مدرس ورهبری مبارزه در دوران تبعید

ذوق و استعداد، رهاوردها و جنبه های گوناگونی دارد که از عرصه فرهنگ و هنر تا میدان سیاست و بستر مبارزات اجتماعی و سیاسی را فرا می گیرد. عرصه سیاست بویژه در تلاطم حیات اجتماعی و مواقع بحرانی
کد خبر: ۵۳۰۹۲
میدان در آویختن با حریف و پیکار مرگ و حیات با وی برای بیرون راندن او از صحنه و گاه ستاندن جان اوست و چنین است که عرصه سیاست به یکی از مهمترین عرصه های بروز ذوق و استعداد افراد یا ملل بدل می شود.
آیت الله شهید مدرس یکی از بزرگمردان عرصه دین و سیاست است که بیشتر، او را به عنوان یک فقیه و نظریه پرداز دینی و سیاسی توانا می شناسیم ، ولی مروری بر زندگی وی نشان می دهد که او در پهنه مجاهدات عملی و شگردهای مبارزاتی نیز دستی بلند داشته است.
به مناسبت سالگرد شهادت او، در زیر پس از معرفی آن خدایی مرد به قلم خودش نمونه هایی از دقت ، تدبیر و سرعت عمل تصمیم گیری و مدرس را در مبارزه با دشمن قهار می خوانیم و پر پیدا است که نمونه های این امر، بسیار بیشتر از موارد مذکور در ذیل است.


بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت باشرافت مدیر محترم روزنامه اطلاعات وققه الله تعالی ، تقاضا فرموده بودید سرگذشت خودم را از لحاظ شریف بگذرانم. اجاله {عجالتا} به نحو اختصار تصدیع می دهم:
ولادت من در حدود یک هزار و دویست و هشتاد و هفت هجری که تقریبا فعلا قریب شصت سال زندگانی را طی نموده ام.
مولد من در قریه سرابه کچو از توابع اردستان ، پدرم اسماعیل ، جدم میرعبدالباقی از طایفه میرعابدین که فعلا هم اکثر آنها در آن قریه ساکن می باشند.
از سادات طباطبایی و اصلا زواره ای ، شغل پدر و جد من منبر و تبلیغ احکام الهی، جد ابی من {= پدر پدرم} میرعبدالباقی از زهاد محسوب بودند {که} مهاجرت به قمشه 1 واقع در جنوب اصفهان در خط و طریق فارس نمودند، مرا هم در سن شش سالگی تقریبا به جهت تربیت هجرت داده به قمشه نزد خود بردند.
سن صباوت را خدمت آن بزرگوار به سر برده 14 سال تقریبا از عمرم گذشت که جدم مرحوم شد. حسب الوصیه آن مرحوم تقریبا در سن 16 سالگی به جهت تحصیل به اصفهان آمدم. سیزده سال در اصفهان مشغول تحصیل بودم.
در سن 21 سالگی پدرم مرحوم شد. مدت توقف در اصفهان قریب 13 سال شد. قریب سی نفر استاد را در این مدت در علوم عربیه و فقه و اصول و معقول درک کردم که از برجسته ترین آنها در علوم عربیه مرحوم آقا میرزا عبدالعلی هرندی نحوی بوده که تقریبا 80 سال عمر داشته ، صاحب تصانیف زیاد {بودند} ولی از بی اقبالی دنیا مهجور ماندند و در علم معقول مرحومین جهانگیرخان قشقایی و آخوند ملا محمد کاشانی که هر دو عمر خود را در مدرسه صدر اصفهان به آخر رسانیده به وضع زهد، دنیا را وداع فرمودند.
بعد از واقعه دخانیه به عتبات عالیات مشرف شدم. بعد از تشرف حضور حضرت آیت الله حاجی میرزا حسن شیرازی رحمت الله علیه به جهت تحصیل ، توقف در نجف اشرف اختیار کردم.
علما و بزرگان آن زمان را تیمنا و تبرکا {= به قصد تیمن و تبرک} کلا درک کرده و از اغلب استفاده نمودم ؛ ولی عمده تحصیلات من در خدمت مرحومین مغفورین حجتین کاظمین {آخوند محمدکاظم} خراسانی و {سیدمحمد کاظم طباطبایی} یزدی بود. تشرف من در عتبات تقریبا هفت سال شد.
بعد مراجعت به اصفهان نمودم ، در مدرسه جده کوچک (مدرسه ای است به این اسم در اصفهان) مشغول تدریس فقه و اصول شدم.
به ترتیبی که فعلا هم در مدرسه سپهسالار مشغولم و از خداوند توفیق می خواهم که به همین قسم بقیه عمر را مشغول باشم.
بعد از مراجعت از عتبات در اصفهان فقط از امورات اجتماعی مباحثه و تدریس را اختیار کرده بودم تا زمان انقلاب استبداد به مشروطه مجبورا {= به اجبار} اوضاع دیگری پیش آمد که می توان گفت (اتسع الخرق علی الراقع ) 2 برحسب امر حجج اسلام عتبات عالیات و دعوت دوره دوم مجلس شورای ملی به عنوان طراز اول نظارت مجلس شورا به تهران آمدم و دوره های مجلس را تا حال ادراک کرده ام.
دیدنی ها را دیده اید و شنیده ها را شنیده اید، در مدت چند سال انقلاب ازجمله وقایعی که بر من روی داده ، دو سال مهاجرت است با مجاهدین ایرانی در جنگ عمومی که به مسافرت عراق عرب و سوریه و اسلامبول منتهی شد که تفصیل آن را مجالی باید و نیز دو دفعه مورد حمله شدم ، یکی در اصفهان که در مدرسه جده بزرگ در وسط روز چهار تیر تفنگ به من انداختند، ولی موفق نشدند و آنها را تعقیب نکردم و دو مرتبه سال گذشته بود که جنب مدرسه سپهسالار اول آفتاب که به جهت تدریس به مدرسه می رفتم در همین ایام تقریبا 10 نفر مرا احاطه نمودند و فی الحقیقه تیرباران کردند.
از تیرهای زیاد که انداختند، 4 عدد کاری شد، 3 عدد به دست چپ مقارن پهلو جنب همدیگر زیر مرفق و بالای مرفق و زیر شانه و حقیقتا تیراندازان قابلی بودند.
در هدف کردن قلب خطا نکردند، ولی مشیه الله سبب را بی اثر نمود. یک عدد هم به مرفق دست راست خورد.

و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.
فی شهر ربیع الثانی - 1346 مدرس 3


اکنون به ذکر جلوه هایی از تدبیر، مخفی کاری وذوق لطیف مرحوم مدرس در دوران حیات پربارش می پردا زیم:


تو را میان تروریست ها شناختم
می دانیم که آن بزرگمرد، پیرانه سر، در پگاه یک روز پاییزی در سال 1305 شمسی ، آماج گلوله چند تن از آدمکشان قرار گرفت ، ولی به نحوی معجزه آسا از آن ترور جان به در برد.
دقت در چگونگی واکنش مدبرانه مدرس در برابر تروریست ها، به روشنی گواه نکته ای است که در بالا اشاره شد. روشن است که عملیات ترور، به گونه ای غافلگیرانه و برق آسا انجام می گیرد، چندان که فرد ترورشونده نوعا فرصت هیچ گونه تفکر و تامل در کیفیت انجام حادثه و نحوه تقابل با آن را نمی یابد؛ ولی در اینجا گویی مدرس از قبل کاملا به این عمل واقف بوده و ساعتها پیرامون برخورد با آن و خنثی سازی اش اندیشه و رایزنی کرده بوده است.
او عبا را بر سر (روی عمامه) کشیده بوده و در کوچه حرکت می کرده که با حمله تروریست ها روبه رو می شود. به محض حمله ، دستان خود را از زیر عبا بالا آورده ، عمامه و عبای روی آن را تا آنجا که دستانش یاری می کرد بالا می برد و خود همزمان روی زمین می نشیند.
با این ترفند، طول قامت مدرس چندان تفاوتی با قبل نشان نمی دهد و این عمل مدرس آن چنان سریع و در عین حال مدبرانه صورت می گیرد که تروریست ها متوجه نمی شوند آن قسمت را که به نشانه قلب او هدف گرفته اند، چیزی جز شانه و بازوی او نیست.
چندین تیر به مدرس شلیک می کنند و با این پندار که جان سخت ترین دیکتاتور را گرفته اند، از صحنه می گریزند. مدرس مجروح بر زمین می افتد و مردم او را به بیمارستان منتقل می کنند.
در بیمارستان رئیس شهربانی رضاخان به عیادت او می آید و بهت زده درمی یابد که حریف ، جان به سلامت برده است. مدرس او را به جلو می خواند، سر در گوش او می گذارد و می گوید: تو را در بین تروریست ها شناختم.
بگو ببینم رفیقت که بود؛! خطر دفع می شود و مدرس در پاسخ تلگراف رضاخان می گوید: به کوری چشم دشمنان ، مدرس زنده است. شجاعت را ببینید و خونسردی و همت و چابکی را.


مخفی کاری های مدرس
زمانی دیگر مدرس را می بینیم که در اوج تاخت و تاز پیروزمندانه سردار سپه و نفوذ گسترده شبکه جاسوسی او از دربار قاجار تا مجلس و بازار و همه جا، یکی از روزنامه نگاران مبارز وقت رحیم زاده صفوی را مخفیانه با دستورالعمل هایی نزد احمدشاه به پاریس می فرستد تا ضمن شرح خطرات سهمگینی که از ناحیه دیکتاتور نوظهور برای اسلام و ایران وجود دارد، پیام مدرس مبنی بر لزوم شدت بخشیدن به مبارزه همه جانبه با سردار سپه و بازگشت دلیرانه شاه جوان به کشور را به وی ابلاغ کند.
در شرایطی که جاسوس های رضاخان همه جا، همه چیز و همه کس را چهارچشمی می پاییدند، ماموریت راهبردی رحیم زاده می بایستی با استتار کامل صورت می گرفت و قرار بود پیامهایی بین شاه ، مدرس و ولیعهد (محمدحسن میرزا که در تهران اقامت داشت) مبادله گردد که از گوشها و چشم های نامحرمان دور بماند.
ببینیم شیوه مدبرانه ای که مدرس برای این منظور برگزید چه و چگونه بود؛ صفوی می نویسد: «مدرس هر چند مردی بود به تمام معنا شورایی و به لزوم همفکری و همکاری با دوستانش عقیده داشت ، اما نظر به احوال و اوضاعی که در آن زمان موجود بود.
فقید مرحوم در هر قسمت از تشبثات و عملیات خود با یک نفری که مناسب می دانست ، رابطه مستقیم پیدا می کرد و تا کاری که آغاز شده بود به پایان نمی رسید غالبا به رفقایش خبر نمی داد و بدین طریق بود که می توانست بسیاری از اقدامات سیاسی خود را در پرده نگاه بدارد؛ وگرنه با وضع زندگانی خصوصی او که واقعا بدون پرده می گذرانید و همواره شب و روز، جاسوسان گوناگون به رفت و آمد و حتی خورد و خوراک و خواب او نگران بودند و گاه می شد که به گفتگوی خصوصی مرحوم با دیگران از نزدیک مراقبت می کردند و گوش می دادند و او هم اعتراضی نمی نمود، طبعا می بایست اکثر کارهای محرمانه وی معلوم گردد و حال آن که بسیاری از اقداماتش پنهان می ماند و تا خودش نمی گفت حتی نزدیکانش آگاه نمی شدند.


رمزنویسی در پیام ها
در موضوع مخابره این جانب ، اول آن که تلگراف را منع کرد و به این جانب سپرد تا هنگامی که ضرورت قطعی پیش نیاید، مستقیما به تهران در موضوع ماموریت خودنامه نفرستم و کلیه گزارش ها را از ساعت حرکت می باید به عنوان یک شیخ دامغانی مقیم نجف بفرستم و گمان دارم آن شیخ هم که گویا از افاضل و پارسایان بود، نامه ها را برای آقا سید حسن اجاق مقیم کرمانشاه می فرستاد که توسط ایشان به مدرس می رسید و در نامه ها فقط اسامی اشخاص با یک اصول ساده تبدیل می شد و برای عناوین موسسات سیاسی چند لغت علمی از اصطلاحات فقه و اصول و صرف و نحو و معانی بیان وضع شده بود که ندرتا اشتباه می شد. پاسخ نامه های من تسلیم خانمی از دوستان می شد مقیم تهران که او به وسیله یک شوفر {راننده} به خاک عراق می فرستاد واز خانقین یا بغداد و گاهی از کاظمین و کربلا تسلیم پست می شد.
روی پاکت خطاب به «اکبر» یا «آلبر» مقیم پاریس که برادر آن خانم بود نوشته می شد و اکبر، مردی کاسب و صمیمی بود که از مدتها پیش در پاریس اقامت ورزیده و همانجا زن گرفته و فرزندان پیدا کرده و از راه کسب ، معیشت خود را می گذرانید.
اما مکاتبه ما با مادر ولیعهد وسیله ساده تری داشت ، یعنی در تهران ، دکتر جلیل ثقفی ندیم السلطان و در پاریس یک نفر عتیقه فروش از ارامنه اصفهان واسطه ارتباط بودند که او را نیز ثقفی معرفی نموده بود و دیگر نمی دانم نامه ها با چه وسیله میانه آن 2 نفر مبادله می یافت.» 6


مدرس و قیام گوهرشاد
و بالاخره ، مدرس را، خسته و شکسته از آسیب روزگار، در تبعید گاه خاف و کاشمر می بینیم که در حصاری کاملا آهنین از دژخیمان رضاخانی محاصره شده و در آن هرگونه تحرک و حتی ارتباط با محیط بیرون را از وی ستانده اند، اما او هنوز هم بیکار ننشسته و با همرزمان خود ارتباط دارد.
چگونه؛ آیت الله شیخ حسین لنکرانی ، از همرزمان مدرس ، قیام گوهرشاد را به نحوی زیر سر مدرس می دانست و می فرمود:
ما در تبعید گاه هم با مدرس ارتباط داشتیم به توضیح ایشان ، قضیه از این قرار بود که جوی آبی از بالای آبادی وارد محل اقامت مدرس می شد و به سمت آن سوی آبادی جریان می یافت.
خانه و اطراف منزل مدرس تحت مراقبت شدید ماموران بود و به هیچ وجه امکان تردد مبارزین به آنجا ممکن نبود. همرزمان مدرس (روی تبانی با وی) مطلب لازمه پیرامون اوضاع کشور و امور مربوط به مبارزه را در کاغذی نوشته و سپس آن را به قطعه های خیلی ریز پاره پاره کرده و در ساعتی خاص در آب می افکندند.
خرده های کاغذ همراه آب به منزل مدرس سرازیر می شد و او آنها را جمع و در کنار هم قرار می داد و پس از اطلاع از مضمون آنها، دستورالعمل های لازم را مختصر و مفید در کاغذی نوشته ، به همان شیوه پاره پاره می ساخت و به آب روان می سپرد تا در پایین ده یک نفر دیگر آنها را از آب گرفته به دست اهلش برساند و از روی آن مبارزه تداوم یابد.


سگ های پلیس
زمانی جواهرکلام را به یک میهمانی وابسته به دربار دعوت کردند، نمی دانم به چه مناسبت مرا هم به همراه خود برد.
مجلسی بود بسیار مجلل و به اصطلاح عامیانه عده ای از رجال و سیاستمداران آن روز حضور داشتند. پس از احوالپرسی و تشریفات اولیه رشته کلام به دست جواهر کلام افتاد و باز هم مثل همیشه متکلم وحده شد.
از آسمان و ریسمان به هم می بافت و اتفاقا حاضرین هم با لذت گوش می کردند. ناگهان میزبان که شخصیت برجسته و مهمی بود رو به پدر کرده گفت: «استاد جواهرکلام ، از مدرس چه می دانی؛ یک کمی راجع به او صحبت کن ، از فعالیت های سیاسی او و کارهایی که می کرد.»
پدر، یکه خورد. با آن سرعت انتقالی که داشت به فوریت دریافت که اگر از مدرس تعریف کند، میزبان محترم ناراحت می شود.
در حقیقت میزبان می خواست که پدر از کارهای مرحوم مدرس انتقاد و عیب جویی کند و به اصطلاح او را بکوبد و این مساله چیزی بود که پدر قلبا مایل نبود. از جانب دیگر میسر نبود فعالیت های او را تایید کند.
جواهرکلام بر سر دوراهی مانده بود، اما این معطلی یک دقیقه بیشتر طول نکشید. کمی این طرف آن طرف را نگاه کرد. آب دهان خود را قورت داد و پس از یک دورخیز معنوی چنین گفت:
«آه بله... بله... آقا این مدرس می دانید آدمی بود بسیار شوخ ، لطیفه گو، طنزپرداز و همیشه در صحبتهایش یک پاسخ آماده و طنزآلود در آستین داشت که ارائه می کرد.
از قراری که می گویند زمانی که نماینده مجلس بود، روزی در مجلس لایحه ای آوردند برای خرید سگ پلیس ، یعنی سگهای تربیت شده ای که در تعقیب و دستگیری سارقین به پلیس کمک می کنند.
لایحه مطرح و قرار شد در مورد آن رای گیری شود. رئیس مجلس سوال کرد، آقایان اعتراضی ندارند؛ مدرس به عنوان مخالف دست خود را بلند کرد. رئیس مجلس و دیگران از او پرسیدند: «آقای مدرس چرا شما مخالفید؛»
مدرس با همان لهجه اصفهانی خود پرسید: اول برای من بگویید این سگ کارش چیه؛ چیکار می کند؛
- این سگ دزد می گیرد، دزد را شناسایی می کند و می گیرد. مدرس باز هم پرسید خب این سگ را از کوجا می یارید؛ خط سیرش کوجاس؛
- از کشور آلمان می خرند از راه روسیه می آورند تا بندرانزلی و سپس از بندرانزلی به تهران می آورند.
- خب این نی می شد(نمی شود!) این کار عملی نیست.
- چرا عملی نیست آقای مدرس؛
- واسه این که این سگ که کارش دزدگیریه از همون بندرانزلی می باس (می باید) بگیرد و بگیرد و بگیرد و بگیرد تا برسد تا تهرون!»
وقتی جواهرکلام به اینجا رسید، چنان خنده ای در میان حضار در گرفت که اصولا کوبیدن مدرس و مسائل سیاسی از میان رفت. خنده دار نیز این که وقتی حاضرین و مخصوصا میزبان خوب خنده هایشان را کردند و آرام شدند، جواهرکلام گفت:
«ملاحظه بفرمایید عین همین جریانی که الان اینجا اتفاق افتاد این خنده و بگو و بخند عینا همان روز در مجلس رخ داد و به قدری نمایندگان مجلس از موافق و مخالف خندیدند و سر و صدا راه انداختند که اصولا بحث لایحه سگ منتفی شد.» 7


فعلا در جیب ولیعهد چیزی نیست
{رضاخان پس از دستیابی به سلطنت در اوایل امر، ژست یک سلطان مردمی را به خود می گرفت و در این زمینه} «روزی مرحوم مدرس را به قصر خود دعوت کرد و جلسه ای طولانی با او گذراند و گفت میل دارد با نظریات بی غرضانه او کار کند، قسمتی از مذاکرات آنها در میان مردم انتشار یافت.
یکی از آنها این بود: هنگامی که رضاشاه پهلوی برای دیدار مدرس به اتاق پذیرایی خود آمد، دست ولیعهد در دستش بود.
وقتی که وارد اتاق شد، به مرحوم مدرس گفت : آقای مدرس ، ولیعهد را همراه آورده ام که به شما معرفی کنم و شما او را بشناسید. مدرس در حالی که بغل را باز کرده بود گفت:
به به! شاه آینده ایران. رضاشاه از این توجه و استقبال مدرس خوشوقت شد. مدرس خطاب به ولیعهد گفت: توی جیب چه داری؛
ولیعهد همان طور نگاه می کرد. رضاشاه دست در جیب ولیعهد کرد و گفت: چیزی نیست. مدرس گفت: آن جیبش را هم ببینید.
رضاشاه جیب راست ولیعهد را هم کاوش کرد و دوباره گفت: چیزی نیست. چیزی در جیب ندارد.
مدرس گفت: جیبهای بالای او را هم ببینید. رضاشاه کمی ناراحت شد و گفت : مقصودتان چیست؛
مدرس گفت: ببینید تا عرض کنم. رضاشاه جیبهای بالای ولیعهد را هم دید و باز گفت: چیزی نیست و چیزی ندارد.
آن گاه مدرس با همان کلمات و لهجه مخصوص خودش و با تانی گفت: همین را می خواستم بدانم. می خواستم ببینم شاه آینده ایران چطور است. حرص به پول و جمع آوری مال دارد یا نه؛
می خواستم بگویم شاه آینده ایران اگر می خواهد سلطنتش پایدار باشد، باید چیزی از مال و ثروت نداشته باشد. پول پرست و مال دوست نباشد.
آن وقت است که تجاوز نخواهد کرد و به حقوق مردم و به قوانین کشور دست درازی نمی کند. می خواستم بگویم که باید او فقط شاه باشد، مردم پول و ثروت داشته باشند و قانون بر همه کس حکومت کند تا مملکت آباد شود و مردم خوشبخت.
در این وقت خطاب به پهلوی کرد و گفت: حالا شما می گویید در جیب ولیعهد چیزی نیست! خدا کند تا آخر این طور باشد. 8


سکته پهلوی!
در زمان سلطنت رضاخان ، شخصیت هایی که قربانی تنگ نظری و بی رحمی دیکتاتور می شدند، نوعا دولت انتشار می داد که فرد مزبور براثر سکته درگذشته است و لذا مردم این گونه مرگها را سکته پهلوی می گفتند.
مهین دولتشاهی که پدر شوهرش نصرت الدوله فیروز خود از عوامل تحکیم حکومت رضاخان و ضمنا از قربانیان دوران دیکتاتوری 20 ساله است با اشاره به این مطلب پس از شرح شهادت مرحوم مدرس ، به طنز می نویسد: «مدرس سکته پهلوی کرد!» 9

پانوشت ها:
1-شهرضای فعلی
2-پارگی همه جا را گرفت (مترادف با ضرب المثل فارسی «آب از سر گذشتن »).
3-نقل از شماره 346 مورخ 8 آبان 1306 روزنامه اطلاعات ، روزنامه خاطرات سیدمحمد کمره ای ، به کوشش محمدجواد مرادی نیا، انتشارات شیرازه ، تهران 1382، 1098/2
4- محله قجرها، ظاهرا حوالی سه راه امین حضور فعلی (خیابان ری) قرار داشت و در مجاورت خیابان عین الدوله (ایران کنونی) بوده است
5-بلدیه: شهرداری
6-رحیم زاده صفوی ، اسرار سقوط احمدشاه ، به کوشش بهمن دهگان ، چاپ دوم ، تهران: انتشارات فردوس ، 1368، صص 111- 112
7-خاطرات علی جواهرکلام ، به کوشش فرید جواهرکلام ، تهران: نشر آبی ، 1382، صص 144-42
8-خسرد معتضد، اشرف از سرای سنگلج تا سریر سلطنت ، تهران: پیکان ، 1377، صص 51 50
9-زندگی سیاسی و اجتماعی مظفر فیروز، به کوشش علی دهباشی، تهران: شهاب ثاقب /1380 ص 41

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها