پیام​های​کوتاه

کبوتران خیال و مرغای اندیشه‌تون رو به pasukhgoo در جیمیل (دات کام)، ایمیل کنید، خروساش رو با چاپار به نشانی پُستی صفحه، این بُلبلای کوچول‌موچول نظر و پیشنهادتونم پیامک کنین به شمارة ذکر شده در صفحة آخر چاردیواری! فقط اولش بنویسین: بروبچ، یا چاردیواری، یه اسم و شهری رو هم بنویسین واس خودتون که بدون نام نشین. باز فردا نیای بگی آی تو پیامک ما رو نخوندی و اسمم نبود و... یه همچی چیا!
کد خبر: ۵۶۹۷۸۰

ا.ب.گلشن: نمی‌دونم اگه برگردیم عقب، آیا عشقهای ما رنگ خواهد داشت؟ آیا تو همان کسی هستی که امروز از تو به عنوان اسطوره یاد می‌شد؟ آیا معیار دوست داشتنها همچنان که بود، همان خواهد بود؟[...]

چشم سوم، 18 ساله از قائمشهر: 1-کسی که عشق واقعی رو تجربه کرده هیچ‌وقت نیاز به بیان عشقش نداره چون تو قلبش بیان شده‌ست اما عشق معمولی؛ بیان می‌شه چون ارزش نگه داشتن تو قلب رو نداره. 2-گاهی تمام احساس دنیا را جمع می‌کنم تا فقط یک کلمه را برای یک بار بتوانم بگویم: بی‌تو... باز نقطه را در وسط جمله می‌گذارم. قلبم اجازة بیان شدن نمی‌دهد. چقدر راحت تنها می‌شوم بدون این سه کلمه.

بدون نام: [...]برا این‌که مجوز ورود به چاردیواری داشته باشی باید چند سالت باشه؟!

سن و سالت مهم نیس، حرفی که می‌زنی مهمه و طرز بیانش.

تبسم از شمال: آسمان بیشتر از آنچه فکر می‌کنی زیباست، بیشتر از آنچه تصور می‌کنی آبی‌ست اما نه به اندازة دریای وجود تو که سراسر رنگ است و زمزمة محبت و دوست داشتن.

نوپا فروزان: 1-دربارة مطالب چاپ شدة اخیر از نیما باید بگم رفتم زیر دِین واسه خاطر افکار منفی روزمرة زندگی. مدیون پوست موز پهن‌شده وسط پیاده‌رو، مدیون توپ فوتبال که شپرق می‌خوره وسط افکارم و چاله‌ای که یهو زیر پام سبز می‌شه و سکندری می‌رم! خلاصه که بچه‌ها مچکریم! 2-یه وقتایی هجمة انبوه کلمات، تمرکز چیدنشون رو کنار هم ازم می‌گیره. گاهی هم بازار خطور مغزم راکده! تو فکر بازاریابی اساسی‌ام!

آ.ت.: یه سوال می‌پرسم نگی چقد باهوشه! داداش کلی متن و دلنوشته دبش دارم ولی راستش نمی‌دونم ایمیلت چیه دقیقاً!

همین که نوشتی درسته دقیقاً، بدون یه ثانیه‌م این‌ور و اون‌ور حتی!

ف. خ. از نیشابور: جدایی، فاصله، بی‌تو بودن، دور بودن، منتظر بودن... همگی بی‌اثر است، بیفایده است. آخر تا به کی؟ وقتی که من خواب وصال را دیده‌ام[...]،وقتی می‌دانم پایانش تویی، انتظار را هم دوست دارم.

بدون نام: همه می‌گن چه شادی، نمی‌دونن که دنیای دردم! رو دستم با سیخ سوزوندم نوشتم عذاب.

عقاب: این‌جا، جوجه و جوجه تیغی و گل و بلبل جمعن، یک عقاااااب نمی‌خواین؟ ها؟ تا جواب ندی جواب نمیدما، گفته باشم.

مادربزرگ مهربون گفت ئح‌ئح... خُهب ننه! ئح... تو هم که تو آسمونا پروااااز می‌کنییییح... ئح‌ئح... بموووون! منظورم یعنی... می‌خوایم (به شرطی که قانونای ارسال متن رو رعایت کنیییاااا... باشه ماااادر؟ آ،قوبو تو بره ماااادر)!

حانیه از ساری: سال دوم دبیرستان رشتة علوم انسانی‌ام. خانواده‌م مخالف انتخاب این رشته بودن ولی من به بهانة علاقه (از سر لجبازی) این رشته رو انتخاب کردم. حالا پشیمونم. چی کار کنم؟ یه کم روحیة ادبی دارم ولی نمی‌دونم چطور شکوفا کنمش.

فندق: 1-مهربانی، صلابت، اقتدار و... این واژه‌ها را دوست دارم. مرا یاد تو می‌اندازد. تویی که بی‌هیچ چشمداشتی زندگی و لبخند پرمهرت را نثار ما می‌کنی و در پس چشمهای نمناکت اشک را از ما پنهان می‌کنی ای بهترین تکیه‌گاهم پدر. (شاید خوب نباشه ولی تلاش خودمُ کردم). 2-می‌گوید: روی پای ذهن خودت بایست و بنویس. از چه بنویسم؟ از دلی شکسته؟ از صدایی خسته؟ از زخمهای بیشمار روزگار که به جا مانده روی کالبد بی روح تن؟! سخت است اما می‌نویسم شاید که خوش آید به مزاج آنان که می‌شکنند و می‌روند بی‌آن‌که نگاهی به پشت سر خود بیندازند.

همین که حاصل فکر و قلم خودته، خیلی خیلی هم خوبه (تازه اولی رو اگه زودتر فرستاده بودی، شاید وسط صفحة بروبچ چاپ می‌شد).

بدون نام: این نامردیه! منی که بیشتر از 7-6 سال خوانندة بروبچم، 3 هفته بدون روزنامه بمونم و آرشیوم ناقص بشه! واقعاً این خیلی نامردیه! مگه تقصیر من بوده جایی به دنیا اومدم که حتی یه روزنامه هم نمی‌رسه بهش؟!

بمییییرم ماااادر! حیف که از دست من کاری ساخته نیس. (بعضی وقتا آدم بخواد یه قدمی برداره به میل خودش، نمیشه،‌چون یهو می‌بیییییینه ای بابا!!... یکی از یه جایه میخی کوبیده به بند کفشش و هیچ کاریشم نمیشه کرد!)

الهام 18 ساله از زاهدان: توی مطالب چاردیواری قبلی یه نفر نوشته بود هر کسی واس خودش یه چاردیواری داره؛ این‌طور نیس! اگه یکی مث من باشه تو دلش جای چاردیواری یه دریا داره که غم و غصه‌هاش رو بسپاره به دریای فراموشی و راحت بشه اما امون از این موجای دریا! گاهی غصه‌هام رو به ساحل دلم برمی‌گردونن و هوای چشام رو بارونی می‌کنن.

آرش: پاسخگو یه پیشنهاد برات دارم (چیه چشاتُ مث عینک ته استکانی کردی؟! هه‌هه، حالا بخون و نچاپ) جواب خانوما رو مث مردا بده و جواب آقایون رو مث خانوما! این طوری باهات راحت‌تر حرف می‌زنن چون کنجکاوتر می‌شن. خواستی امتحان کن (کیبوردت همیشه سلامت)!

ماوسِت چاق و چلّه! یواس‌بی‌تم ورژن چار!

سارا: چقدر سخت است عشقی که عقل می‌گوید نمی‌خواهم و دل در پاسخش می‌گوید همین که هست، من می‌خواهم، حال تو می‌خواهی بخواه نمی‌خواهی هم بخواه!

رضا حاج منافی، 27 ساله از مشگین‌شهر: 1-دستهایش پینه بسته بود. چشمانش کم‌سو و قامتش خمیده. کمرش زیر بار روزگار خم شد ولی نشکست. او مرد روزهای سخت بود. پدر، واژه‌ای است به وسعت آسمان، به صلابت کوه سبلان (این شاید تنها چیزی باشه که به پدرم هدیه کنم).

می‌بینی تا پیامکهاتون رو به من بدن و بخونمشون و چاپشون کنم، چه زمانی ازشون می‌گذره؟ (پارتی‌بازی کردم دیگه، وگرنه مطلبی که از زمانش گذشته، خیلیییی منااااسب چاپ نیس).

بدون نام: دوست هزار چهره که همه رو رنگ می‌کنی یه خرده توضیح بده چطوری بیام تو جمع دوستات عزیز مادر!

اراده می‌کنی، مطالب و نظرات خودت رو می‌نویسی و می‌فرستی، روون و خوب نوشته شده باشه، یه حرفی هم برا گفتن داشته باشی و کپی از این ور و اون ور نباشه، کار تمومه.

سحر میرزائی: می‌بینم که تصاویر صفحه خیلی بهتر شده و با وجود پیامکها، الان دیگه واقعاً صفحه زیبا و منسجم و تکمیله. آباریکلاااا.

آخه دلت اومد؟ نه اصاً... خودت نگا کن! سرش رو انداخته پایین و همین طور پشت سر هم داره خجالت می‌کشه! ببین چه قرمز شده لُپاش از خجالت! خ تعریف الکی نکن دیگه، بچه جدی می‌گیره!

الهه 90: بذار یه اعتراف کنم نیمه‌گمنام بانشان! وقتی تو شمارة جدید اسمم رو دیدم خیلی ذوقیدم! آخه تا حالا شعر، اس، جمله کوتاه واسه هر جا فرستادم نچاپیدن! فک کردم این‌جام سرکاریه (هه!) خوشحالم که واقعیه.

دِ! تازه این نتیجة فکر کردنت بوده؟! شوخی و مزاح دارم تو کارم، ولی سر کار گذااااشتن؟ چی می‌گن؟ آها: ...حااااشاااا و کلّااااا!!

کیاوش از شیراز: من تازه پیداتون کرده‌م. یک جایی واسه ما سربازا دارین؟ خداییش خیلی باحالین، بخصوص این رفیقمون که برجک همه‌رو می‌زنه، غریب و آشنا هم نداره. مَردی کاکو.

چرا که نه؟ یخده جمعتر می‌شینیم جا واسه بقیه‌م وا شه! (سعی می‌کنم نگاه نژادی، طبقاتی، تفکراتی، جنسیتی و قس علی هذایی! نداشته باشم. برجک زدن هم نیس، یه مزاح و شوخی می‌کنیم دورِ همی که کباب و نوشابه‌ش مزه بده بهمون!)

من، تو، ما از تهران: چرا علیرضا ماهری، پیمان مجیدی معین دیگه پیداشون نیست. جا زدند؟

پیمان که با لیلیش هس همیشه! علیرضا و بقیه رو نمی‌دونم!

الی از زنجان: و دلم سخت تو را می‌خواهد/ یاد آن لحظه که لبخند تو را می‌دیدم/ و نمی‌دانستم/ که تو از جامعة صحن بلورین دلم/ رخت را می‌بندی/ من نمی‌دانستم/ که نبود تو در آن ساحل تنهایی من/ آتشی خواهد شد که تمام دل من را به فنا خواهد داد/ دل و عشق و قفس و ساحل و تنهایی و من/ داستانی‌ست که از اوج نفس برمی‌خواست/ من نمی‌دانستم که نبود تو همان بی‌نفسی‌ست/ من نمی‌دانستم... نفسم برگرد.

روهینه: شیر هم اگر باشی، بغضت را طعنه‌های آهو می‌شکاند.

مهگل گلشنی از تهران: سه سال گذشت از رفتنش، از نبودنش. من لحظه‌لحظه این سالها را اشک ریختم. آخه همة زندگیم بود. حالا زیر خروارها خاک آرمیده.

خُ تو که الان زدی این دل منُ تیک‌که تیک‌که‌ش کردی که! (قوی باش! همینُ دارم که بگم!)

وریجک از کلارآباد: شاپرک با گل پژمرده مخالف است. ماهی با تبخیر شدن آب، درخت با خزان، جوجه اردک زشت با زیبایی، ماه با روز؛ من با تو مخالفم تو با من مخالفی، ما با هم مخالفیم... واااای خسته شدم از این همه اختلاف! (استاتیک می‌افتم! آخه برادر من، اون چه وضع نصیحت بود؟! بعد امتحان بچه‌ها از عصبانیت می‌خندیدن!)

شرمنده دیگه! باز اگه سیالات بود می‌گفتم بشینن آب سرد بخورن!

بدون نام: بچه‌های بروبچ، من می‌زنم تو ذوق این پاسخگو، این یه نفر نیس که بخواد خودش رو معرفی بکنه.

نه باااابا؟! (گوشت بیار نزدیکتر: یه نفره!)

محسن از ایلام: واقعا صفحة بروبچه‌ها آخرشه! راستش بار اولمه که پیام می‌دم اما یه چند باریه که دارم این صفحه رو می‌خونم. خیلی باحاله (اگه می‌شه چاپ کنید).

مائده، 16 ساله: وقتی چشمهایت را بی‌انصافانه روی همه چیز بستی و با غرور گفتی: به سلامت! تازه می‌فهمی باران امروز چشمهایت به خاطر بارانی شدن دیروز چشمهای من بود!

هلاله: این روزها احساس می‌کنم پینوکیو هستم! به همه می‌گویم که فراموش شده‌ای و دماغم به اندازة فاصلة نداشتنت دراز می‌شود و تاوان دروغهایم را پس می‌دهد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها