاطر توهمی که میزدم آن را باز میکردم که ببینم داخلش چه خبر است. الان در خانه یک کمد موبایل خراب دارم.
توصیهات به آنهایی که مصرفکننده هستند، چیست؟
توصیهام این است که مواد مخدر کمتری مصرف کنند و راهی برای درمان اعتیادشان پیدا کنند. البته این کار بسادگی عملی نیست و نمیتوان به شخصی که مصرفکننده است، گفت باید این کار را انجام بدهی و نباید مخدر مصرف کنی. خود فرد باید به نقطهای برسد که بخواهد مصرف نکند.
رفتار خانواده قبل و بعد از درمان چه تفاوتی کرد؟
مهمترین موضوعی که مرا اذیت میکرد، نگاه خانواده بود. هیچ وقت منتظر نمیشدند به خانه برسم و بعد غذایشان را شروع کنند. همیشه غذایشان را میخوردند و وقتی میرفتم خودم باید تنها غذا میخوردم، اما الان طوری شده که اگر دیر کنم، تلفن میزنند و نگران حال من هستند. این را هم بگویم که مجرد و الان بیکارم، اما خانواده خیالشان راحت است. همیشه به من احترام گذاشتهاند و هر موقع به آنها نیاز پیدا کردهام، آن را برآورده کردهاند./ ضمیمه تپش
شاهد حلاج
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: