در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همیشه وقتی بدخواب میشد، دردی خفیف اما موذی و آزاردهنده امانش را میبرید. سوار ماشین شد و همراه سرباز راه افتاد. به محل حادثه که رسید از همان داخل ماشین جنازه را دید که کف پیادهرو، چسبیده به دیوار ساختمان، زیر پنجره آشپزخانه طبقه اول دراز به دراز افتاده بود. ردی از خون روی نمای سیمانی خانه خط انداخته بود. سرگرد پیاده شد. با معرفی خودش حلقه ماموران را کنار زد و بالا سر متوفی رفت. جوان بود، حداکثر 25 ساله به نظر میرسید. موهای بور بلندی داشت و خالی کوچک سمت چپ گونهاش نمایان بود. غیر از این هیچ وجه مشخصه دیگری نداشت. افسر تجسس کلانتری به سرگرد توضیح داد: نام متوفی احسان است و در طبقه چهارم همین خانه زندگی میکرد.
سرگرد پرسید: از همسایهها تحقیق کردهاید؟
این کار انجام شده بود. مامور کلانتری نتیجه کار را گزارش داد: ظاهرا احسان شیشه مصرف میکرده است. نصف شب مواد کشیده و ناگهان به سرش زده و خیال کرده بال دارد بعد هم از آن بالا پریده و جابهجا تمام کرده. سرگرد لبخند تحقیرآمیزی تحویل مامور کلانتری داد و پرسید: تنها بوده یا با پدر و مادرش؟
ـ با یکی از دوستانش همخانه بوده. هر دو دانشجو هستند.
همخانه احسان در طبقه چهارم بود البته مامور تجسس بیاحتیاطی نکرده و سربازی را موظف کرده بود از وی مراقبت کند. سرگرد با اینکه احساس ضعف میکرد، جستزنان پلهها را بالا رفت و داخل آپارتمان شد. پسر جوان روی موکت نشسته، به رادیاتور شوفاژ تکیه داده بود و اشک میریخت. مشفق به طرفش رفت و خودش را معرفی کرد. جوان بلند شد: من هم نریمان هستم.
کارآگاه بدون رودربایستی سوالش را پرسید: تو هم اهلش هستی؟جوان خودش را به آن راه زد و مشفق گفت: شیشه؟ جوان را سرش را پایین انداخت: نه زیاد، فقط گاهی تفریحی اما دیشب نکشیدم. حساش نبود.
مشفق پرسید: خودت دیدی دوستت بپرد؟
-آره از اتاقش سر و صدا آمد. در را که باز کردم دیدم لب پنجره نشسته. گفتم احسان خطرناک است بیا پایین خندید و گفت من بال دارم و بعد هم پرید.
سرگرد به سرباز گفت:به این پسر دستبند بزن.
سرباز اطاعت کرد. نریمان متعجب پرسید چرا؟ مشفق جواب داد: برای اینکه با دوستت دعوایت شد، با چیزی زدی توی سرش و او را کشتی بعد هم جنازه را آرام انداختی پایین و برای خودت داستان سرهم کردی.
نریمان همه اینها را تکذیب کرد. او تا دو روز بعد هم حاضر نشد اتهام قتل را بپذیرد اما بالاخره تسلیم شد و گفت: آن شب شیشه کشیده بودیم. هردو حال بدی داشتیم. من خیلی وقت بود خیال میکردم احسان میخواهد مرا بکشد برای همین او را به بهانه اینکه حالم خوب نیست به حمام کشاندم و با میله به سرش زدم بعد هم خونها را پاک کردم و میله را از پشتبام به چند خانه آن طرفتر پرت کردم و آخر سر جسد را از پنجره پایین انداختم. یواش این کار را کردم تا بقیه همسایهها بیدار نشوند و نفهمند چه شده است. بعد هم داد و قال راه انداختم و پلیس را خبر کردم.
شما خواننده محترم برای ما بنویسید سرگرد مشفق چگونه بدون داشتن شاهدی متوجه شد نریمان دوستش را کشته و جنازه را به پایین انداخته است؟
پاسخ معمای شماره قبل: کارآگاه در کفش مقتول ماسه پیدا کرده و از طرفی برادر او گفته بود زمان قتل در شمال بود. کنار هم گذاشتن این دو سرنخ سبب شد مشفق بتواند راز برادرکشی را فاش کند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: