پیام​های​کوتاه

کبوتران خیال و مرغای اندیشه‌تون رو به pasukhgoo در جیمیل (دات کام) ایمیل کنید، خروساش رو به نشونی پُستی صفحه بفرستین، این بُلبلای کوچول‌موچول نظر و پیشنهادتونم پیامک کنین به شماره‌ای که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده.
کد خبر: ۵۷۵۷۰۲

سحر، 16 ساله از ماکو: چقدر سخته که آدم یه عالمه درس بخونه و از خوابش بگذره، آخرشم فردا بره سر امتحان هیچی بلد نباشه!

نسیم: یه مدتیه خیلی دلم گرفته. هیچی شادم نمی‌کنه. خیلی دوس دارم مثل بروبچ چاردیواری نوشته‌م خوب بود براتون می‌نوشتم تا کمی آرام شم.

امتحانش کن؛ ضرر نداره. بشین پشت فرمون و همون طور که حرف می‌زنی (عین همین پیامکت) گاز رو بگیر برو جلو. یه‌وخ دیدی گواهینامة رانندگی و نویسندگی هم گرفتی زدی رو دست بقیه! (نزدی هم، آروم که شدیییی! هوم؟ پس منتظرم. حواستم باشه آینه و صندلی رو طوری تنظیم کنی که موضوعات مورد علاقة خودت بیاد جلو چش افسره! نه کپی و تقلیدی از دست‌فرمونِ این و اون).

عالیه از کازرون: [...]صدا از درون قلبم بود. گویی تمام شادیهای دنیا را میزبان شده است. این بار با عشق برایم می‌تپید. دلیلش را که جویا شدم، گلهای «رز» را بهانه کرد اما خوب می‌دانستم که «رز» کنایه‌ای بیش نیست. کنایه از تو و تمام خوبیهایت. قلبم حضور تو را به جشن نشسته بود.

احمد از بابل: آخرین باری که دیدمت، برایم دست تکان دادی اما برای لحظه‌ای کوتاه. برایم نوشتی آخرین لحظة دیدنت را پلک نخواهم زد تا مبادا نگاهت در زیر پلکهایم آواره شود. چه زود رهایم کردی؟ نمی‌خواستی اما شد. تو رفتی و برای همیشه چشمان خود را بستی و نگاهم در زیر پلکهایت آواره شد.

س. سالاری: جوابت رو خوندم ولی هیچکی با این حرفا دوزار تره هم بهت نمی‌ده. الانم گرفتارم. شاید اگه بعداً حال داشتم جوابت رو بفرستم.

میل خودت؛ اما من خلاف حرفت رو می‌بینم. آخه می‌دونی؟ بعضی بخشای زندگی مثل این کارتهای دومینوس... به یکیشون که دست بزنی، اون کارت آخر هم یه اثری از نیروی دست می‌گیره. حالا تره‌ای که می‌گی، گاهی این‌طوری به دستمون می‌رسه و خیلی بیش از دوزار، باعث پیشرفت یا پسرفت، سازندگی یا خسارت می‌شه. جزو خسارت‌زنها باشی یا سازنده‌ها، حرفی دیگه‌س ولی یادت باشه مخ کسی که تو قفس اوهام بمونه، خوراک پرنده‌ها میشه‌هاااا. حالش رو داشتی و نخواستی خودت رو مشغول و گرفتار جلوه بدی جوابتم بفرست. شاید که نه، حتماً می‌خونمش!

مهدیه: 1-همچو خس آوارة میقات سوزان توام/ همچو قطره در پی مژگان چشمان توام/ رهگذاری جانی و جوشی و سرمست و غریب/ دم‌به‌دم ساحل‌نشین مهر دریای توام/ چشم جادویت ز جانم می‌برد امن و قرار/ غرق غوغای غروب‌انگیز فردای توام. 2-دوری از دستان و درد دقایق می‌کشم/ عاشقی جان‌خسته‌ام، دنیا به آخر می‌کشم/ دل نداری؟ یا دلت دریا ندادی تا به حال/ زنده‌ام، این‌جا به شوقت من هوایت می‌کشم/ سادة من! سادگی کردم ندانستم خطاست/ جان فدایت، همّ و غمت را به جانم می‌کشم.

خیام می‌گه یخده رو جمله‌بندی و معنای کلی ابیاتتم کار کنی بهتره. می‌گه من که نفهمیدم «دوری از دستان و درد دقایق می‌کشم» یعنی چی؟ یا «رهگذاری جانی و جوشی و...» پیر شدیم رفت!

بدون نام: اصاً کی گفته حسامی یه نفره؟! شاید دو نفرن! یه خانم حسامی یه آقای حسامی! آخه پاسخ یه آقا با یه خانم کلی فرق داره. پاسخهای پاسخگو هم از هر دو نوعه. در هر حال من که به این نتیجه رسیدم.

نه دیگه، جمع و تقسیم رو بیخیال شو، وگرنه به نتیجه‌م برسی، جوابش درست نیس!

شیما ف. از کرج: چند بار حرفام رو بهتون زدم اما هر دفعه منُ مسخره کردین. نمره ناپلئونیتون رو می‌خوام چی‌کار؟ اگه حرف بی‌ربطی زدم چاپش نمی‌کردین.

وا! ما رو چه به مسخره کردن آدما؟ گفتی درباره نوشته‌م نظر بده، گفتم: بر اساس همین نوشته‌ت، ناپلئونی قبولی. خودت نباس حساب کنی همین که چاپ شده یعنی بی‌ربط نبوده؟ (این حسامی رو تو نمی‌شناسی؛ قصدش شوخی و مزاحه، نه تمسخر. یخده بازتر بیاندیش حبّة انگور ماااادر؛ باز فردا نیای بگی: من حبّة قند و انگور می‌خوام چی‌کار!)

آرش: باز ما اومدیم. نترس. این دفعه بساط شام آوردم. می‌دونستم از جام‌جم خسته میای، با اجازه‌ت می‌خوام همة بروبچُ جمع کنی یه چیز به همه‌شون بگم! چی؟ آره فقط یکی: تو هر حال و هوایی، با هر سختی و آرامشی، با هر پایین و بالایی توی زندگیتون، «تشنه باشید اما دریا باشید». قدر خوبیهاتونم بدونید (همنشینی با پاسی، منم پاسخگو کرد)!

به قول شیما، شام می‌خوام چی‌کاااار؟! شارژ نداری تو بساطت؟ (نِگا کُناااا! یادمم نبوووود: شارژ می‌خوام چی‌کاااار؟!)

فندق: عشقت را به چی قیمت فروختی که حالا چون گدایی مفلس، آوارة کوچه‌های تنهایی شده‌ای؟

ارمغان: قطره‌های اشک توی چشمام صف کشیدن. منتظرن تا همة حرفاتُ بگی و نگاهتُ از چشمای بی‌جونم بدزدی و حضورتُ برای همیشه ازم بگیری تا خودشون رو روی گونه‌هام رها کنن. شاید تنها کاری که بلدی بخوبی و سادگی انجامش بدی گفتنِ حرفاته وقتی می‌خوای برای همیشه بری...

مرتضی: خودمونیم، خوب همه رو گذاشتی سر کار. ولی من خودم سوختة روزگارم.

مرتژااا، بابااااژووون، بیا این پماد شوختگی رو بیگیر که خوب چیژیه! شوخته‌تر اژ من توی دنیا نیش اشلاً داداااش. آخه من خودم یه عمره شَرِ کارم، ولی باژم شَرِ حالم! دیگه نای شَرِ کار گژاشتن دیگرونم چیییی؟ ندارم بامراااام!

راحله از اصفهان: چقدر درد داره وقتی تمام راه پیاده، با اشتیاق طی کنی، وقتی انتهای راه می‌رسی می‌بینی بهت می‌گن اشتباه اومدی برگرد.

نازی، 24 ساله از اردبیل: دیگه حتی اسمم رو هم نمی‌چاپی. چرا متن برتینا رو دیگه نمی‌چاپی؟ متناش عالیه. بی‌صبرانه منتظرم. همیشه ساعت 12 بیدار می‌شم اما دوشنبه‌ها 9 سر کوچه جلو روزنامه‌فروشی‌ام.

برتینای مذکور در جلسة امتحان بود لطفاً مجدداً شماره‌گیری... ئِح... گوشی... گوشی...! جواب داد... برو صفحة قبل متنش رو بخون! (این‌قدرم بی‌انصاف نباش، هر کی هر چی بفرسته، اسم خودشم بنویسه، یه جا توی صفحه بالاخره اسمش چاپ می‌شه).

زهرا 76: بزرگ شده‌ام اما فقط جسمم. نمی‌خواهم فکر و روحم بزرگ شود. می‌خواهم همین طوری توی عالم بچگی بازی کنم. بزرگ شوم که چه کنم؟ مثل بزرگترهایی که هم جسمشان هم روحشان و هم فکرشان بزرگ شده [اما] دلم مثل سنگ شود؟ یا این‌که همة فکر و ذهنم مشغول چیزهایی باشد که نباید باشد؟ من هنوز دلم می‌خواهد کودک باشم.

مهتا: انقد جواب بچه‌ها رو با شوخی و خنده نده. بعضی وقتا آدما مرهم لازم دارن نه زخم زبون و کنایه و نمک زخم. تو چقد مغروری؟! مگه هانی چی گف که این‌طوری با اعتماد به نفس کامل می‌زنی تو ذوقش؟ نظرش رو گفت خب. یه‌خرده انتقادپذیر باش.

فرق و توفیر می‌ذاری؟ آره؟ نه... می‌خوام ببینم آره؟! خُ منم نظرمُ گفتم دیگه! زخم زبونم کجا بود؟ زخم شه زبونم اصاً اگه همچی زبونی می‌خواد باشه کلاً، از همون انتهای حلق که مزه‌های تلخ رو حس می‌کنه تا همین نوکش که به حس شیرین ختم می‌شه. (خودمونیم، شومام یخده رو مزه‌های شوخ‌طبعی و درک خندة زبونت کار کنی، بد نیس)

هلاله: کسی نمی‌داند که من همان سنگ شکسته‌شدة خواری هستم که در دستانت مانند بازی هفت‌سنگ به هر دری خوردم تا یکی از آرزوهایت باشم! اما تو آن‌قدر غرق آرزوهایت بودی که من را ندیدی! سنگ هم که باشی روزی می‌شکنی.

معصوم از زنجان: ببین! دیگه اومدی با ما نسازی‌یا! خودت گفتی دو ماه ناقابل صب کن، خب منم صبر کردم. حرفم تو گلوم موند، حناق گرفتم. بالاخره بگو بگم یا نه؟

هاااانّ؟ من کوجااام؟ این‌جا کوجاااس؟ شوما کی‌ای؟ چی‌چی رو بگی؟ کسی زده تو ملاجم؟! این گونجیشکا چرا رو سرم می‌چرخن دیگه!! چیزی یادم نمی‌یاد! می‌شه دوباره بگی بیزحمت چی قرار بوده بگی اصاً؟

متولد 67: خیلی دلگیرم؛ از تو و خاطراتت. نمی‌دونم به یاد داری روزی رو که رفتی؟ من بخوبی یادم هست که با لبخند زیبایی پا رو تمام خاطرات و احساسم گذاشتی و رفتی. رفتی تا ما بودنمان، به من و توی قبلی تبدیل شود. کاش با رفتنت، خاطراتت را هم می‌بردی. من این خاطرات را بی‌تو نمی‌خواهم.

مینا، شیشه‌ای شکسته از برهوت دوستی: خوشحالم که صفحة عزیزمون دوباره دو تا شد و ناراحتم که وقت نمی‌کنم بنویسم و به صفحه بفرستم... و با این‌که همیشه به هویتت شک داشتم و گاهی فکر می‌کردم یه گروه در قالب یک اسم، جوابگو و پاسخگو هستند (به قول خودت: هاه‌هاه‌هاه!) اما جزو آدمای مهمی هستی توی زندگیم که هرگز فراموشت نمی‌کنم.

به‌به، مینا خانوووم! از این‌وراااا؟! اون که می‌گی مهم بوده... دیگه بیخیال، مُرد! پشت سر مرده حرف نزنیم بهتره! از بزرگواری خودت بوده که فک کردی آدم مهمی تو زندگیته، وگرنه به قول شاعر من همان خاکم که... الو! خط رو خط افتاده... الو؟! فوت! صدا می‌یاد؟ (اَه... انگار نه میاد نه‌م میره!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها