شریفی، نماینده دادستان تهران که برای دفاع از کیفرخواست در این پرونده در دادگاه حاضر شده بود، میگوید: متهم چهار سال قبل زنی جوان به نام لاله را به قتل رسانده است. ابتدای تشکیل پرونده ردی از سعید نبود، اما زمانی که ماموران تلفنهمراه مقتول را بررسی کردند، متوجه شدند او چند بار با سعید تماس گرفته و آخرین تماسش نیز با همین مرد بوده است. وقتی سعید بازداشت شد، توضیح داد چطور لاله را به قتل رسانده است. متهم در اعترافاتش گفته است: لاله را به باغ انگور در اطراف تهران بردم و بعد از اینکه با او رابطه برقرار کردم، با شالی که سرش بود، او را خفه و جسدش را دفن کردم.
نماینده دادستان ادامه میدهد: بررسیهای بیشتر نشان داد سعید و لاله از طریق یکی از دوستان سعید با هم آشنا شده بودند و هرچند وقت یکبار همدیگر را میدیدند. در آخرین دیدار آنها باهم درگیری لفظی پیدا کرده و سعید که همسر و فرزند داشت، از ترس اینکه آنها از ماجرا باخبر شوند، لاله را به باغ انگور کشانده و در آنجا او را به قتل رسانده بود. او سپس جسد را دفن کرد، اما چون در دفن جسد عجله کرده بود، قسمتی از دست مقتول بیرون مانده و صاحب باغ نیز جسد را کشف کرده بود.نماینده دادستان میگوید علاوه بر اعترافات متهم مدارک دیگری نیز در پرونده وجود دارد: اعترافات متهم مقرون به واقع است، چرا که گفتههای او با آنچه قبل از صحنه قتل به دست آمده، یکسان است. سعید به طور دقیق توضیح داد چطور آن زن را به قتل رسانده و از چه وسیلهای استفاده کرده است. دوست مقتول که در آخرین مکالمه تلفنی مقتول و متهم کنار لاله بود نیز تائید کرده لاله روز قتل با سعید قرار گذاشت و بعد از خانه خارج شد.
ضمن اینکه متهم در مراحل مختلف تحقیق اعتراف کرد، چند بار با لاله رابطه داشت و همیشه از اینکه خانوادهاش متوجه شوند هراس داشت. آنها در آخرین دیدار نیز به خاطر مبلغی که لاله از مقتول خواسته بود، با هم درگیر شدند و متهم برای پرداخت پول با لاله در یک باغ انگور قرار گذاشته بود. همه این مدارک نشان میدهد سعید عامل اصلی قتل است. بنابراین او با توجه به درخواست اولیایدم باید محکوم شود. ما مدارک را به دادگاه تحویل دادیم و قضات در مورد متهم تصمیم میگیرند.
من بیگناه هستم
سعید میگوید قاتل نیست و آنچه در مورد نحوه جنایت گفته برگرفته از حرفهای ماموران بوده است. او میگوید: من و لاله از طریق یکی از دوستانم به نام مهدی با هم آشنا شدیم. او مدتها بود که لاله را میشناخت و به من گفت حالا که همسرت در خانه نیست، این زن را به خانه تو بیاوریم.
اولین اشتباهم این بود که قبول کردم لاله را به خانه بیاوریم. آن شب من و مهدی و لاله و دوست دیگرم به نام احسان در خانه من بودیم. بعد از آن چندبار دیگر با لاله تماس گرفتم. او زن مهربانی بود و مرا شیفته خودش کرده بود. تنهایی هم بشدت مرا اذیت میکرد، همسرم در خانه نبود او باردار بود و برای وضع حمل به خانه پدرش در شهرستان رفته بود.
رابطه من و لاله ادامه داشت تا اینکه قرار شد همسر و بچهام برگردند به همین خاطر هم به لاله گفتم دیگر نباید همدیگر را ببینیم. آخرین شبی که به خانه من آمد، دوستم مهدی هم در منزل من بود. صبح که شد من رفتم و آنها در خانه ماندند من دیگر از اتفاقاتی که افتاد، خبر ندارم.
متهم در مورد اینکه چطور در دادسرا جزئیات قتل را موبهمو توضیح داده بود، میگوید: چون شماره من در گوشی مقتول بود، بازداشتم کردند. در مدتی که در اداره آگاهی بودم، در مورد نحوه قتل چیزهایی شنیدم.
وقتی طاقتم تمام شد و دیگر نتوانستم شرایط را تحمل کنم، تصمیم گرفتم قتل را به عهده بگیرم. هرچه را که از ماجرای قتل متوجه شده بودم، توضیح دادم تا از بازجویی راحت شوم. البته من هیچوقت متوجه نشدم لاله شوهر دارد، او در مورد شوهرش با من صحبت نکرده بود. در اداره آگاهی متوجه شدم او متاهل بوده، اگر میدانستم شوهر دارد، هیچوقت این کار را نمیکردم. لاله خودش این موضوع را پنهان کرده بود.
متهم درباره زندگی خصوصیاش میگوید: من کارگر هستم و بسختی هزینههای زندگیام را تامین میکنم. به همسر و زندگی مشترکم هم وفادار بودم، اما تنهایی خیلی به من فشار میآورد. ماهها بود که زنم باردار بود و حال روحیاش خوب نبود. نمیتوانستم با او صحبت کنم و نمیتوانستم مشکلاتم را برایش بگویم، وقتی که برای زایمان هم رفت، فشار زیادی به من وارد شد. پول هم نداشتم شاید به این خاطر بود که به لاله پناه بردم. روز حادثه هم چون میدانستم زنم بزودی برمیگردد، دیگر با لاله تماس نگرفتم تا اینکه متوجه شدم او فوت کرده است. بارها به ماموران گفتم آخرین بار مهدی با لاله بود، اما به گفتههای من توجهی نمیکنند.
رضایت نمیدهم
مادر مقتول میگوید شکی ندارد که سعید دخترش را به قتل رسانده است. او میگوید: سعید از دخترم سوءاستفاده کرد. دخترم مریض بود و به خاطر بیماری اعتماد به نفسش را از دست داده بود.
او میگوید: وقتی لاله بچه بود، من و شوهرم به خاطر اختلافاتی، از هم جدا شدیم. لاله بیماری صرع داشت، به همین خاطر هم مردان به او توجهی نداشتند، این موضوع خیلی ناراحتش کرده بود. وقتی سعید به او پیشنهاد دوستی داده، او تحت تاثیر قرار گرفته و حرفهای این مرد را باور کرده بود. سعید بعد از اینکه از دخترم سوءاستفاده کرد، او را به قتل رساند. البته این درست است که دخترم شوهر داشت، اما شوهرش به طور ناگهانی گم شد. دخترم همان موقع که دنبال شوهرش میگشت، با سعید آشنا شد.
مادر مقتول در مورد نحوه آشنایی دخترش با دامادش به نام آرش میگوید: شش ماه قبل از حادثه، آرش به خواستگاری لاله آمد. به او گفتم دخترم مریض است و تو جوان خوشتیپ و موقعیتداری هستی، میتوانی با دختری بهتر و سالمتر زندگی کنی. بهتر است لاله را رها کنی، اما قبول نکرد و گفت من لاله را دوست دارم و میخواهم با او ازدواج کنم. با اصرار آرش قبول کردیم دخترمان با او ازدواج کند. شش ماه از عقدشان گذشته بود که یک روز آرش و لاله با هم دعوا کردند، آرش با عصبانیت از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت.
هرچه با تلفنهمراه او تماس گرفتیم، فایدهای نداشت. جواب نمیداد و بعد از مدتی هم گوشیاش را خاموش کرد. لاله خیلی ناراحت بود. به او گفتم آرش چند روز دیگر برمیگردد، اما خبری از آرش نشد. او خانوادهای هم نداشت که بخواهیم سراغش را از آنها بگیریم در نهایت لاله تصمیم گرفت برای پیداکردن شوهرش از ماموران کمک بگیرد. او فقدان همسرش را اعلام کرد. حتی در روزنامه هم آگهی دادیم، اما خبری از او نشد. لاله تصمیم گرفت خودش موضوع را پیگیری کند و میگفت هرطوری شده آرش را پیدا میکند که در نهایت با سعید آشنا شد و او هم دخترم را کشت.
مادر لاله ادامه میدهد: بعد از اینکه از شوهرم جدا شدم، زندگی سختی داشتم، پول و شغل نداشتم و نمیتوانستم زندگیام را اداره کنم. به سختی کاری پیدا کردم، اما بعد از مدتی قلبم دچار مشکل شد و از کارافتاده شدم. با سختی زیاد تحت پوشش بهزیستی قرار گرفتم و با پول کمی که از بهزیستی میگیرم، زندگیام را اداره میکنم. با اینکه پول دیه میتواند خیلی به من کمک کند، اما قبول نمیکنم. دخترم خیلی ساده و آرام بود و سعید از این خصوصیاتش سوءاستفاده کرد، به همین دلیل قبول نمیکنم دیه بگیرم، اگر شده کلیههایم را بفروشم این کار را میکنم تا بتوانم پولی را که برای قصاص باید بدهم تامین و قاتل دخترم را اعدام کنم.
این زن درباره روزی که جسد دخترش را دید، میگوید: خیلی وقت بود دنبال دخترم میگشتم، حالم بد بود و نمیدانستم باید چکار کنم، به من گفتند باید برای شناسایی به پزشکی قانونی بروم، پاهایم بدنم را نمیکشید، حالم بد بود. وقتی جسد را دیدم، متوجه شدم دخترم است، اما نمیخواستم باور کنم چند بار رفتم و برگشتم و به جسد نگاه کردم. هنوز آن لحظه را فراموش نمیکنم. صورت کبود شده دخترم را فراموش نمیکنم. قاتلش را قصاص خواهم کرد. من فقط اینطور آرام میگیرم.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم