نمی‌دانیم چرا بی‌خود و بی‌جهت یاد دوران تحصیلمان افتادیم؛ البته همچین بی‌خود و بی‌جهت نبود، چون راستش را بخواهید نه این‌که الان فصل امتحانات است و هرجا که می‌رویم چند نفر با کتاب‌های قطور و تانخورده جلویمان رژه می‌روند، داغ دلمان تازه می‌شود. یاد خودمان می‌افتیم که با چه مشقت و بدبختی درس خواندیم، بعد کار پیدا کردیم و بعد... اما الان از ما بهتران اول کار پیدا می‌کنند و بعد زیر کولرگازی اتاق کارشان می‌نشینند و درس می‌خوانند. لابد اینها... لال شویم اگر یک کلمه دیگر در این خصوص بگوییم. به ما چه.
کد خبر: ۵۶۶۴۶۵

اما اصل مطلب این است که می‌خواهیم به سیستم آموزشی کشورمان گیر بدهیم. این را هم اول مطلبمان گفتیم تا اگر خدای‌نکرده چیزی از نوشته‌هایمان نفهمیدید، حداقل اصل موضوع را بدانید! الان هم مانده‌ایم از کجای این سیستم آموزشی بگوییم تا زبانمان لال متهم به نفهمی نشویم. از اول ابتدایی می‌گوییم. از همان کلاس‌هایی که گوش تا گوش آدم نشسته بود. از کتک و خط‌کش چوبی و ترکه و یک لنگه پا ته کلاس ایستادن می‌گوییم ـ به خدا سن و سالی نداریم و این خاطراتمان هم مال مکتب و دوره قاجار نیست ـ از این می‌گوییم که از بس خواندیم و نوشتیم بابا نان داد، الان هم از ده فرسخی سنگک که می‌بینیم یاد بابایمان می‌افتیم. از زنگ انشا می‌گوییم. از این‌که عاقبت نفهمیدیم علم بهتر است یا ثروت یا... به هر حال دوران دبستان به هر بدبختی که بود، تمام شد و اصل آموزش ما ماند برای مقاطع بعدی.

یادش بخیر، معلم زبانی داشتیم که هرچه از او می‌پرسیدیم، می‌فرمود: «shut up». اما تا دلتان بخواهد برایمان جوک تعریف می‌کرد و همیشه می‌گفت: «بچه‌های عزیز میزها را مثل گاری نکشید» و ما می‌خندیدیم از ته دل. مهم هم نیست که الان از زبان انگلیسی هیچ نمی‌دانیم، اما در عوض خوب بلدیم تمام جملات انگلیسی را با what سوالی کنیم.

یادش بخیر، سر کلاس فیزیک به ما می‌گفتند چهار سیب را بین دو نفر تقسیم کنید، اما روز امتحان می‌پرسیدند قطاری با سرعت 70 کیلومتر در ساعت در حال حرکت است، وزن قطار چند تن است؟ و ما چقدر تاسف می‌خوردیم که چرا به جای سیب خود درخت روی نیوتن نیفتاد و هنوز نمی‌دانیم دقیقا 2 به اضافه 2 چند می‌شود. از ادبیات چه بگوییم. تنها چیزی که از آن آموختیم، این بود که مثلا سعدی در چه قرنی می‌زیست و در اوج فوران علم معلم‌هایمان در نهایت می‌فهمیدیم چه کتاب‌هایی هم داشت و باز مهم نیست که الان از ادبیات هم هیچ نمی‌دانیم. و اما تاریخ! همان بهتر که از تاریخ، هیچ یادمان نیست. درس وزین جغرافی هم که خلاصه می‌شد به همسایگان کشور عزیزمان، ضمنا به خود کشورها هم کاری نداشتیم، فقط می‌دانستیم از کدام سمت همسایه‌اند! راستی تعلیمات اجتماعی هم داشتیم که نتیجه آموزش دقیق آن همین شد که می‌بینید. فرهنگ اجتماعی در جامعه ما موج می‌زند! زنگ‌های ورزش هم وقتی با پیژامه دنبال توپ پلاستیکی می‌دویدیم، آموختیم کارگروهی چقدر بی‌فایده است و اگر بخواهید از بازی لذت بیشتری ببرید، باید بی‌خیال جمع شوید و شدیم. در آخر غیر از صبر و فروتنی که از معلم‌هایمان به ارث بردیم، چیز دیگری از این سیستم آموزشی نیاموختیم. و اما امروز مدارس این‌گونه‌اند که با صرف هزینه‌های میلیونی ثبت‌نام دیگر کسی جرات ندارد، به دلبند شما از گل نازک‌تر بگوید! خلاصه همه چیز مهیاست. سرویس رفت و برگشت، کلاس‌های فوق‌العاده و... که به شکرانه این همه توجه، نمره تمام دروس 20 است، چون اگر 20 یکی از دانش‌آموزان گوشه‌اش کج باشد، یعنی خداحافظی با آن مدرسه و این یعنی ضرر چندمیلیونی مدرسه! با این حال کماکان بیشتر فارغ‌التحصیلان امروزی درست مثل ما هنوز نمی‌دانند 2 به اضافه 2 دقیقا چند می‌شود! ایضا زبان هم را نمی‌فهمند و ادبیاتشان هم صفر، صفر است. زیاده عرضی نیست، اما اگر فرصتی دست داد فکری به حال این سیستم آموزشی بکنید. فکر هم نکردید چندان مهم نیست، مگر تا الان اتفاق بدی افتاده است؟ این همه دکتر و مهندس و... بی‌خیال.

مهیار عربی / جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰
فرزند زمانه خود باش

گفت‌وگوی «جام‌جم» با میثم عبدی، کارگردان نمایش رومئو و ژولیت و چند کاراکتر دیگر

فرزند زمانه خود باش

نیازمندی ها