
مقتول مرد پنجاه سالهای بود که مدارک شناسایی موجود در کیفش نشان میداد حمید محمدی نام دارد. ظواهر امر گویای آن بود که مقتول را با جسمی مانند سیم خفه کرده و با چاقو نیز سه ضربه به قفسه سینهاش وارد کردهاند. شکی وجود نداشت جنایت در محل دیگری اتفاق افتاده و جسد را به آنجا منتقل کردهاند تا ردپاها از بین برود.
ستوان ظهوری به رئیس خود گفت: قاتل این محدوده را خوب بلد بوده و میدانسته این ساختمان متروکه است. شهاب با این نظر موافق بود. دو همکار بعد از بررسیهای میدانی به اداره آگاهی برگشتند و ستوان ظهوری بیست دقیقه بعد به کارآگاه خبر داد شب قبل حدود ساعت 11 گم شدن حمید از سوی زنش به کلانتری نیاوران اطلاع داده شده بود. ستوان طبق معمول وظیفه تماس با خانواده مقتول را به عهده داشت. او از همسر حمید خواست هرچه سریعتر خودش را به آگاهی برساند.
زن که تقریبا هم سن و سال مقتول به نظر میرسید، بشدت پریشان و آشفته بود. خودش را منیر معرفی کرد و توضیح داد از دیروز صبح که شوهرش از خانه بیرون رفته و دیگر خبری از او ندارد: حدود ساعت 11 بود که به کلانتری نزدیک خانهمان رفتم و از ماموران کمک خواستم؛ اما آنها هم نتوانستند کاری انجام بدهند.
کارآگاه برای منیر توضیح داد: شوهرش به قتل رسیده و جنازهاش را چند ساعت قبل پیدا کردهاند. زن چیزی نمانده بود از هوش برود. شهاب وقتی دید منیر آمادگی ادامه گفتوگو را ندارد از یکی از همکاران زن اداره خواست به منیر کمک کند.
شهاب و ستوان یک ساعت بعد دوباره پرسوجوهایشان را از منیر شروع کردند.زن هنوز هم بسختی حرف میزد؛ اما هوش و حواسش آنقدر کار میکرد که بتواند پاسخ پرسشها را بدهد: شوهرم بورس باز حرفهای است. درآمد خیلی خوبی هم دارد. هر روز صبح به کارگزاری میرود و معمولا تا ساعت دو به خانه برمیگردد؛ اما دیروز برنگشت. البته خودم هم دیروز خیلی سرم شلوغ بود و باید به کلانتری میرفتم تا پرونده سرقت کیفم را پیگیری کنم.
شهاب حرفهای زن را قطع کرد و پرسید: ماجرای سرقت کیف چیست؟
ـ زیاد اهمیتی ندارد.
ستوان گفت: اتفاقا خیلی مهم است. ما اینجا به همه جزئیات احتیاج داریم. منیر با اینکه تمایلی نداشت،گفت: دیروز صبح بعد از اینکه شوهرم از خانه بیرون رفت، من هم برای خرید بیرون رفتم؛ اما درست سر کوچه خودمان مرد موتورسواری کیفم را زد و فرار کرد. کیف پول، کارت عابربانک و رمزش، گوشی تلفن همراه و کارت ملیام در کیف بود. کارآگاه پرسشهای دیگری را از منیر پرسید، اما زن اطلاعات به درد بخور زیادی نداشت. آن روز بینتیجه سپری شد تا اینکه صبح روز بعد ستوان ظهوری به بانک رفت تا تراکنشهای بانکی مقتول را بررسی کند. او حدود ساعت 12 به اداره برگشت و خبر مهمی به رئیساش داد: درست روز قتل 14 میلیون تومان از حساب حمید برای منیر واریز شده آن هم اینترنتی. شهاب به پشتی صندلی تکیه داد و نفس عمیقی کشید و گفت: یعنی همان روز که کیف منیر را زدند.
هر دو مامور به یک موضوع فکر میکردند. شاید اصلا سرقتی انجام نشده بود و منیر برای رد گم کردن ادعایی واهی را مطرح کرده تا بعد بتواند از آن به نفع خودش استفاده کند.
سرگرد مطمئن نبود، اما منیر باید دوباره بازجویی میشد. زن، بعدازظهر همان روز وقتی به اداره آگاهی رسید فهمید برخورد دو مامور با او عوض شده و پرسشهای مشکوکی میپرسند. شهاب بالاخره سر اصل مطلب رفت و گفت: شوهرتان چند ساعت قبل از مرگش 14 میلیون تومان به حساب شما پول واریز کرد، چرا؟
منیر شوکه شد: به حساب من؟
ستوان پرینت نقل و انتقالات را به زن نشان داد و گفت: به صورت اینترنتی واریز شده.
زن با تعجب گفت: اما شوهر من اصلا کار با رایانه را بلد نبود. / ضمیمه تپش
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: