آی آدم​ها ... اجازه آقا!

بچه‌هایی که دست به سینه و با ذوق سر کلاسش می‌نشستند، خبر نداشتند آقا معلم‌شان وقتی از دوازده سالگی روستای یوش را ترک کرد و رفت مدرسه عالی سن لویی، یک لحظه هم توی کلاس بند نمی‌شد و دائم از مدرسه فرار می‌کرد.
کد خبر: ۵۵۹۰۳۲

این آقا معلم از آن آقا معلم‌ها نبود که مثل همکارانش ترکه دست بگیرد و گاهی آن را وقت نوشتن آهسته بکوبد روی پایش که یعنی اگر کسی دم برآورد، سر و کارش با آن ضربه‌های ترکه است. این آقا معلم چشم‌های درشت، خمار و مهربان داشت، اهل شعر بود و زبان فرانسه را روان و بی‌نقص حرف می‌زد.

نیما یوشیج، معلمی متفاوت بود، چون خیلی وقت‌ها که پای تخته می‌رفت یا کتاب را باز می‌کرد تا شعری برای شاگردهایش بخواند یاد معلمش، نظام وفا می‌افتاد که مسیر زندگی‌اش را دگرگون کرد و یادش داد فکرهای موزونش را روی کاغذ بیاورد و از همان زمان، نیما شاعر شد و به سبک خراسانی شعر گفت.

او سال 1304 هجری شمسی، یعنی در سی سالگی با عالیه جهانگیر ازدواج کرد. همسرش، مدیر مدرسه بود و سه سال پس از ازدواج‌شان به آمل منتقل شد. نیما حتی پس از ازدواج تا مدتی خانه‌نشین بود و شعر می‌گفت، اما عالیه، بارها به او گله کرد که چرا شغلی با درآمد ثابت پیدا نمی‌کند و همین باعث شد او برود سراغ شغل قهرمان زندگی‌اش، نظام وفا و به این ترتیب مدتی در دبیرستان حکیم نظامی شهرستان آستارا در مرز شوروی سابق، مدرسه عالی صنعتی در تهران و چند مدرسه دیگر تدریس کرد، اما شعر همه زندگی‌اش را تحت تاثیر قرار داد و وقتی سال 1338، در شصت و چهار سالگی بر اثر ذات‌الریه چشم از جهان فروبست، همه او را به عنوان پدر شعر نوی فارسی می‌شناختند و کمتر کسی یادش آمد که او، همان آقا معلم خوش‌اخلاق و آرام سال‌های دور است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها