زمانی جواهرکلام را به یک میهمانی وابسته به دربار دعوت کردند، نمی دانم به چه مناسبت مرا هم به همراه خود برد.
مجلسی بود بسیار مجلل و به اصطلاح عامیانه عده ای از رجال و سیاستمداران آن روز حضور داشتند. پس از احوالپرسی و تشریفات اولیه رشته کلام به دست جواهر کلام افتاد و باز هم مثل همیشه متکلم وحده شد.
از آسمان و ریسمان به هم می بافت و اتفاقا حاضرین هم با لذت گوش می کردند. ناگهان میزبان که شخصیت برجسته و مهمی بود رو به پدر کرده گفت: «استاد جواهرکلام ، از مدرس چه می دانی؛ یک کمی راجع به او صحبت کن ، از فعالیت های سیاسی او و کارهایی که می کرد.»
پدر، یکه خورد. با آن سرعت انتقالی که داشت به فوریت دریافت که اگر از مدرس تعریف کند، میزبان محترم ناراحت می شود.
در حقیقت میزبان می خواست که پدر از کارهای مرحوم مدرس انتقاد و عیب جویی کند و به اصطلاح او را بکوبد و این مساله چیزی بود که پدر قلبا مایل نبود. از جانب دیگر میسر نبود فعالیت های او را تایید کند.
جواهرکلام بر سر دوراهی مانده بود، اما این معطلی یک دقیقه بیشتر طول نکشید. کمی این طرف آن طرف را نگاه کرد. آب دهان خود را قورت داد و پس از یک دورخیز معنوی چنین گفت:
«آه بله... بله... آقا این مدرس می دانید آدمی بود بسیار شوخ ، لطیفه گو، طنزپرداز و همیشه در صحبتهایش یک پاسخ آماده و طنزآلود در آستین داشت که ارائه می کرد.
از قراری که می گویند زمانی که نماینده مجلس بود، روزی در مجلس لایحه ای آوردند برای خرید سگ پلیس ، یعنی سگهای تربیت شده ای که در تعقیب و دستگیری سارقین به پلیس کمک می کنند.
لایحه مطرح و قرار شد در مورد آن رای گیری شود. رئیس مجلس سوال کرد، آقایان اعتراضی ندارند؛ مدرس به عنوان مخالف دست خود را بلند کرد. رئیس مجلس و دیگران از او پرسیدند: «آقای مدرس چرا شما مخالفید؛»
مدرس با همان لهجه اصفهانی خود پرسید: اول برای من بگویید این سگ کارش چیه؛ چیکار می کند؛
- این سگ دزد می گیرد، دزد را شناسایی می کند و می گیرد. مدرس باز هم پرسید خب این سگ را از کوجا می یارید؛ خط سیرش کوجاس؛
- از کشور آلمان می خرند از راه روسیه می آورند تا بندرانزلی و سپس از بندرانزلی به تهران می آورند.
- خب این نی می شد(نمی شود!) این کار عملی نیست.
- چرا عملی نیست آقای مدرس؛
- واسه این که این سگ که کارش دزدگیریه از همون بندرانزلی می باس (می باید) بگیرد و بگیرد و بگیرد و بگیرد تا برسد تا تهرون!»
وقتی جواهرکلام به اینجا رسید، چنان خنده ای در میان حضار در گرفت که اصولا کوبیدن مدرس و مسائل سیاسی از میان رفت. خنده دار نیز این که وقتی حاضرین و مخصوصا میزبان خوب خنده هایشان را کردند و آرام شدند، جواهرکلام گفت:
«ملاحظه بفرمایید عین همین جریانی که الان اینجا اتفاق افتاد این خنده و بگو و بخند عینا همان روز در مجلس رخ داد و به قدری نمایندگان مجلس از موافق و مخالف خندیدند و سر و صدا راه انداختند که اصولا بحث لایحه سگ منتفی شد.»
7
فعلا در جیب ولیعهد چیزی نیست
{رضاخان پس از دستیابی به سلطنت در اوایل امر، ژست یک سلطان مردمی را به خود می گرفت و در این زمینه} «روزی مرحوم مدرس را به قصر خود دعوت کرد و جلسه ای طولانی با او گذراند و گفت میل دارد با نظریات بی غرضانه او کار کند، قسمتی از مذاکرات آنها در میان مردم انتشار یافت.
یکی از آنها این بود: هنگامی که رضاشاه پهلوی برای دیدار مدرس به اتاق پذیرایی خود آمد، دست ولیعهد در دستش بود.
وقتی که وارد اتاق شد، به مرحوم مدرس گفت : آقای مدرس ، ولیعهد را همراه آورده ام که به شما معرفی کنم و شما او را بشناسید. مدرس در حالی که بغل را باز کرده بود گفت:
به به! شاه آینده ایران. رضاشاه از این توجه و استقبال مدرس خوشوقت شد. مدرس خطاب به ولیعهد گفت: توی جیب چه داری؛
ولیعهد همان طور نگاه می کرد. رضاشاه دست در جیب ولیعهد کرد و گفت: چیزی نیست. مدرس گفت: آن جیبش را هم ببینید.
رضاشاه جیب راست ولیعهد را هم کاوش کرد و دوباره گفت: چیزی نیست. چیزی در جیب ندارد.
مدرس گفت: جیبهای بالای او را هم ببینید. رضاشاه کمی ناراحت شد و گفت : مقصودتان چیست؛
مدرس گفت: ببینید تا عرض کنم. رضاشاه جیبهای بالای ولیعهد را هم دید و باز گفت: چیزی نیست و چیزی ندارد.
آن گاه مدرس با همان کلمات و لهجه مخصوص خودش و با تانی گفت: همین را می خواستم بدانم. می خواستم ببینم شاه آینده ایران چطور است. حرص به پول و جمع آوری مال دارد یا نه؛
می خواستم بگویم شاه آینده ایران اگر می خواهد سلطنتش پایدار باشد، باید چیزی از مال و ثروت نداشته باشد. پول پرست و مال دوست نباشد.
آن وقت است که تجاوز نخواهد کرد و به حقوق مردم و به قوانین کشور دست درازی نمی کند. می خواستم بگویم که باید او فقط شاه باشد، مردم پول و ثروت داشته باشند و قانون بر همه کس حکومت کند تا مملکت آباد شود و مردم خوشبخت.
در این وقت خطاب به پهلوی کرد و گفت: حالا شما می گویید در جیب ولیعهد چیزی نیست! خدا کند تا آخر این طور باشد.
8
سکته پهلوی!
در زمان سلطنت رضاخان ، شخصیت هایی که قربانی تنگ نظری و بی رحمی دیکتاتور می شدند، نوعا دولت انتشار می داد که فرد مزبور براثر سکته درگذشته است و لذا مردم این گونه مرگها را سکته پهلوی می گفتند.
مهین دولتشاهی که پدر شوهرش نصرت الدوله فیروز خود از عوامل تحکیم حکومت رضاخان و ضمنا از قربانیان دوران دیکتاتوری 20 ساله است با اشاره به این مطلب پس از شرح شهادت مرحوم مدرس ، به طنز می نویسد: «مدرس سکته پهلوی کرد!»
9
پانوشت ها:
1-شهرضای فعلی
2-پارگی همه جا را گرفت (مترادف با ضرب المثل فارسی «آب از سر گذشتن »).
3-نقل از شماره 346 مورخ 8 آبان 1306 روزنامه اطلاعات ، روزنامه خاطرات سیدمحمد کمره ای ، به کوشش محمدجواد مرادی نیا، انتشارات شیرازه ، تهران 1382، 1098/2
4- محله قجرها، ظاهرا حوالی سه راه امین حضور فعلی (خیابان ری) قرار داشت و در مجاورت خیابان عین الدوله (ایران کنونی) بوده است
5-بلدیه: شهرداری
6-رحیم زاده صفوی ، اسرار سقوط احمدشاه ، به کوشش بهمن دهگان ، چاپ دوم ، تهران: انتشارات فردوس ، 1368، صص 111- 112
7-خاطرات علی جواهرکلام ، به کوشش فرید جواهرکلام ، تهران: نشر آبی ، 1382، صص 144-42
8-خسرد معتضد، اشرف از سرای سنگلج تا سریر سلطنت ، تهران: پیکان ، 1377، صص 51 50
9-زندگی سیاسی و اجتماعی مظفر فیروز، به کوشش علی دهباشی، تهران: شهاب ثاقب /1380 ص 41