شهری پراز فرشته خاک آلود

«تازه حالا آمده اید»؛ فرقی هم نمی کند وقتی برایش توضیح می دهم که «نه ، ما از همان روزهای اول بم بودیم.» می گوید: «اگر بودی پس چرا ننوشتی.»
کد خبر: ۵۵۰۳۹
نوشتم ، اما حق با اوست: «نوشتی؛ اگر نوشتی ، پس این چیه؛» 70 ساله است ، مرا می برد داخل حیاط، حیاطی که دیوار ندارد، خانه ندارد، فقط یک کانکس دارد. همین.«اگر نوشتین پس چرا، من و این پیرمرد هنوز نه حمام داریم ، نه دستشویی.»
همین 2 نفر مانده اند. «پسرم ، دخترم ، آن دخترم ، عروسم ، نوه هام ، دامادم. همه مردند، کاش ما را هم خدا برده بود.»
می پرسم : «خوب ، بالاخره نگفتند کی برایتان خانه می سازند.» سرتکان می دهد: «قیومت.»

مرگ رنگ
«خیابان امام ، کوچه نهصد متری ، جنب مسجد ولی عصر». می گوید: «از هر کسی بپرسی نشانت می دهد.»
راست می گفت. پسر بچه کوچکی خانه را نشانم می دهد، خانه که نه ، یک کانکس و چادری کنار آن ، چادری که با یک چرخ خیاطی و ماشین سردوزی و پرده ای برای پرو، تبدیل به یک کارگاه خیاطی شده است.
خانم خدایی زاده و خانم بهنام ، پیش از زلزله هم خیاط بودند. زلزله کارگاه خیاطی شان را با همه وسایلش ، خراب می کند. یک ماه بعد از زلزله ، گروهی از سازمان های غیردولتی زنان از تهران آمدند و از طریق یک دوست مشترک ، پیدایمان کردند.
یک چرخ خیاطی ساده آوردند با مقداری پارچه و از ما خواستند، کارمان را شروع کنیم. ما هم شروع کردیم.» چند دست دامن و بلوز و پیراهن می دوزند و همان گروه برای کمک بیشتر، لباس ها را می خرند.
کم کم وسایلشان کامل تر می شود، مشتری های بمی هم دوباره بر می گردند، البته نه مثل سابق. می پرسم: «چرا این لباس ها همه مشکی اند؛» «اینجا رسم و رسومی دارد مردم بم ، هنوز عزا دارند، از هر 10 لباسی که سفارش می گیریم ، 7 تا مشکی است. آنقدر لباس مشکی دوختیم ، خسته شدیم.»
«سعی می کنند، به مردم روحیه بدهند، لباس های خودشان هم مشکی است: «چه کار کنیم؛ همه عزیزانمان را از دست داده ایم واقعا خدا به ما صبر داده وگرنه...»
روزهای اول ، نرخ تعیین نکرده بودند. هر کس هر چه داشت می داد. حالا هم فرقی نکرده است. برای یک دست مانتو و شلوار، 5 تومان می گیریم. اگر کمتر هم بدهند، چیزی نمی گوییم ، مثلا نرخ تعیین کرده ایم.»
پارچه ای مشکی وسط کارگاه پهن است ، به خیالم این یکی چادر مشکی است : «نه خانم ، چادر نیست ، این هم لباس است.»
انتهای کوچه روبه رویشان ، تابلوی حلبی کوچکی ، آرایشگاه زنانه ای را نشان می دهد. خانم بهنام راهنمایم می شود: «مریم خانم ، 4 سال است که اینجا، آرایشگاه دارد. مثل ما، حالا آرایشگاه او هم شده چادر.»
«زیبا کده عروس » یک چادر است ، با سه صندلی نیمه شکسته ، همین. «قبلا مغازه داشتم ، هنوز وسایلم زیر آوار است ، حتی آوار برداری هم نشده امدادگران ، برایم یک سری وسیله آوردند.
در چادر کارم را شروع کردم. 2 ماه پیش ، چادرم آتش گرفت و همه چیز سوخت. حالا این شده همه آرایشگاه من. زیباکده ای بدون آینه.»
«چند بار آینه گذاشتم ، هر بار باد آمده ، آینه را شکسته. منهم بدون آینه کار می کنم.» بیشتر مشتری ها برای کوتاه کردن مو می آیند: «هنوز خیلی ها حمام ندارند. مجبورند برای حفظ بهداشت بیایند و موهایشان را کوتاه کنند.»
زیباکده عروس ، عروس هم داشته. می پرسم: «لباس عروس ها را کجا می گذارید؛» «بعد از زلزله هیچ عروسی در بم لباس سفید نپوشیده اصلا عروسی نمی گیرند. بی سروصدا می آیند دنبال عروس یک عقد ساده و یک شام مختصر. دیگر کجا خانم؛»
«بندی گسسته است.
خوابی شکسته است.
رویای سرزمین افسانه شکفتن گل های رنگی را از یاد برده است بی حرف باید از خم این ره عبور کرد: رنگی کنار این شب بی مرز مرده است.»

زندگی خواب ها
در بست که می گویم ، راننده تاکسی نگه می دارد. مرد جوانی است. از لهجه اش مطمئن می شوم بمی است. باید از هر فرصتی استفاده کرد. بی مقدمه می پرسم : «قبل از زلزله هم راننده بودید؛»
«راننده بودم ، نه تاکسی ، کامیون.» سر صحبت باز می شود: «از بم دیگر چیزی نمانده ، شاید به اندازه عمر همین ارگ طول بکشد تا همه چیز سر جای اولش برگردد، مگر می شود فراموش کرد؛»
«از دست رفته زیاد داشتید؛» «آره خانم ، 40-30 نفرمان رفته.» از آینه نگاهی می کند. کمی فکر می کند و ادامه می دهد: «خانمم رفت.» نگاهی دوباره و با تردید می کند: «آخه من 2 تا زن داشتم ؛ یکی را 16 سالگی گرفته بودم و یکی را 28 سالگی ، 4 سال پیش.»
«کدامشان فوت شدند؛» «مردم می گویند اولی زنده مانده. زن اولم زنده است اما از نظر من مرده.»
ماجرا را تعریف می کند. زن دوم ، از اقوام دور بوده. شوهر قبلی اش معتاد بوده و از او جدا می شود، با 2بچه : «قبل از ازدواج اولم ، عاشقش بودم ، اما خانواده آنها، از نظر مالی از ما بالاتر بودند، نمی توانستم بگیرمش. چیزی نگفتم تا طلاق گرفت. پدرش را راضی کردم. زن اولم نمی دانست اما بعد کم کم فهمید. سعی می کردم راضی اش کنم.»
خاطراتش را تعریف می کند. زن دوم ، در همه سفرها، همراهش می شود: «خانه اش شده بود کامیون من باور می کنی خانم ، خودش پشت رل می نشست؛» تازه برایش خانه ای گرفته بود که زلزله می آید.
خودش و یکی از بچه هایش زیر آوار می میرند. به اینجا که می رسد، نه مرا می بیند، نه جاده را. چشمهایش جای دیگری است. نم دارد و من جای او جاده را می پایم. چند لحظه بعد ظاهرا برمی گردد: «همین حالا هم داشتم با او حرف می زدم نه با شما، مگر می شود فراموش کرد؛»
یک بار خوابش را دیده : «با من حرف نزد هر چه صدایش کردم ، هر چه حرف زدم ، چیزی نگفت.» می گویم : «شاید، به خاطر همین دلتنگی های شما، دلخور است ، شما هم سعی کنید آرام تر باشید.»
باز هم نگاهش می رود: «مگر می شود فراموش کرد؛»
«مو پریشان های باد
از دور دست دشت تارهای نقش می پیچد به گرد پنجه های او
ای نسیم سرو هشیاری! دور کن موج نگاهش را از کنار روزن رنگین بیداری»

آوار آفتاب
ظهر دومین روز هفته هم ، بهشت زهرای بم ، خلوت نیست ، بهشت زهرایی که برای چند روز، 30 هزار نفر را در خاکش جا داد:
«نمی دانی ، چه عزیزانی از ما رفتند هر که رفت فرشته بود. 72 نفر هم اینجایند شب جمعه و وسط هفته ندارد. دلخوشی های من اینجایند.»
قبر برادرزاده 21 ساله اش را نشانم می دهد. «مادرم دیشب خوابش را دیده ، لباس احرام پوشیده. خواب هر کدامشان را که می بینند یا کربلا هستند یا مکه خوبانمان رفتند خانم.»
باد روی زمین می چرخد خوب که خاکها را جمع می کند، می ریزد بر سرمان. هوا مه آلود خاک می شود. جلوتر، قبری با چند اسم است ؛ ساناز، میثم ، محمد.»
حرف سنگ فروش کنار قبرستان یادم می آید: «روی بعضی قبرها، تا ده اسم هم نوشته شده. خودشان سفارش می دهند. وسعشان نمی رسد، چند سنگ قبر بخرند.»
قیمت سنگها، بین 40 تا 110 هزار تومان است. اعتراض که می کنم سنگ فروش اخمش توی هم می رود که : «بعد از زلزله تازه قیمت ها ارزان تر هم شده.»
جلوتر که می روم ، پیرزنی کنار 5 قبر هم اسم ، نشسته است. ساکت. فقط نگاه می کند. کنارش می نشینم از نگاهش خجالت می کشم. برمی گردم. خاک می رود توی دهانم.
«می تراوید آفتاب از بوته ها
دیدمش در دشت های نم زده
مست اندوه تماشا، یار باد مویش افشان، گونه اش شبنم زده»

صدای پای آب
شب برایشان میهمان می رسد. مثل بقیه ، چادرشان بعد از تحویل کانکس ، هنوز پابرجاست. کانکس 20 متری نمی تواند هم اتاق خواب باشد، هم پذیرایی ، هم آشپزخانه...
پدر و مادر به همراه بچه ها، در چادر می خوابند تا میهمان ها راحت باشند. برای سرمای کویری بم ، چراغ والورشان را در چادر روشن نگه می دارند. صبح میهمان ها می روند.
پدر می رود سر کار، بچه ها مدرسه مادر مشغول رتق و فتق است و زهرا همچنان در خواب. باد هم نامردی نمی کند و گوشه چادر را به آتش می رساند. زهرای 6 ساله در آتش می سوزد.
«هر دم پی فریبی ، این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار»
روزنامه های استان ، تیتر می زنند: «تاخیر آتش نشانی بازهم حادثه آفرید» اما این همه ماجرا نیست : «مردم بم که تلفن ندارند وقتی چادر آتش می گیرد، اول خودشان سعی می کنند خاموش کنند، بعد می روند سراغ پدر خانواده ، تا بروند از باجه تلفن سر خیابان به آتش نشانی زنگ بزنند، کودک و چادر سوخته اند.»
طیبه دهباشی ، رئیس مداخلات اجتماعی مرکز بهداشت بم ، که پیگیر موضوع بوده ، اینها را می گوید و ادامه می دهد: «مشکل اینجاست که خیلی از مردم بم ، تلفن ندارند. آتش سوزی ها هم خیلی زیاد شده ، تا ماموران را خبرکنند، آتش همه چیز را سوزانده ، کار از کار گذشته.»
«ببین ، همیشه خراشی است روی صورت احساس
همیشه چیزی ، انگار هوشیاری خواب ،
به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت و روی شانه ما دست می گذارد
و ما حرارت انگشت های روشن او را بسان سم گوارایی کنار حادثه سر می کشیم»

مسافر
برای طی مسیری ، سوار اتوبوس می شوم. کنار زن سیاهپوشی می نشینم ، جوان است با صورتی پر از چروک. مرا خاله جان خطاب می کند: «این چروکها، مال همین یک سال است ، 22 نفر که شوخی نیست ، خاله جان.»
صندلی کناری ، زنی به همراه دخترش نشسته اند. هم صحبتم ، به حرفهایشان گوش می دهد، از پتو دادن کمیته امام حرف می زنند و این که فردا صبح زود باید بروند کمیته و... خاله جان ، ابروهایش را بالا می برد و به من اشاره می کند.
اتوبوس از خیابان اصلی ، وارد فرعی می شود. چند کوچه را که رد می کنیم ، زن بلند می گوید: «نگه دار.» راننده نیش ترمزی می کند. زن نیم خیز می شود. نگاهی می کند. «نه آقا، برو، برو، کوچه بعدی.»
خاله جان ، سرتکان می دهد: «می بینی اینها بمی نیستند، اینها حتی هنوز بم را بلد نیستند، اما زودتر از همه برای کمکها می دوند. کی مردم بم ، دنبال پتو و کنسرو و چادر و... دویدند؛
ما که دنبال جسد عزیزانمان بودیم ، حالا هم ، اینها زودتر از ما می گیرند، خاله جان.»
کوچه بعدی زن پیاده می شود. اتوبوس حرکت می کند و خاله جان با چشمانش مسیر زن را دنبال می کند. «دختر خاله ام همین کوچه می نشست خاله جان.» می خواهم آرامش کنم.
«اینها هم لابد بدبخت اند که خانه و زندگی شان را ول کرده اند، آمده اند اینجا.» «هی خاله جان ، اینها بدبخت اند؛ نه! اینها زرنگ اند.»
«مردمان را دیدم. شهرها را دیدم.دشت ها را، کوه ها را دیدم... و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت دیدم.»

حجم سبز
آخرین ساعتهای اقامتم در بم است. تا ساعت حرکت ، کمتر از 45 دقیقه وقت دارم. برای راننده توضیح می دهم کجاها رفته ام و می خواهم که در این فرصت کوتاه ، اگر جایی را سراغ دارد، نشانم دهد.
فکری می کند: «می خواهید امامزاده را ببینید؛» حیاط بزرگی است ، خیلی بزرگ. امامزاده دقیقا وسط این حیاط خاکی است. علی بن حسن المثنی ، نوه امام حسن. ضریح امامزاده را با سیم و طناب و چیدن چند آجر به داربستی محکم کرده اند.
چهار پرچم سبز با نامهای «امام حسین » و «حضرت ابوالفضل» بالای داربست ، چشم نوازی می کنند. هوا تاریک شده و آسمان بم پر از ستاره است.
سنگ مرمرهای کف امامزاده ، سالم مانده اند و نقش صحن امامزاده را دارند. دور ضریح می چرخم. دختر جوانی همراه پیرزنی می آیند. از شروع سنگ مرمرها، کفش هایشان را در می آورند.
به کفش هایم نگاه می کنم ، عقب می روم. دست روی سینه ، عرض ادب می کنند. خوب نگاهشان می کنم. زیارتشان که تمام می شود، می روم جلو: «چرا اینجا خلوت است؛»
پیرزن چشمانش پر از اشک می شود: «مردم بم که بیشترشان کشته شدند، آنها که مانده اند، عزادارند خیلی ها از خانه بیرون نمی آیند. بقیه هم که بمی نیستند و امامزاده را نمی شناسند.»
اشک هایش را پاک می کند: «ای خانم ، نمی دانی این امامزاده چه معجزاتی دارد، نمی دانی چه کراماتی دارد...» دخترش دنباله حرفهایش را می گیرد: «محال است به آقا متوسل شوید، حاجت نگیرید.»
پیرزن به ضریح نگاه می کند: «یک ماه بعد از زلزله آمدم. گفتم ، خدایا، من گناهکار بودم ، خانه ام را ویران کردی ، این که امام بود، چرا رحم نکردی؛»
«و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بوها، پای آن کاج بلند روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه»

ما هیچ ، ما نگاه
«خشت می افتد از این دیوار
رنج بیهوده نگهبانش برد دست باید نرود سوی کلنگ
سیل اگر آمد آسانش برد باد نمناک زمان می گذرد رنگ می ریزد
از پیکر ما خانه را نقش فساد است به سقف سرنگون خواهد شد بر سر ما»
...رودبار، منجیل ، زنجان ، قزوین ، همدان ، بم...

میان تیترها از عناوین «هشت کتاب» سهراب سپهری و قطعات از شعرهای: در قیر شب ، دلسرد، مرگ رنگ ، مسافر، صدای پای آب و غبار لبخند، برگرفته شده است.

مستوره برادران نصیری
baradaran@jamejamonline.ir

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها