تجربیات یک مستندساز درباره کودکان خیابانی

دوست داشت پلیس شود

قرار بود مستندی با موضوع کودکان خیابانی برای یک برنامه تحت عنوان فونت 35 برای شبکه دو سیما بسازم. هر چند آن مستند به دلایل مختلفی برای پخش آماده نشد، اما در حین کار با کودکان خیابانی زیادی برخورد کردم. یکی از محل‌هایی که برای فیلمبرداری رفتم خانه‌ای در جنوب تهران بود که فردی به نام عمو خیاط در اختیار این کودکان و نوجوانان قرار داده بود و در آنجا به آنها درس می‌داد.
کد خبر: ۵۴۲۶۲۳

 بچه‌ها خیلی این خانه را دوست داشتند و مرتب به آنجا سر می‌زدند و ارتباط‌شان با مردی به نام عموعلی- مددکار اجتماعی - بسیار صمیمانه بود. عموعلی سعی می‌کرد به این کودکان و نوجوانان مشاوره بدهد که چگونه خودشان را در برابر آسیب و خطر محافظت کنند. بیشتر کودکان و نوجوانانی که به آن مکان رفت و آمد داشتند مهاجران افغان و تعداد کمی از آنها ایرانی بودند. بعضی از آنها هم که در گذشته در خیابان‌ها دستفروشی می‌کردند، با بیشتر شدن سن‌شان وارد کارهای خلاف شده بودند و حتی سابقه کیفری داشتند.

یکی از این افراد پسر نوجوانی ملقب به حسن شاه‌دزدبود. حسن سه ساله بود که مادرش مقابل چشمان او خودش را حلق‌آویز و این اتفاق زندگی حسن را دگرگون کرد. او هرگز آن خاطره تلخ را از یاد نبرده ضمن این‌که بعد از مرگ مادر به کودک خیابانی تبدیل شد. او درس نخوانده و در تمام دوران بچگی در خیابان‌ها دستفروشی کرده و آسیب‌های زیادی دیده بود حتی از حرف‌هایش این طور برمی‌آمد که قربانی آزار جنسی هم شده بود. حسن بزرگتر که شد، دزدی را شروع کرده بود.

به این دلیل به او لقب شاه‌دزد داده بودند که می‌توانست در مدت 20 ثانیه هر موتورسیکلتی را سرقت کند. او آینده‌ای برای خودش متصور نبود و می‌گفت یا با گلوله ماموران پلیس می‌میرد یا به قول خودش با چاقوی رفیق. حسن هرچند به ظاهر خلافکار بود، وقتی صحبت می‌کرد می‌شد فهمید ذات پاکی دارد. بزرگ‌ترین آرزوی او این بود که 100 هزار تومان پول داشته باشد تا بتواند به شمال کشور برود و دریا را تماشا کند. همان روزی که با حسن آشنا شدم اتفاق عجیبی افتاد؛ یکی از اهالی محل را به موتورسیکلت دزدی متهم کرده بودند و حسن با این‌که بی‌گناه بود می‌خواست این جرم را گردن بگیرد تا سارق اصلی آزاد شود. وقتی از او پرسیدم چرا می‌خواهی چنین کاری کنی جواب داد سارق اصلی تازه عقد کرده و با این اتفاق آبرویش پیش زنش می‌رود و او می‌خواهد جرم را گردن بگیرد تا به اصطلاح بچه محل‌اش بی‌آبرو نشود.

یکی دیگر از این کودکان مهاجری افغان بود. ناصر با دوخواهر و یک برادرش در اتاقی دو متر در دو متر در منطقه‌ای که به ته خط معروف است زندگی می‌کرد و پدرش، فرزندان را رها کرده و به مکان نامعلومی رفته بود. البته قبل از آن یکی از خواهران ناصر را در ازای 700 هزار تومان به مردی مسن سپرده بود و ناصر برای این‌که خواهرش را نجات بدهد مجبور بود کار کند تا 700 هزار تومان را بپردازد برای همین هم در خیابان‌ها دستفروشی می‌کرد. ما برای این‌که از نحوه برخورد مردم با کودکان خیابانی مطلع شویم به ناصر دوربین مخفی وصل کردیم و او را به خیابان فرستادیم. آن روز رفتار مردم با این پسربچه خوب بود هرچند کمتر کسی از او آدامس می‌خرید، بیشتر عابران نسبت به وی دلسوزی می‌کردند چند نفری به او میوه دادند. بعضی‌ها نصیحتش کردند که دنبال حرفه مشخصی برود و... اما خود ناصر می‌گفت خیلی وقت‌ها مردم اذیتش هم می‌کنند و حتی پیشنهادهای مجرمانه به او می‌دهند. البته ناصر اهل خلاف نبود و می‌گفت دوست دارد وقتی بزرگ شد به کشورش برگردد و در آنجا پلیس شود.

بیشتر کودکانی که در طول ساخت این مستند با آنها مواجه شدم، کودکان بی‌گناه و بی‌پناهی بودند که مشکلات خانوادگی، آنها را به خیابان‌ها کشانده بود و همه‌شان هم در معرض انواع جرایم قرار داشتند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها