جام جم آنلاین: منظور پدرم از سوال همیشگی اش چیزی مهمتر و با ارزشتر است.
دو چیز هست که من می توانم در مورد آنها روی پدرم حساب کنم و هر گاه که با من در منزلم در لس آنجلس تماس می گیرد در موردشان سوال می کند:
کد خبر: ۵۵۱۲۹
کاری هست که بتوانم برایت انجام دهم؛ و آیا اتومبیل خوب کار می کند و روبراه است؛
من گمان می کنم دلیل این که همیشه می خواهد بداند آیا کاری هست که برایم انجام دهد این است که پدر خودش (سرگرد نیروی هوایی) هیچ وقت واقعا در کنارش نبود به همین خاطر سرسختانه مصمم است که من و خواهرم را تامین کند و تکیه گاهی برای ما باشد هر چند که خودش فاقد چنین تکیه گاهی بود.
در دوران جوانی ام همیشه در تمامی مراسمها از جمله تئاتر مدرس یا مسابقه سانت بال شرکت می کرد و هرگز اتفاق نیفتاد که در این برنامه ها حضور نیابد. من به ندرت آرزوی داشتن یکی از آن پدرهایی را می کردم که لباس هایشان مرتب تر و بهتر از پدر من بود اما اهمیت کمتری به خانواده خود می دادند, در واقع هیچگاه این طور نبود.
پدر من همیشه همان مردی خواهد بود که شلوارک می پوشد وکفشهای مرتب و رسمی به همراه جورابهای سیاه به پا دارد, به من دلگرمی و دلخوشی می دهد و بهترین ها را از من انتظار دارد.
دیگر سوال همیشگی اش که آیا اتومبیل خوب کار می کند؛ برای این بود که مرا تحت تاثیر قرار داده و به من یاد بدهد که چگونه حرفها و احساسم را مختصر و در یک جمله بیان کنم چون من پول زیادی بابت تلفنهای راه دورم هدر می دهم.
او مردی است که یک مرتبه به من پیشنهاد کرد وقتی می خواهم با کسی خارج از ایالت تماس بگیرم و تلفن راه دور بزنم, قبل از آن لیستی از تمامی آنچه می خواهم درباره اش صحبت کنم تهیه نمایم تا هزینه کمتری هدر رود.
چیزی که حالا می فهمم این است که منظور پدرم از این سوال باخبر شدن از اوضاع و احوال اتومبیلم نیست بلکه این روشی پدرانه برای آگاه شدن از حال دختر بزرگش است.
فایده این سوال این است که اگر اتومبیل ایرادی داشته باشد پدر می داند که چه کار کند و همچنین می داند هزینه اش چقدر می شود پس می تواند مرا راهنمایی کند. در حالی که از طرف دیگر اگرمشکلاتی زناشویی وجود داشته و یا تردیدی درباره انتخاب شغلی داشته باشم شاید مجبور شود گوشی تلفن را به مادر بدهد.
دوستم جنی می گفت پدر او هم همین سوال را از او می پرسد, او می گوید: «روش ابراز محبت و دوست داشتن پدرم طبقه بندی شده است, او این همه تحقیق و بررسی می کند, با افراد غریبه در دهکده های متروکه و فراموش شده صحبت می کند و به آنها سر می زند اما به نظر من گفتن یک جمله ساده «دوستت دارم» به من, از تمامی این کارها آسان تر است.
دوست دیگرم کریس میگفت که وقتی بعد از زلزله فورت ردیدج به اقوامش در لانگ آیلند زنگ زده, اولین چیزی که پدرش درباره آن سوال کرد اتومبیل بود.
او گفت: «30/4 صبح بود و پدرم نگران این بود که آیا ساختمانی روی ماشین افتاده است. من حتی هنوز از آنجا بیرون نیامده بودم برای همین بعدا در فرصتی مناسب تماس گرفتم تا گزارش اتومبیل را بدهم.
گزارش و توضیحی که معمولا من درباره اتومبیل می دهم منحصر به این است که: «خوب کار می کند».
با توجه به این نکته که «اخبار و توضیحات مصرف کنندگان» خرید آنها را به من توصیه می کرد من همیشه اتومبیل های مطمئنی داشتم.
البته می دانم که این امر فقط به دلیل عمل کردن به توصیه آنها نیست بلکه به این دلیل است که هر گاه که من قصد خرید حتی یک سری جدید از چرخهای اتومبیل را داشته باشم, پدرم تحقیق و بررسی کافی و مربوط را انجام داده و اطلاعاتش را برایم پست می کند. زمانی که من می خواستم دو اتومبیل قبلی خود را بخرم , پدرم در واقع خیلی سریع با اولین پرواز خودش را به من رساند تا در خرید آنها کمکم کند.
استدلالش هم این بود که اگر می توانست از مهارتهای حسابداری اش برای کمک به پس انداز کردن پولم و هدر ندادن آن استفاده کند و نگذارد که من فریب حرفهای اغواکننده و بازارگرمی آنها را بخورم, پس هزینه کردن برای پرواز ارزش آن را داشت که سریعتر بتواند خود را به من برساند.
سرانجام در سن 30 سالگی وقتی پا به دوران بزرگسالی گذاشتم دل را به دریا زدم و بدون مشورت و کمک پدرم ماشینی کرایه کردم. من کنجکاو بودم ببینم چه اتفاقی خواهد افتاد و چه تجربه ای به دست خواهم آورد. اگر فکر نکنم که همه می خواهند از من سوءاستفاده کرده و سرم کلاه بگذارند.
به این نتیجه رسیدم که یک اتومبیل انیفینیتی مدل 130 کرایه کنم که منجر به این شد که سه سفر به بازارهای خودرو داشته باشم, جستجویی برای یافتن کتابهای قابل استفاده و قابل اعتماد انجام دهم و در آخر معامله کنم.
همه چیز به نظر پیچیده می آمد و من هنوز منطمئن نیستم که آیا معامله خوبی بود یا نه, اما حداقل این که توانستم تا حدی شایستگی خود را در زمینه امور مربوط به خودرو اثبات کنم.
وقتی متقاعد شدم که این کار را انجام دهم نامزدم را همراه خود به آنجا بردم و وقتی شنیدم که می گوید ما قرارداد را امضا نمی کنیم مگر این که چند کلاه بیسبال با مارک اینفینیتی به ما بدهید, می دانستم که دوباره کنترل همه امور را به او واگذار خواهم کرد.