در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در یک روز آرام و زیبا که هر کس سرگرم زندگی خودش بود، ناگهان صدایی شنیده شد. همگی با شنیدن صدای تیری به خود آمدند و تمام حیوانات از لابهلای درختها و گیاهان بیرون آمدند و پا به فرار
گذاشتند.
در میان آنها فقط خرگوش کوچولو بود که بیخیال به راهش ادامه میداد و بین گلهای رنگارنگ میچرخید و بازی میکرد. خرگوش مادرزاد گوشهای کوتاهی داشت و این باعث شده بود که کمشنوا باشد. راسو در بین بوتهها میدوید تا جایی برای پنهانشدن پیدا کند. خرگوش او را دید و گفت: راسو چرا میدوی چی شده؟ از چی فرار میکنی؟
راسو گفت: از شکارچی!
خرگوش با خودش گفت: آره! انگار صدای تیرشکارچی است. چند دور، دور خودش چرخید و گفت باید فرار کنم... باید فرار کنم.
همان موقع برخورد کرد به یک کفش بزرگ، بله کفشهای شکارچی بود که روبهرویش ایستاد. شکارچی خم شد و با دستهایش خرگوش را بلند کرد و در جیبش گذاشت و رفت. خرگوش بیچاره در آن تاریکی و کم اکسیژنی داشت نفسش قطع میشد که شکارچی دستش را در جیبش کرد و خرگوش را درآورد و گذاشت در دست پسرکی کوچک که گوشهای نزدیک یک درخت و روی یک صندلی چرخدار نشسته بود. پسرک خرگوش کوچولو را بغل کرد و بوسید. تازه اون موقع بود که خرگوش احساس آرامش کرد پسر کوچولو به خرگوش گفت: دوست من میشی؟ با هم بریم خونمون؟
خرگوش که دلش نمیخواست از زادگاهش دور شود، سرش را پایین انداخت.
پسرک گفت: معلومه که دوست نداری با من بیای! خرگوشک کوچولو من. عیبی نداره من میام به دیدنت.
و خرگوش را گذاشت زمین تا به خانهاش برگردد. در همین موقع یک عقاب بزرگ از آسمان به سمت زمین آمد و با چنگال هایش خرگوش کوچولو را بلند کرد.
پسربچه با دیدن چنین منظرهای ناراحت شد و ناگاه فریاد کشید و از جایش بلند شد و پدرش را صدا زد. پدر با دیدن عقاب و خرگوش با تفنگ به بال عقاب تیر زد و به زمین سقوط کرد و خرگوش نجات پیدا کرد.
شکارچی وقتی که دید پسرش روی پاهایش ایستاده خیلی خوشحال شد و از خدا تشکر کرد و تفنگش را به گوشهای انداخت و بال عقاب را که زخمی شده بود بست و به پسرش قول داد هرگز هیچ جانوری را شکار نکند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: