در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
باور کن من میتوانم اطرافیانم را ریز و درشت کنم و برای هر کس قبایی بدوزم که شایسته آن است و من میدانم به سایهها نباید تکیه کنم، به باد نباید اعتماد کنم و هر آبی را شایسته شنا ندانم.
باور کن من میتوانم رمههای هراسم را از گریوههای تنهایی بگذرانم، میتوانم به باد تازیانه بزنم، میتوانم دریا را به موج دعوت کنم و یقه پالتوام را تا روی گوشهایم بالا بیاورم که صدای هر حرامی را نشنوم.
باور کن عزیزم تا زمانی که با پاهای تو بدوم، دونده قابلی نخواهم شد، بگذار روی پاهای خودم به سمتی که دوست دارم بدوم، با چشمهای خودم اطرافیانم را تماشا کنم، اما ضربان قلبم فقط برای تو تندتر میشود.
چرا فکر میکنی من باید با لبهای تو حرف بزنم، در سایه تو قد بکشم، از زاویهای که تو دوست داری تا آسمان بروم؟ بگذار من آفتابگردان تو نباشم، همین که بلاگردان تو هستم کافی نیست؟
یادت میآید روزی با تمام سلولهایم در گوش ات زمزمه کردم که با طناب این چشمهایی که میخندند به چاه نرو، به این خندههایی که بسختی میتوان تشخیص داد که نوشخندند یا نیشخند، لبخندند یا پوزخند اعتماد نکن و به قول معروف «این چشمها که تو را نگاه میکنند در ذهن خود طناب دار تو را میبافند»، تو غریدی و گفتی بفهم که میفهمم و من فقط در سکوت باریدم.
چرا وقتی تو را از هوای بارانی بر حذر میداشتم، از آسمان پر رعد و برق میترساندم، میگفتی من باران را دوست دارم و میفهمم که «زیرباران باید رفت، زیر باران باید چیز نوشت، زندگی را زیر باران باید برد.» حالا دوست داری علاوه بر دلسپرده بودنت، سر سپردهات هم باشم؟
نمیدانم چرا این روزها فکر میکنی من هوای آفتابی و بارانی را از هم تشخیص نمیدهم، چرا فکر میکنی این روزها کفشهایم بزرگ شدهاند، چرا فکر میکنی باید با دستهای تو دکمههایم را ببندم و چرا باید مدتها در صف بمانم تا سلامم را علیک بگویی.
من همانم که با اشکهایم وضو میگرفتی و نماز وحشت میخواندی، من همانم که با نیتم نماز میخواندی و برای لبخندهایم صلوات نذر میکردی.
مگر من چقدر از این آدمکهای دور و برت که این روزها برای هزار چیز نگفته، ستایشات میکنند کوچکترم؟ مگر من چقدر از این مترسکهایی که پیراهن تنهاییشان در بادها مرثیه میشود کمترم که زمستان نگاهت مرا به تبلرزه کشانده است؟
شریک زندگیام!چرا وقتی دست عشق و احترام به سمت تو دراز میکنم «به اکراه آوری دست از بغل بیرون، که سرما سخت سوزان است.»
این منم، همان مردی که از قبله آمد تا برایت باران بشود و باران بماند.
یک بار دیگر با تمام چشمهایت نگاهم کن. من دلسپرده توام، مخواه که سرسپردهات باشم.
علی بارانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: