در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم

نگران از سلامت روانی که بدون انسجام و یگانگی، تکهتکه و جویدهجویده است. انسان هیچ گاه موجودی یکه و ثابت نبوده است. هیچ انسانی در زندگی هر روزه خود حیوان ناطق نیست. ممکن است همه آدمیان در مقیاسی روانشناختی، بیمار، در متر و معیار مورد نظر جامعهشناسی، موجوداتی ساخته شده در فرهنگ یا در دیدگاهی سیاسی اهرمهای قابل مدیریت قدرت باشند، اما هیچ گاه اوصافی کلی و انتزاعی، ناشی از تاملاتی بریده از تجربه، بازگوکننده آن چیزی نیست که آدمیان در واقعیت هستند. زن یا مرد بودن،همسر بودن یا تنها بودن، برادر یا مادر بودن، فرزند بودن یا یتیم بودن، فامیل داشتن، دوست برخی و دشمن برخی دیگر بودن، راز داشتن، پدر بودن در عین خلافکار یا کلاهبردار بودن و... مجموعهای است که موجودی به نام انسان را ـ دستکم در محدوده شناخت خود او ـ میسازد. چنین مجموعهای را صرف ناطق یا خردمند بودن به عنوان صفتی انسانی قابل تبیین نمیکند و مشکلی را از مجموعه مشکلات متضاد انسان بودن حل نخواهد کرد. شاید ژان ژاک روسو، فیلسوف قرن هجدهمی، آن زمان که به جای حیوان ناطق گفت انسان حیوانی است بیمار، ذهنیتی روشنتر و انضمامیتر از آدم بودن نسبت به ارسطو داشت. هر آدمی بسته به اینکه همکار یا همخانه ما باشد یا دوست و همسایه دیوار به دیوارمان و... تصویر متفاوتی از ما دارد. اگر نگوییم این تصاویر با هم در تناقض است، میتوانیم به جرات بگوییم تفاوتهای مهمی با یکدیگر دارد. پس انسان موجودی است که در آن واحد (در عرض زندگی) دارای تصاویر متفاوتی است.
نکته دیگر این است که انسان موجودی متغیر و تاثیرپذیر است. انسانها با تحصیلات، کار، سربازی، بحرانهای سنی، اعتقادی و... دچار تحول میشوند. با از دست دادن عزیزی یا عشق ورزیدن به شخصی تازه در زندگی خود حالات تازه و دیدی متفاوت به عالم پیدا میکنند. متفکر یا روانشناسی را نمیتوان یافت که از تاثیر معجزهآسای زمان با خبر بوده و به آن اشاره نکرده باشد. زمان با توجه به همه وسایل و ارتباطات امروز، بیشتر از همیشه موجب تغییر و تحول میشود. لذا در طول زندگی هم مانند عرض آن ما با تنوع و تفاوت روبهرو هستیم. طبیعت کلیتی را حفظ میکند اما، همسانی در طول زمان میسر نیست و یکی از معضلات بشر و گرفتاریهای روانی او نپذیرفتن همنوایی با تغییراتی است که در زندگی رخ میدهد. این تغییرات گاه بسیار عمده و گاه جزیی است، اگر یک مجرم سابقهدار یا معتاد تغییر کند مانع تغییری بزرگ است که جایگاه او را در اجتماع و احساسش نسبت به عالم یکسره دگرگون میکند. اما تغییر جزئی میتواند تغییر عقیده نسبت به علاقهای قدیمی به یک شغل باشد یا یک رشته تحصیلی. آنچه مهم است، نقشی است که این تغییرات ـ اعم از بزرگ یا کوچک ـ در زندگی هر روزه ما ایفا میکند. یکی از مهمترین این نقشها، نگاههای تازهای است که تغییرات خود ما، برای دیدن دیگری به ما میبخشد. انسانهای دیگر به اندازه ما در ساحتهای مختلف متفاوت هستند و در طول زمان تغییر میکنند.
انسان قبل از دیدن خود و یافتن اصول ثابتی برای رفتارش، انسانهای دیگر را میبیند و میشناسد. در تاریخ بشر و اتفاقا در صورتبندی فلسفه اخلاق، غالب افراد تصور میکنند زندگی صحیح، عمل کردن بر مبنای اصول ذهنی خود است. عینی کردن نظریه اخلاقی و ارزشهایی که شخصا یا به طور تاریخی تحت تاثیر خانواده و جامعه به آنها رسیدهایم، مطلوب چنین نگاهی به اخلاق است. حال آنکه زندگی به طور واقعی در ارتباط با دیگران مقید میشود و ما توسط حضور و با توجه به ارتباط با افراد دیگر محدود میگردیم. این طبیعت زندگی اجتماعی است. چنین اصلی خاصه برای انسانها و جوامعی که برتریطلبی و سلسله مراتبی دیدن برایشان ضدارزش شده است و انسانی دیگر، نمیتواند به نژادی پایینتر، جنسیتی حقیرتر یا عقیدهای ناموجه تقلیل پیدا کند، بسیار حیاتی است. یعنی اگر میخواهیم عملکرد اجتماعی ما مبنایی اخلاقی و عدالتجویانه داشته باشد، باید خود را مقید به قیود ارتباطاتمان بدانیم و دیگری را به عنوان اولویتی در رفتار، در نظر بگیریم. استبداد، در دیدن افراد تحت قضاوت ایدهآلهای خود است و تصحیح و همسانسازی آنها با نظریههای خود. تصور اینکه به طور نظری و با یک طرح پیشینی بتوان بر طبیعت مسلط شد یا آن را تغییر داد یکی از اساسیترین اندیشههای مولود مدرنیته بود که در اخلاق هم ریشه دواند و انسانهای دیگر را هم شامل شد.
این نوع از اخلاق را که برآمده از نگاه یونان باستان و سنت افلاطونی ـ ارسطویی است امانوئل لویناس، فیلسوف اخلاق قرن بیستم منطق «همسان پنداری» یا «شباهت» مینامد. چنین عقیدهای پیش از تجربه عینی و روزمره، اصل را بر اثبات عقلانی درستی یک سلسله رفتارها بنا میگذارد که خود آنها باید خالی از تناقض و یکپارچه و یک شکل باشد، حال آنکه زندگی انسانی سرشار از تناقض، گسست و طرحهای التقاطی و منعطف است. به تجربه بر انسان ثابت شده است که چنین رویکردی که قضاوت درباره دیگران را سهل میکند، در کاربرد نه تنها قابل اجرا نیست بلکه مطلقا غیراخلاقی است، زیرا تعریفی از انسان را میطلبد که وجود خارجی ندارد. از سوی دیگر، زمینهای ایجاد میکند تا من اصولی را که به نظر خود عقلانی و روشن است؛ اصولی که در واقع غیرتجربی است، به کل ابنا بشر تعمیم دهم و نیازها و اقتضائات زندگی فردی و اجتماعی را صرفا از نگاه خودم ببینم و برای این اقتضائات از سوی خود درمانگری کنم. حال آنکه انسان مجموعهای است از عواطف مختلف، چندگانه و گاه غیرمرتبط، که علم به این پیچیدگی توسط عقل محدود یک فرد امکانپذیر نیست.
تا اینجا سه نکته اصلی بیان شد که توجه به آنها برای زندگی اخلاقی و سلامت روان در برخورد با دیگران بسیار حیاتی است؛ اول طبیعت متکثر و متنوع آدمی در عرض زندگی، دوم تغییرات مداوم انسان بر اثر گذر زمان و سوم در نظر گرفتن دیگری در رفتار اخلاقی و مقید شدن به او و مصالحش در کنار مصالح خود، بجای تلاش برای عینیت بخشیدن به نظریه فردیمان. این اصول هم هدف است و هم وسیله؛ هدف است چون باید کسب شود و به رفتار انسان تبدیل گردد و وسیله است چون رعایتشان فقط برای داشتن یک زندگی مطلوب و آسانتر است و خود ارزشی ذاتی ندارد. اما از آن جهت که هدف است نیاز به حالات و رفتارهایی دارد تا کسب شود.
اولین نکته «کندی» است. انسان باید به آهستگی زندگی خود و دیگران را نظاره کند تا بتواند بیشتر و دقیقتر ببیند، تفاوتهای آدمیان را در طول و عرض زندگی درک کند و بر تغییرها آگاه شود. طمانینه اینجا وسیلهای است برای نظاره دیگران. کندی در رفتار و برخورد بسیار ارزشمندتر از سرعت و تندی است. در حالی که اغلب افراد کند در دیدگاه غلط عوام، ارزش کمتری نسبت به آنان که کارها را با سرعت انجام میدهند، دارند، اما باید دانست که سلامت روان و آرامش تن در کندی و آهستگی است؛ روشی که باعث میشود در لحظات گذرا بیشتر بمانیم، عمیقتر شویم و حالات بیشتری از عالم را درک و هضم کنیم و خود این بیشتر دیدن، قدرت درک تفاوتها، تناقضها و تغییرات را افزون خواهد کرد.
دومین نکته «توجه» است. توجه به لحظه اکنون به انسان کمک میکند بیشتر واقعیت را ببیند تا طرح وارههای کلی و مناقشهآلود ذهن خود را. در اکنون زیستن فراموشی بزرگ بشر امروز است که به یاد داشتنش نیمی از خوشبختی است. در عین حال توجه به اکنون، به ما اجازه نخواهد داد که درباره دیگران قضاوت کنیم و هم برحسب طرح ذهنی خود و در نتیجه قضاوت ناعادلانه شخصیت و گذشته آنها را زیر سوال ببریم. این چنین حال و رفتاری اکنون افراد و موقعیتی را که در آن قرار دارند مورد نظر قرار میدهد. این توجه به عنوان یک اصل، موقعیتها را میسنجد و موجب میشود انسان در محدودیتهای واقعیت، به نظاره نشیند، محدودیتهایی که طبیعت، فرهنگ و خانواده بر آدمی تحمیل میکند و نمیتوان فارغ از آنها دیگری را قضاوت کرد.
اما آخرین نکته مهم که به نوعی هم مقدم بر سه شرط اخلاقی ابتدایی است و هم تحقق آن سه شرط مقوم آن است، اجتماعپذیری است. اجتماعپذیری ارزشی است والا که در جوامع مدرن بسیار روی آن اندیشیده شده و برای تحققاش انواع سیاستها مورد آزمایش قرار گرفته و میگیرد. در فرآیند اجتماعپذیری، انسان میآموزد که در جمع زیست کند و نه در قانون فردی خود. میآموزد که پیرامون او را افرادی دیگر فرا گرفتهاند که خوشبختیاش ناگزیر از رهگذر رابطه خوب و بیدغدغه با آنها حاصل میشود. لذا اجتماعپذیری و مسئولیت نسبت به جامعه به منزله راهی برای تحقق خوشبختی خود نیز هست. اجتماعپذیری در باطن نیازمند اندیشیدن به دیگری و در نظر گرفتن اوست، لذا جامعهپذیری را میتوان از طریق اخلاق مبتنی بر دیگری تقویت کرد. چنین شرایطی سبب زندگی آرام اجتماعی همراه با سلامت روان و آسودگی تن برای هر فرد میشود.
علیرضا نراقی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: