در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«به صحرا شدم، عشق باریده بود ولی بند اومده بود! در یه همچو شرایطی که چیزی جز گِلوشُل نمونده بود از شانس ما! یکی هم همرامون شده بود که تا خود بادیه، هی حرف زد، حرف زد، حرف زد... سرمون رفت! حالا فک کن سرمون رفته بود (هنوزم برنگشته بوووود)، اون همراه دوم ما آخرای شارژش داشت میگفت: نوروزه دیگهههه... چشم بگشا... اگر خواهی روزت نو شود آیا؟ خُ آخه پس چرا!»
2-«چشم گشودیم و روزمان نو شد»: مورخان با استناد به اشارة کوچول موچول نخوسوزنی، چشاشون وا شد و دیدهن ای بابا! همراه دومش در واقع یکی از بزرگان یونانیِ بربری و سنگکی بوده! بعد از تموم شدن شارژشم، از خودش که هیچ! ولی از کتابش اینا به جا مونده: «...و بدان که آدمیان دو دستهاند؛ یک دسته خودشون به استقبال بهار میرن سر جاده، به زورم که شده دست و پاش رو میگیرن میکشن میبرن یه حالی هم اگه مقاومت کنه ازش میگیرن! میاندازنش تو خونههای فکر و ذهن و تن و جونشون! (ما به اینا کار نداریم! خودشون به خودشون کار دارن، دیگه نیازی هم به شخص ثالث نیس!) یه دستهم اونا که اگه بهار عین گداهای سمج بره در خونهشون هی در بزنه، در رو با لنگر بزنه، زیر پاش علف درآد، یا اونقد زنگ بزنه که خودشم دیگه زنگ بزنه! باز سر به رووووی شاااانههاااای مهرباااانش نمییییگذاااارن (هَهَ... هَهَ... هَهَن!!)، مجبور میشه خودکارش رو دراره، یه جای قابل دیدی کنار زنگ یا روی در بنویسه اومدیم در خونهتون سر کوچهتون، آقا خب سر جدّتون قبلش بگین کجا رفته بودین دیگه... عح! خوشتون مییااادااا!
3-«چشم بگشا دیگه... دهع! مگه نمیخوای روزگارت نو شه؟»! یونانیای بربری سنگکی (که اسامی فارسی رو هم به زبون خودشون مینوشتهن) نقل کردهن (عین نُقل و نباتم، اینور و اونور پخشش کردهن بیچشموروهاااا!): یه فئینوس حسامینوس پاسیئیوس بروبچیوس نامی بوده اون قدیماااا، مجموعهای داشته از کلیدای طلایی و جملات قطاری و بستههای پیشنهادی و چمدونم دیگه، شعر و اساماس جدید، همه رقمه! میگه: اینکه میگن عااااشقتم... چی ببخشید! اشتباه بود... اینکه میگن «بسیار سفر باید تا پخته شود خامی» الان وقتشه! آدما یا وضع مالیشون توپه (تو هر جنگی میرن یه طرف و گوله درمیکنن)، یه دکه میزنن جلو خونهشون، یه مقدار آجیلم میخرن میذارن رو میز، توی شیشههای سکوریتی پتوپهن! بلیت میفروشن مردم بیان از پشت شیشه، عین این آثار گرانبهای موزهای فقط تماشا کنن! یه تابلو «دس بهش بزنی، قلم پات خورد و خاکشیره» هم میزنن کنارش! یام که وضعشون توپه! (تو هر بازیای هر طرف برن لگد میخورن!)، یه کتابی چیزی ورمیدارن کله سحر میرن پارک محل، رو در خونهشونم مینویسن به دلیل مسافرت از پذیرایی معذوریم. لنگ شب برمیگردن میبینن رو در خونهشون نوشته: به دلیل تغییر شغل، حراج شد! نوروزتونم مبااااارک!!
4- درسته که 3 قدم تا نوروز بود، اما من یه قدم جهشی ورمیدارم تا براتون سالی خوش و شاد آرزو کنم. شکم چرونی هم نکنید!
ف.حسامی
نگین چشمام به دره
نفس بکش! عمیق... عمیقتر... بویش را حس میکنی؟ بوی عید را میگویم. اگر سردی زمستان حسود، سرفه را به جانت نیندازد، میتوانی هوایش را محکم به درون ریههایت بکشی! کاش میشد کمی از رایحهاش را نگه دارم تا برای تمام سال، انگیزه را در لحظههایم جاری کنم.
چیزی به شنیدن صدای ساز عمو نوروز نمانده. نمیخواهم بهار از آمدنش پشیمان شود. باید تکتک درختان را بیدار کنم مبادا خواب بمانند؛ تا جامههای سبزشان را دوباره بر تن کنند. باید تمام خیابانها را آبوجارو کنم، نمیخواهم رنگپریده به نظر آیند. خیابانهای شهر، دوباره کت و شلوار مشکی برّاقشان را به تن خواهند کرد. باید نامهای هم برای پرستوهای شهرمان بنویسم. باید حواسم به همه چیز باشد... چیزی به آمدنش نمانده.
ف. متولد ماه مهر
اینجاس که باس فهمید وقتی شاعر میفرمایند: «نگین چشمام به دره...» چه وضعیت بدحاااالی داشتن واس خاطر انتظارشون! امید که دیگه یواش یواش، صبر تو همممم سر بیااااد!-
آغاااازِ... سااااالِ.... یکهزار و...
تیکتیک... تیکتیک... تاکتاک... با نظم و ترتیبی خاص، شمعها را در شمعدان مینشانی، سفرة قلمکار را برانداز میکنی و هفتسین را کنار هم میچینی. تیکتیک... تیکتاک... تاکتاک... ضرباهنگی تندتر و نزدیکتر. به آینه نگاه میکنی و با دست، چینهای لباس تازه را صاف میکنی. لبخندی شبیه عکس یادگاری روی صورتت میاندازی... تیکتیک... تیکتاک... تاکتاک... بلند و رسا... شعله را روی شمعها میگیری، ریزهنانی در تنگ ماهی گلی میریزی و... تیکتیک... تیکتاک... تاکتاک... حالا یک ضربه، یک نفس، یک قدم، یک پلک بر پلک مانده، تا تولد شکوفههای صورتی.
میشنوی؟ میبینی؟ میبویی؟ ...نسیمی که عطر عید را پاشیده در اتاق... آواز گنجشکان را در حیاط... پایکوبی رنگها را در شهر و خیابان؟
بهار همین چند پلک زدن با دل تو فاصله دارد... بشمار...
رؤیا میرزایی از ملایر
نه... خوشماااان آمد! آففرین.
چیکارکنم؟ بهار میخوام
به آرامی میپرسد: مرور لحظههای رفته تا به کی؟ چرا به جای نوشتههای آخر شب، صبحها دست به قلم نمیشوی؟ معصومانه ادامه میدهد: من هوا میخواهم، بهار میخواهم، تنفس نسیم صبحگاهی را میخواهم. میگویم: بچه شدهای؟ نکند وسط چله زمستان از من دید و بازدید و گردش در یک مخمل سبز را هم میخواهی؟! کودکانه میگوید: وای... یک عالمه خرید را بگو: کفش نو، لباس نو، گوشی نو... لبخند میزنم به این ترفند معصومانهاش برای دور زدن خاطرات بد، و میگویم: چه گوهر نازی بودی ای دل و من فراموشت کرده بودم.
نسیم صبح از دورود
یککلوم؛ ختم کلوم
روزهای پایانی زمستان چقدر دیر میگذرد. گویی زمستان نمیخواهد رفتنش را باور کند اما من دیگر سرما را، بیبرگی را، و یخزدنها را نمیتوانم تاب بیاورم. دلم انبوهی از سرسبزیها و شکوفهها را میخواهد.
...و بهار میآید؛ بیصداتر از سکوت و در هالهای از عشق. همین بس برای [وصفِ] تمام زیبایی بهار.
عالیه عباسی از کازرون
پیامک نوروزی
1-آمدن بهار را نمیخواهم! دیدن شکوفهها را که هر سال برایشان بیتاب بودم [نمیخواهم]. دیگر برایم مهم نیست. حاضرم در این سرمای زمستان یخ بزنم ولی تو را یک بار دیگر ببینم. میآیی؟
2-بهار دیگر برایم فرقی با زمستان ندارد وقتی تو با قلب یخزدهات دل به شکوفههای بهاری میبندی!
برتینا
در جواب اولیت، مَسیج داده: «خُ دارم مییام دیگه! صبر نداره»! بهش میگم: دِ! عید نوروزههاااا... الان این چه لحن حرف زدنه آخه؟! سرش رو انداخته پایین از خجالت و میگه: خب ببخشید! دارم مییام پیشت، جاده چه هموااااره/ وای از دل دیوونه! ای دل نگیر بهونه»!! (بهارم بهارای قدیم جاااان خودم! باور نداری؟!)
دندون بهاری
یادش به خیر! سال گذشته، وقتی که موسم بهار زندگی رسید و هوایت در دلم رخت پهن کرد، قد کشیدن سبزة امید را به نظاره نشسته بودم. برای استقبال از عشقت، گرد و خاک کینه و کدورت را از قلبم زدودم و لباسی از شادی بر تن قلبم پوشاندم[...].
چه خوش بهاری بود! با هم پوست تنهایی را از تن لحظات کندیم و آجیلهای سختی را با دندان همدلیمان شکستیم! آن روزها زندگی به کامم شیرین بود و محبت و مهربانی در قلبم برو و بیایی داشت.
پاییز
آجیلای به اون سختی رو با دندون میشکَنَن؟! آرههههه؟ بگم به باااااباااات؟ نمیگی دندونت بشکنه، آجیل و پسته به این گرونیای که خریده هییییچ، کلی دیگهم باس بره زیر قرض، که چی؟ بچچه عزیزش واس ما دندون همدلی درآورده این دم عیدی!
خوووونة ماااادر بزرگه
سالها پیش برای من بهار، اول از همه میرفت خونه «ننجون»، مادر بزرگ پدرم؛ بعد از اونجا شکوفهها و سرسبزیش رو میفرستاد خونة بقیه. روز اول عید، توی راه، بابا ترانة «بوی عیدی بوی توت» رو با صدای گرمش زمزمه میکرد. اتاق نقلی خونة ننجون، همة دنیای من رو بهاری میکرد و طعم شیرینیهای بیسکویتی شکلش که یه طرفش کرمرنگ بود و طرف دیگهش شکلاتی خیلی خیلی کمرنگ، هیچ وقت فراموشم نمیشه. [...] من عاشق نقلهای رنگیش بودم و همان حال هم با لهجة شیرین مازندرانیش با تکتکمون حال و احوال میکرد و از نامهربانیها و بیوفائیها هیچ گلایهای نداشت. طراوت و صفای بهار دور تا دور اتاق میگشت و میگشت... و زندگی تو اون اتاق کوچیک، عجیب جریان داشت.
یادمون باشه روز اول عید، بهار، اول از همه در خونة مادربزرگ و پدربزرگ رو میزنه، فراموششون نکنین.
حدیث مطالبی
الان باس ترانه و برنامة خاطرهبرانگیز «خونة مادربزرگه» رو بازنویسی و از رو نسخه جدید دم به ساعت پخش کرد: خوووونة ماااادربزرگههه... هزاااار تااااا پسته داره!! قول میدم هنو اول عید و بهار نشده، نوه و نتیجه و نبیره و ندیده و اینا که هیچ، قوم و خویش دور و مردم عادی هم پاشن برن دیدن این عزیزان دوستداشتنی (ایهام رو داشتی؟!) صف تشکیل شه کیلومتری! دعوا... آقا نوبت منه! آقا اسم نوشتییییم، چی میگی تو! آی... زنبیلم...! (فئینوس حسامینوس، فصل بستههای پیشنهادی! صفحه دوم!)
این آخر سالی، ببینا
(گفتی از بهار بنویسین اما من میخوام از زمستون بگم:)
زمستان را ببین که چگونه برای جان دادن به درخت، جان میدهد و چه بیرحمانه کمی آنطرفتر همه چیز به نام بهار تمام میشود! شاید فصل محبوبی نباشه، شاید خشک باشه، شاید سرد و بیروح باشه، شاید رنگووارنگ نباشه، اما پاکه، سفیده مثل برف. اگه دورنگ باشی، اگه خرده شیشه داشته باشی، رسوات میکنه. امان از اینکه تنهاست. امان از اینکه توی این روزگار بخوای پاک و بیریا باشی... باید تنها بمونی. زمستون قشنگ من، غصه نخور... آدم جماعت همینه. بازم برو... بیسروصدا هم برو... مثل همیشه. بذار بهار با بوق و کرناش بیاد... پرسروصدا، مثل همیشه. بالاخره عیدی گفتن، بهار سرسبزی گفتن، روزای تعطیلی و جاده شمالی گفتن، بازار شب عید و قیمتهای سر به فلک کشیدهای گفتن. برو... برو که دیگه جایی واسه جماعت بیریایی مثل تو نیست[...].
سیاوش منصور
حالا دیگه زمستون سرد و بیروح، شد قشنگ و بیریااااا...! هاااان؟ دِ اگه عین اون خانوم هاویشام! پردهها رو نکشیده بودی دور چشات و یه ایپسیلون آفتاب استعاره زده بود پس کلهت! زندگی تو مُخت جریان پیدا میکرد و تفاوت زمستون و بهار، از دستت نمیرف که! (الو... الو... گوشیییی! چی؟ تازه ازدواج کردهههه؟!! آهاااان... خُ بله... هر کی دیگهم بود مُخش از عظمت قضیه، هنو هنگ مونده بود!)
دعوتنامه بهاری
پذیرا باش ای فصل شکوفایی، سلامم را/ برایت سفره میچینم، ببین شوق مدامم را/ به استقبال تو این برف را نادیده میگیرم/ بیا سرسبز و محوش کن، سپیدیهای بامم را/ پرآوازه طلوع تازهات را جشن میگیرم/ تو هم شیرین نما با غنچههایی شاد، کامم را/ ز دامانت بپاشان باغ را عطری طَرَبآمیز/ لبالب کن از احساس سرور و شور، جامم را/ «بهار» از جای برخیز و قدم بگذار بر شعرم/ به غوغا میکشاند نام زیبایت کلامم را.
یمنا، 21 ساله از مشهد
همالان بهار از جا برخاست که قدم بذاره بر شعرت، دید تابلو زدهن: با کفش وارد نشوید! (بهش میگم، خُ کفشاتُ درار بعد وارد شو! میگه: نه دیگه، کلاست کجاس!! ورودمون واس خودش آدابی داره!) فک کنم همون خونهتکونی و اینا منظورشه. خونة افکارت رو تکوندی که بیاد؟
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: