کامیابی همین نزدیکی است

آرام‌آرام از پله‌ها بالا رفتم. در بسته بود. کمی پشت در ایستادم و منتظر ماندم تا شاید یکی بیرون بیاید، اما مثل این‌که هیچ‌کس خیال بیرون آمدن از آن اتاق را نداشت. برای همین تمام شهامتم را جمع کردم و در زدم. با این‌که فکر می‌کردم خیلی بلند در زده‌ام، اما مثل این‌که کسی نشنید. دوباره در زدم تا بالاخره خانمی در را باز کرد. او از بالای عینک نگاهم کرد و با اخم پرسید: «بله؟»
کد خبر: ۵۶۶۲۶۵

بیشتر ترسیدم. مغزم داغ شده بود. با مِن و مِن گفتم: «با خانم مولر کار دارم. می‌تونم بیام تو؟»

زن بیشتر اخم کرد و بدون این‌که به من اعتنایی کند، دوباره رفت داخل اتاق. من هم گیج و نگران همان‌طور پشت در منتظر ماندم تا خانم مولر را دیدم که با لبخند به طرفم می‌آمد. وقتی او را دیدم تمام نگرانی‌هایم از بین رفت و حالم بهتر شد.

وقتی به من نزدیک شد، قدش را کوتاه کرد و روی زانوهایش نشست تا همقد من شود. با خودم فکر کردم کاش همه مثل او بودند؛ مهربان و دوست‌داشتنی.

ـ «خانم مولر، من امروز نمی‌تونم ورزش کنم. می‌تونم برم سر کلاس؟»

ـ «چرا جک؟ تو که ورزشکار خیلی خوبی هستی. امروز هم مسابقه داریم.»

می‌دانستم که حرفش فقط یک تعارف است. چون من همیشه در تمام مسابقات ورزشی نفر آخر می‌شدم. سرم را پایین انداختم و گفتم: «حالم خوب نیست.»

ـ‌ «باشه، هر طور خودت دوست داری؛ ولی هر وقت حالت بهتر شد می‌تونی بیایی تو حیاط و با بقیه بچه‌ها ورزش کنی. ما دوست داریم تو هم پیش ما باشی.»

***

وقتی خیالم از زنگ ورزش راحت شد، تند و با عجله از پله‌ها پایین رفتم. به کلاس که رسیدم، رفتم داخل و در را پشت سرم بستم. حالا تنها شده بودم و می‌توانستم یک نفس راحت بکشم.

کمی کتاب خواندم. تخته کلاس را پاک کردم. کیفم را مرتب کردم و همه وسایلم را داخل آن چیدم، اما ساعت ورزش تمام نمی‌شد؛ مثل این‌که خیال نداشت به این زودی‌ها به پایان برسد.

سرم را روی میز گذاشتم و چشم‌هایم را بستم، اما همین که داشت خوابم می‌برد، صدای باز شدن در من را دوباره ترساند. سرم را بلند کردم و خانم مولر را دیدم که با همان لبخند دوست‌داشتنی وارد کلاس می‌شد.

ـ «بهتر نشدی، جک؟»

ـ‌ «نه، متأسفم، ولی هنوز حالم بده.»

خانم مولر از من خواست با او به حیاط بروم و همانجا پیش او بمانم. می‌گفت می‌خواهد من برایش نمره‌های بچه‌ها را در دفترش بنویسم.

ـ‌ «من بنویسم؟ چرا؟»

ـ «برای این‌که تو خوش‌خط‌ترین دانش‌آموز من هستی. دوست نداری کمکم کنی؟»

خوشحال بودم. این اولین بار بود که یکی از معلم‌ها از من تعریف می‌کرد. ‌خندیدم و سرحال به حیاط رفتم. بچه‌هادور و بر من می‌گشتند تا ببینند چه نمره‌ای گرفته اند، اما من نمی‌خواستم هیچ‌کس نمره‌اش را بفهمد؛ فکر می‌کردم راز مهمی است که باید بین من و خانم مولر بماند.احساس می‌کردم از همه دوستانم مهم‌تر هستم. وقتی نوشتن لیست نمره‌ها تمام شد، خانم مولر به طرفم آمد و گفت: «حالا یک کم هم ورزش کن که اینقدر خسته نباشی.»

اول ترسیدم، ولی ناگهان حس کردم دوست دارم دور حیاط بدوم. کفش​های ورزشی‌ام را پوشیدم و شروع کردم به دویدن؛ تندتر و تندتر می‌دویدم تا این‌که فهمیدم این همان مسابقه دو بوده است؛ همان مسابقه‌ای که از ترسش ترجیح داده بودم نقش مریض‌ها را بازی کنم.

***

آن روز فوق‌العاده را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. روزی که معلمم به من یاد داد اعتماد به نفس داشته باشم و همیشه بدانم که می‌توانم موفق شوم. حالا هم پس از سال‌ها هر وقت می‌خواهم از ترس، کاری را قبول نکنم به یاد روزی می‌افتم که می‌خواستم ندوم و خودم را به مریضی زده بودم، ولی وقتی در مسابقه دو شرکت کردم نفر دوم شدم.

پس فقط باید نگاهم را تغییر می‌دادم، باید قبول می‌کردم که من هم می‌توانم موفق شوم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها