درگیری سارق و مالباخته باعث جراحت سنگین ریش‌سفید شهر شد

جان به در بردن از تیراندازی سارق

این روزها همه حرف‌های همشهریان عموشِمِل، درباره حادثه مرگباری است که برای او اتفاق افتاد. هیچ‌کس حتی پزشکان معالج بیمارستان هم فکر نمی‌کردند پیرمرد جان سالم به در ببرد و زنده بماند. کسی باورش نمی‌شد عموشمل که مردی ساکت و آرام بود، در چنین اتفاقی، ناخواسته با مرگ رودررو شود. این روزها ترس عجیبی از این حادثه و حضور دوباره ضارب در شهر حاکم شده است.
کد خبر: ۶۰۵۲۵۹
جان به در بردن از تیراندازی سارق
15روز از بستری شدن پیرمرد هفتاد و پنج ساله در بیمارستان می‌گذرد و حال عمومی‌اش نسبتا خوب است. می‌تواند صحبت کند، اما کلمات او نامفهوم است و به ناچار از ناصر جمال عظیمی، برادرزاده او که در بیمارستان مراقب عمویش است، می‌خواهیم تا درباره روز حادثه توضیح بدهد. از قرار معلوم پیرمرد مو به موی این اتفاق مرگبار را برای ناصر تعریف کرده است. ماجرا به یک هفته قبل از حادثه تیراندازی مربوط می‌شود، به زمانی‌که یک راس گاو از یکی از همشهری‌های عموشمل و ناصر دزدیده شد. او می‌گوید: «این اتفاق در بندر سیری افتاد، در شهری که همه همدیگر را می‌شناسند و طبیعی است که اگر دزدی شود همه متوجه می‌شوند. در منطقه ما پنجشنبه بازاری وجود دارد و هرکس حیوان فروشی داشته باشد، آن روز به بازار می‌آید. سارق هم که از همشهری‌های ما بود، گاو دزدی را به بازار آورد تا بفروشد. گاو را به یکی از خریداران فروخت و پولش را گرفت و رفت.»

مالباخته که می‌دانست پنجشنبه‌ها حیوان در بازار خرید و فروش می‌شود، به بازار رفت تا ببیند گاوش در میان حیوانات خرید و فروش‌شده هست یا نه. صاحب دوم گاو، هنوز در بازار بود و حیوان هم کنارش. مالباخته در میان حیوانات دنبال گاوش گشت و بعد از مدتی پیدایش کرد. از خریدار گاوش پرسید آن را از چه کسی خریده است؟ او هم نام و نشانی فروشنده یا همان سارق گاو را داد. مالباخته که سارق را می‌شناخت به در خانه‌اش رفت.

 

گلوله‌های کلاشینکف

سارق که اصلا فکر نمی‌کرد دستش رو شود، وقتی با مالباخته رودررو شد، تعجب کرد، اما خودش را نباخت و برای این‌که موضوع دزدی جایی درز نکند، به مالباخته گفت: من پول فروش گاوت را تمام و کمال به تو پرداخت می‌کنم، این موضوع بین من و تو بماند و به کسی نگو تا آبرویم نرود.

ناصر توضیح می‌دهد: «سه چهار روز گذشت، اما سارق به وعده‌اش عمل نکرد و پول گاوی را که فروخته بود به مالباخته پس نداد. مالباخته هم که حسابی شاکی شده بود، موضوع دزدی را فاش کرد و به همه گفت سرقت کار چه کسی بوده است. چون شهرمان کوچک است و همه همدیگر را می‌شناسند، خیلی طول نکشید تا تمام اهالی از ماجرای سرقت باخبر شوند و بفهمند این دسته گل را چه کسی به آب داده است.»

با فاش شدن موضوع دزدی، خبر به گوش خود سارق هم رسید و از نگاه‌های همشهریانش متوجه شد دستش رو شده است. سارق که آبرویش را در خطر می‌دید، شاکی و عصبانی به در خانه مالباخته رفت و به او گفت: مگر من به تو نگفته بودم پول گاوت را می‌دهم اما به کسی نگو من دزدی کرده‌ام، پس چرا همه از این موضوع خبر دارند؟ مالباخته جواب داد: تو قرار بود پولم را بدهی، پس چرا ندادی؟

سارق که دید دستش به جایی بند نیست و نزد همشهری‌هایش بی‌اعتبار شده است، کینه مالباخته را به دل گرفت و مصمم شد از او انتقام سختی بگیرد. نزد یکی از دوستانش رفت و ماجرا را برای او شرح داد و از وی خواست کمکش کند تا انتقامش را از مالباخته بگیرد.

دوست سارق هم به حساب رفاقت و دوستی چند ساله قبول کرد تا در این انتقامگیری به او کمک کند. سارق که مالباخته را می‌شناخت و می‌دانست پاتوقش کجاست و به چه مکان‌هایی رفت و آمد دارد، روز انتقامگیری را تعیین کرد و از دوستش خواست تا آماده شود. اسلحه‌ای هم تهیه کرد تا او را بکشد. مالباخته که نمی‌دانست چه عاقبت شومی در انتظارش است، همچنان در بین همشهریانش درباره کاری که سارق انجام داده بود، بدگویی می‌کرد و همین مساله کینه و آتش انتقام را بیشتر در دل سارق شعله‌ور می‌ساخت. در یکی از شب‌ها سارق و دوستش با موتور مرد مالباخته را سایه به سایه تعقیب کردند و دورادور مراقبش بودند تا او را در مکان خلوتی گیر بیندازند و بکشند. ناصر می‌گوید: «این اتفاق درست با مسجد رفتن عموی من همزمان شد. ساعت 8 شب عمویم نمازش را در مسجد خواند و درحال بازگشت به خانه‌اش بود. از سوی دیگر سارق، مالباخته را جلوی در خانه عمویم گیر انداخت و دوباره از او پرسید مگر به تو نگفته بودم پولت را می‌دهم به کسی نگو گاوت را دزدیده‌ام؟ مالباخته هم بدون این‌که متوجه مسلح بودن او باشد، گفت: چرا پول را ندادی؟ در همین حین سارق اسلحه را که کلاشینکف بود مسلح کرد و به سمت او نشانه رفت. دوست سارق هم رویش را با پارچه پوشانده و گوشه‌ای با موتورش منتظر بود تا به محض شلیک گلوله هر دو از صحنه جنایت متواری شوند.»

سارق و مالباخته با هم درگیر شدند و در همین حین عموی ناصر از راه رسید و درگیری دو مرد را با هم دید. به گفته ناصر، او یکی از ریش‌سفیدان محل است و همه روی حرفش حساب می‌کنند. پیرمرد جلو رفت تا سارق و مالباخته را که با هم گلاویز شده بودند از هم جدا کند.

عمو به سارق گفت حق با این مرد است و تو گاو را از او دزدیده‌ای، چرا پولش را نمی‌دهی؟ می‌خواهی آدم بکشی؟ بدون آدمکشی هم مشکل را می‌توان حل کرد، اما سارق که از فاش شدن دزدی‌اش در میان همشهریانش آزرده شده بود، در حالی که بشدت عصبانی شده بود جواب داد این حرف‌ها دیگر فایده‌ای ندارد و من او را می‌کشم. مالباخته که مرگ را جلوی چشمانش می‌دید، بسرعت دوید و خودش را در خانه عموشمل پنهان کرد. سارق عصبانی هم با دیدن فرار مالباخته، لوله اسلحه را به سمت عموی پیر ناصر گرفت و گلوله اول را به ران و دومی را به شکم پیرمرد شلیک کرد و بعد از تیراندازی سوار موتور دوستش که منتظر او بود، شد و هر دو فرار کردند.

 

بازگشت از مرگ

همسایه‌ها که صدای شلیک گلوله‌ها را شنیده بودند، با عجله از خانه بیرون آمدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است. چشم آنها به عموشمل افتاد که خونین نقش بر زمین شده بود و خون زیادی از او می‌رفت. مردان او را سوار خودرو کردند تا به یک مرکز درمانی برسانند. پزشکان درمانگاه با مشاهده جراحت‌های پیرمرد گفتند مرکز امکانات کافی برای نجات او را ندارد و اگر دیر به یک بیمارستان مجهز برسد، جانش را از دست می‌دهد. در همین حین همسر ناصر که از موضوع باخبر شده بود، با او تماس گرفت و گفت: خبر داری به عمویت شلیک شده است و او را به بیمارستان برده‌اند؟ خودت را زودتر به بیمارستان برسان. ناصر با عجله به بیمارستان رفت و وقتی درباره وضع عمویش از پزشکان سوال کرد، به او گفتند او شانس کمی برای زنده ماندن دارد و تازه اگر هم زنده بماند مجبور هستند پایش را به دلیل شدت جراحات قطع کنند.

دکتر علیرضا آریاپور، جراح عمومی، پزشکی بود که بر بالین بیمار حاضر شد. او می‌گوید: «مجروح بشدت خونریزی داشت و اگر فقط نیم ساعت دیر به بیمارستان می‌رسید، قطعا جانش ‌را از دست می‌داد. تیری که به شکمش اصابت کرده بود، چندان بحرانی نبود، اما گلوله‌ای که به ران پای راستش خورده بود، باعث شده بود یک تکه حدود چهار سانتی‌متری از شریان اصلی را قطع کند.»

شرایط بغرنجی بود. دکتر آریاپور در ادامه این گونه توضیح می‌دهد: «به دلیل خونریزی بیش از حد بیمار سطح هوشیاری‌اش کاهش یافته بود و فاصله‌ای با مرگ نداشت. برای ترمیم شریان آسیب دیده، تکه‌ای از ورید پای آسیب دیده‌اش را برداشتیم و به شریان اصلی پیوند زدیم. جراحی عروق یک عمل فوق‌تخصصی و بسیار سخت است. پیوند همین یک تکه ورید به شریان حدود سه ساعت زمان برد.»

عمو شمل خوش‌شانس بود که دکتر آریاپور با جراحی او هم جانش را نجات داد و هم مانع قطع پایش شد. ضارب پیرمرد آن‌گونه که ناصر می‌گوید، فرد خوشنامی در منطقه نیست و تمام اهالی از این مساله که او کلاشینکف را از کجا و چطور تهیه کرده است در تعجب هستند. به گفته ناصر، ضارب عمویش تا قبل از این حادثه و شش سال پیش به اتهام قتل مرد دیگری دستگیر شده و به مدت یک سال و نیم در زندان بود، اما چون شاهد قتل فقط یک پسر پنج ساله بود، اتهامش ثابت نشد و از زندان آزاد شد. این مرد هنوز متواری و پلیس هم در تعقیب اوست تا دستگیرش کند. هیچ‌کس نمی‌داند او کجا رفته است. یکی می‌گوید به بندر جاسک گریخته و دیگری می‌گوید در همین شهر جایی مخفی شده است. به هر حال تحقیقات همچنان ادامه دارد و پیرمرد به طرز باورنکردنی از خطر مرگ جسته است. / ضمیمه تپش

لیلا حسین‌زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها