گفت‌وگو با جوانی که برادرش را کشت

می‌خواستم از مادرم حمایت کنم

شروین بیشتر از دیگر متهمان به قتل عذاب می‌کشد چرا که هم باید غم مرگ برادرش را تحمل کند و هم عذاب وجدانی را که به خاطر کشتن او گریبان‌اش را گرفته‌ است. او یک سال پیش در درگیری با برادرش وی را به ضرب چاقو به قتل رساند و البته اولیای‌دم مقتول اعلام رضایت کردند. این متهم که دو هفته قبل در شعبه 113 دادگاه کیفری استان تهران محاکمه ‌شد، جزئیات قتل برادرش را برای ما توضیح می‌دهد.
کد خبر: ۵۸۶۴۵۹

یک سال است به جرم قتل برادرت در زندان به سر می‌بری، این اتهام را قبول داری؟

بله قبول دارم. من او را کشتم هر چند از کارم خیلی پشیمان هستم، اما واقعیت این است که برادرم را کشتم و باید این عذاب را تحمل کنم.

با هم مشکلی داشتید؟

نه هیچ مشکلی نداشتیم هرمز با مادرم اختلاف داشت من هم او را به حمایت از مادرم کشتم.

به هر حال وقتی قتلی رخ می‌دهد، آن هم برادرکشی حتما کینه‌ای در میان بوده است.

نه من هیچ کینه‌ای از هرمز نداشتم حتی نمی‌خواستم به او آسیبی بزنم فقط می‌خواستم بفهمد نباید با مادرمان بدرفتاری کند حتی برای او چاقو هم نکشیدم ما فقط گلاویز شدیم.

آن‌طور که از گفته‌هایت پیداست تو خودت را در این دعوا دخالت دادی؟

بله همین‌طور است. من وارد خانه شدم و دیدم هرمز با مادرم دعوا می‌کند. او همیشه با مادرم جر و بحث می‌کرد و خواسته‌هایی داشت که خانواده نمی‌توانستند برآورده کنند. مادرم خیلی عصبانی بود. به او می‌گفت نمی‌توانم چیزی را که می‌خواهی بدهم. من که ناراحتی مادرم را دیدم به برادرم گفتم چرا آنقدر مادر را اذیت می‌کنی. یک دفعه عصبانی شد و با چاقو به من حمله کرد.

اما ضارب تو بودی؟

وقتی برادرم با چاقو به من حمله کرد عصبانی شدم، اما سعی کردم خودم را کنترل کنم تلاشم برای این بود که چاقو را از دستش بگیرم و کار به جای باریک نکشد ما در کش‌ و قوس بودیم که یکدفعه دیدم چاقو به شکمش فرو رفت و روی زمین افتاد.

به برادرت کمک کردی؟

بله همین کار را کردم. مادرم خیلی ترسیده بود و جیغ می‌کشید من تنها کاری که توانستم بکنم این بود که برادرم را سوار ماشین کنم و به درمانگاه ببرم، آنجا گفتند کاری از دست ما برنمی‌‌آید و باید به بیمارستان برود بلافاصله او را به بیمارستان رساندیم آنجا هم گفتند کار از کار گذشته‌است. چاقو رگ اصلی را بریده‌ بود.

چطور چاقو را به بدن برادرت فرو کردی؟

من اصلا متوجه نبودم، درگیر بودیم که این اتفاق افتاد و اصلا نفهمیدم چاقو درون بدنش فرورفته ‌است. نحوه اصابت چاقو را هم ندیدم.

پس از کجا فهمیدی برادرت چاقو خورده است؟

روی زمین افتاد و دست و پایش باز شد. کنترلی روی خودش نداشت. دیدم لباسش خونی و رنگش هم پریده است.

مادرت در آن وضع چه می‌کرد؟

اول سعی کرد ما را از هم جدا کند، اما نتوانست. او فقط جیغ می‌کشید.

چرا نگذاشتی مادرت خودش مشکل را با برادرت حل کند آنها مادر و پسر بودند و می‌توانستند درگیری را تمام کنند.

هرمز همیشه مادرم را اذیت می‌کرد. برادرم بیماری عصبی داشت و وضع جسمی‌اش هم خوب نبود مرتب مادرم را اذیت می‌کرد و می‌گفت باید به من پول بدهی مادرم هم پول نداشت. بیچاره کاری نمی‌توانست بکند.

برادرت این پول را برای چه می‌خواست؟

او تازه با دختری نامزد کرده ‌بود و می‌خواست عروسی کند. از مادرم پول می‌خواست با این ‌که همان موقع به مادرم گفته ‌بودم این کار اشتباه است چون هرمز درآمدی ندارد، اما به خاطر اصرارهای هرمز مادرم قبول کرد به خواستگاری برود.

شغل برادرت چه بود؟

او بیکار بود. مشکلاتی داشت که کار کردن برایش سخت بود از آنجا که مشکل اعصاب هم پیدا کرده‌ بود دیگر اصلا سر کار نمی‌رفت.

چرا برادرت مشکل پیدا کرد؟

وقتی سرباز بود با ماشینی تصادف کرد و پایش بشدت آسیب دید و خیلی وضع بدی پیدا کرد. چند بار عمل شد و باز هم نتوانست سلامت خودش را به دست بیاورد. به خاطر مشکل پایش دوباره زمین خورد و این بار تاندون‌های دستش مشکل پیدا کرد و آنچنان صدمه دید که حرکت دست‌هایش هم کند شد این مشکلاتی که برایش ایجاد شده‌ بود خیلی اذیتش کرد و باعث شد بیماری عصبی هم پیدا کند. مرتب داد و بیداد می‌کرد و چون مادرم در خانه بود بیشتر از همه او را اذیت می‌کرد.

روز حادثه درگیری آنها به چه دلیل بود؟

هرمز از مادرم پول می‌خواست. مادرم هم می‌گفت باید روی پای خودت بایستی و یاد بگیری که خرجی زندگی‌ات را خودت تامین کنی. من پول ندارم که بدهم و همین که خرج زندگی‌ام را بدهم شاهکار کرده‌ام. مادرم راست می‌گفت همه ما خودمان کار و زندگی‌مان را تامین می‌کردیم، اما هرمز می‌خواست به پدر و مادرم تکیه کند و حتی اگر ازدواج هم می‌کرد این وضع تمام نمی‌شد او باز هم به سراغ مادرم می‌‌آمد و پول می‌خواست البته من اصلا در این باره شکایتی نداشتم چیزی که ناراحتم می‌کرد این بود که با مادرم درگیر می‌شد و او را اذیت می‌کرد.

گفتی چاقو را اول برادرت برداشت. آن را از کجا آورده‌ بود؟

مادرم در آشپزخانه کار انجام می‌داد و با چاقو چیزی را خرد می‌کرد. برادرم آن را برداشت و به سمت من حمله کرد و گفت به تو ربطی ندارد که دخالت می‌کنی. مادرم از دست هرمز خیلی ناراحت بود، اما نمی‌خواست بین ما کدورتی به‌وجود بیاید به همین خاطر هم به من می‌گفت دخالت نکنم.

چطور توانستی از پدر و مادرت رضایت بگیری؟

آنها از همان اول هم شکایتی مطرح نکرده‌ بودند مادرم در کلانتری اعلام رضایت کرد و گفت نمی‌خواهد من در زندان باشم پدر هم همین‌طور، اما به‌ خاطر این‌ که دادستان علیه من اعلام جرم کرده ‌بود در زندان ماندم.

یک سال از مرگ برادرت گذشته است در این مدت به کاری که کردی فکر کرده‌ای؟

در تمام این مدت یک لحظه نشده که برادرم را فراموش کنم. من و برادرم پشت‌سر هم به دنیا آمدیم در کودکی همبازی بودیم او خیلی از من مراقبت می‌کرد. من دوستش داشتم و رابطه خوبی با هم داشتیم. حتی زمانی که بزرگ شد و بیماری عصبی پیدا کرد باز هم با او کاری نداشتم با هم رفاقت داشتیم و من بیشتر از بقیه از او حمایت می‌کردم. از اتفاقی که افتاده خیلی پشیمان هستم در این مدت بارها گفته‌ام ای کاش چاقو به بدن من برخورد می‌کرد و من می‌مردم.

روزهایت را در زندان چگونه می‌گذرانی؟

خیلی سخت می‌گذرد. وقتی زندانی شدم جوانی بیست و دو ساله بودم که داشت سعی می‌کرد زندگی‌اش را بسازد و برای رسیدن به موفقیت خیلی تلاش می‌کرد. در سال‌های جوانی و نوجوانی‌ام سعی کردم سالم زندگی کنم. من پدر و مادرم را خیلی دوست داشتم و همیشه احترام آنها را نگه می‌داشتم. از این ‌که مادرم به خاطر کارهای من آهی بکشد خیلی می‌ترسیدم. به همین خاطر هم هیچ‌وقت اذیتش نمی‌کردم و به هرمز هم اصرار می‌کردم که مادرمان را اذیت نکند. من بچه آخر خانواده هستم و وابستگی شدیدی به مادرم داشتم. هر وقت او ناراحت می‌شد انگار قلبم را فشار می‌دادند. می‌خواستم از مادرم حمایت کنم و اجازه ندهم ناراحت شود، اما سرآخر خودم ضربه را به او زدم و قلبش را برای همیشه شکستم. من خیلی شرمنده پدر و مادرم هستم امیدوارم حلالم کنند.

اگر از زندان بیرون بیایی چه می‌کنی؟

در این مدت که زندان بودم سعی کردم خودم را تغییر بدهم. در کارگاه مشغول به کار شدم. چیزهایی یاد گرفتم و فکر می‌کنم اگر از زندان آزاد شوم می‌توانم برای خودم شغلی انتخاب کنم و زندگی خوبی داشته‌ باشم. تنها چیزی که خیلی اذیتم می‌کند وضع بد روحی​ام است که به خاطر قتل برادرم دارم. اصلا نمی‌توانم غصه‌ام را کنترل کنم. خیلی وضع بدی دارم. مدتی در زندان دارو مصرف می‌کردم تا بتوانم بخوابم، اما بعد دارو را کنار گذاشتم چون به محض این‌ که دارو می‌خوردم و می‌خوابیدم کابوس می‌دیدم. اگر بتوانم وضع روحی‌ام را کنترل کنم می‌توانم از این به بعد فقط مراقب پدر و مادرم باشم و نگذارم به آنها بد بگذرد.

مریم عفتی

شما چه فکر می‌کنید؟

شما فکر می‌کنید شروین در آن شرایط چه کار باید می‌کرد و چطور می‌توانست از وقوع قتل جلوگیری کند؟ نظر خود را به شماره 300011224 پیامک بزنید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها