حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
پیشینهای که از شما وجود دارد بیشتر معطوف به ادبیات است نه سینما. چطور شد از دنیای ادبیات وارد عالم سخت سینما شدید؟
من از کودکی به ادبیات و خواندن کتاب علاقه داشتم و شاید همین باعث شد که نگاهم به دنیای پیرامونم آغشته به تخیل، خیال و افسانه باشد. از همان زمان کودکی رویاهایم را تصویرسازی میکردم و بدون اینکه بدانم مشغول دکوپاژ ذهنی میشدم. بعدها که با سینما آشنا شدم و علاقهمند به فیلم دیدن شدم، کمکم قابها و تخیلاتم شکل سینماییتری به خود گرفت. یعنی از همان کودکی تصور ذهنیام به سینما نزدیکتر بود تا ادبیات. حتی وقتی قصهنویسی را از دوران نوجوانی شروع کردم، خوانندگانم معتقد بودند که با اثری کاملا تصویری روبهرو بودهاند، اما هیچ وقت فکر نمیکردم امکان و شرایط ساخت فیلم را داشته باشم و در نهایت ادبیات برایم جدیتر شد. شاید دیر وارد سینما شده باشم ولی هر تجربهای که در رشتهها و عرصههای مختلف میکردم، بهخاطر سینما بود. اگر داستان مینوشتم به خاطر این بود که بتوانم یک روز فیلمنامه بنویسم، اگر رادیو کار میکردم چون به اهمیت صدا در فیلم واقف بودم و به این امید سه سال تدوین صدا کار کردم تا یک روز بتوانم به بهترین شکل صدا را در فیلمهایم داشته باشم یا وقتی در مطبوعات کار میکردم، نقد فیلم مینوشتم یا صفحات سینمایی را مدیریت میکردم به این عشق بود که بتوانم از روزنه و فضایی وارد سینما شوم.
در چه رشتهای تحصیل کردهاید؟
به دلیل اینکه خیلی زود وارد جریان زندگی مشترک شدم و در کوران 8 سال دفاع مقدس قرار گرفتم، در مقطع دیپلم باقی ماندم و وارد دانشگاه نشدم. ولی در این مدت 20کتاب نوشتم، چند بار جایزه کتاب سال را دریافت کردم و مجموعه داستانهایم را به چاپ رساندم. با این که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی هم معادل تحصیلی میداد، ولی اقدامی نکردم، چون با مدرکگرایی مخالفم. حتی به خاطر دارم با یکی از مدیران مدرسهام برسر مدرکگرایی اختلاف نظر داشتم. او رشتههای مختلف تحصیلی را ارزشگذاری میکرد، مثلا میگفت دانشآموزان رشته علوم انسانی مغز هندوانه خوردهاند، دانشآموزان رشته علوم تجربی مغز گردو و دانشآموزان رشته ریاضی مغز پسته. همین ارزشگذاریها ما را دچار چالش میکرد و من فقط درسهایی را میخواندم که فکر میکردم در آینده به دردم میخورد، خیلی هم برایم فرقی نداشت که نمره بیاورم یا نه. حتی یادم هست شبهای امتحان تازه هوس میکردم، رمان بخوانم و داستان بنویسم. در هرحال همینعلاقه زیادم به ادبیات و سینما باعث شد درس و مدرک دانشگاهی برایم اهمیت نداشته باشد.
قصد ندارید دوباره به سراغ ادبیات بروید؟
واقعیت این است که من همچنان دغدغه ادبیات را دارم و دلم برای داستاننویسی تنگ میشود. ادبیات خلوت من است و به نظرم کسی که دوست دارد در خلوت خودش زندگی کند و بزرگ شود باید به سمت ادبیات برود. من گاهی دوست دارم در این تنهایی لانه کنم، ولی گاهی اوقات هم دوست دارم انرژی درونیام را با ساختن فیلم و کارگردانی تخلیه کنم.
در واقع ادبیات و سینما دو رکن اساسی زندگی من هستند، ولی سینما مقصد و نهایت من بود که بالاخره در 46 سالگی به آن رسیدم. در واقع پیش تولید فیلم گیرنده زمانی شروع شد که نوهام به دنیا آمد.
اولین چیزی که در گیرنده خودش را به تماشاگر نشان میدهد، ریتم بسیار تند آن است. فیلمی سرشار از حرکت، موسیقی، تغییر موقعیت و صدا. در واقع از یک ادبیاتی و نویسنده، توقع این حجم انرژی وجود ندارد، چون معمولا ادبیات را همانطور که گفتید دنیایی از سکون و سکوت میسازد. این تفاوت از کجا نشات گرفته است؟
من در عین حال که علاقهمند به دنیای خلوت ادبیات هستم، آدم برونگرایی هستم. در واقع همان زمان که ادبیات کار میکردم، چند کار دیگر هم انجام میدادم. مثلا سفرهای متعددی داشتم و از آنجایی که مدیر اجرایی سروش نوجوان بودم، یک مجله را اداره میکردم. من سرفصلهای اخلاقی و رفتاری خاص خودم را دارم، وقتی گاهی همه چیز برایم ملالآور میشود و به درون خودم پناه میبرم، گاهی هم از خودم بیرون میزنم و انرژی ام را تخلیه میکنم. مثلا این روزها حس میکنم خیلی از ادبیات دور شدهام و دلم میخواهد به سمت سینما بروم و در عین حال امیدوارم در میانسالی فرصت بیشتری برای ساخت فیلم داشته باشم.
آخر من نفهمیدم این ریتم تند گیرنده از کجا میآید؟
غفارزاده: هر فیلمی که اسم رئیسجمهور در آن بیاید، الزاما فیلم سیاسی نیست. درست است که ریاست جمهوری خودبهخود بار سیاسی دارد ولی این مقام ابعاد مختلف دیگری را هم شامل میشود
ریتم تند گیرنده حاصل سالها فعالیتم در تلویزیون است و برمیگردد به سریالها، مستندها، تلهفیلمها و جُنگهای ترکیبی که برای تلویزیون ساختهام. راستش واقعا نمیتوانم با ریتم کند کار کنم. شاید کاندیداتوری بهترین تدوین هم در جشنواره فیلم فجر حاصل همین باشد و البته بخش اعظم آن حاصل همکاریام با مهدی حسینیوند است و نباید فراموش کرد.در مجموع باید بگویم داستان فیلم من، ریتم کند و سست را برنمیتابد.
در زمان پیشتولید گیرنده و حضورش در جشنواره فیلم فجر، تبلیغات فیلم به ما میگفتبا یک فیلم سیاسی روبهرو هستیم که حرفهایی میزند که شاید خیلیها نتوانند بزنند. فارغ از این تبلیغات خودتان تا چه حد معتقدید که فیلم سیاسی ساختهاید؟
شما فکر میکنید گیرنده سیاسی است؟
در گیرنده یک شخصیت رئیسجمهور وجود دارد که به نظر میرسد اگر نامههای مردم به دستش برسد همه مشکلات آنها حل میشود. اساس داستان هم بر محور رسیدن همین نامهها به دست اوست.
هر فیلمی که اسم رئیسجمهور در آن بیاید، الزاما فیلم سیاسی نیست. درست است که ریاست جمهوری خود به خود بار سیاسی دارد، ولی این مقام ابعاد مختلف دیگری را هم شامل میشود. درواقع حضور ناپیدا و نادیده رئیسجمهور در گیرنده فیلم را سیاسی نمیکند. حتی عنوان گیرنده برای این انتخاب شد که زاویه دید فیلم مردمی هستند که برای رئیسجمهور نامه میفرستند. اتفاقا نکته فیلم در همین است که گفتید؛ چرا ما فکر میکنیم همه مشکلات با رئیسجمهور حل میشود؟ اگر دقت کرده باشید مدیران یک کارخانه، مدرسه یا دانشگاه وقتی به رئیسشان برمیخورند، شروع به درد دل میکنند و از مشکلاتشان گلایه دارند. در گیرنده هم همین داستان است، وقتی رئیسجمهور از این منطقه دورافتاده عبور میکند، همه میخواهند حرف دلشان را به او بزنند. حالا در این بین خیلیها امیدوار نیستند که نامهشان خوانده شود یا مشکلشان حل شود، ولی همین تخلیه شدن و درد دل کردن هم کافی است.
سکانس پایانی فیلم بیش از آنکه بر رسیدن نامهها تاکید داشته باشد، به نامههایی توجه دارد که به رودخانه ریخته شده است. در حالی که همه چیز بر طبق برنامه پیش رفته است.
پایان اصلی فیلم این بود که نامهها در رودخانه ریخته و به دل آب سپرده میشد، ولی این پایان پذیرفته نشد. من هفت پایان برای این فیلم در نظر گرفتم که هر کدام با مشکلاتی روبهرو بود، اما در نهایت تصمیم گرفتیم فیلم با انتقال نامهها در رودخانه تمام شود، ولی تعدادی از نامهها هم در آب بیفتد. طبق نظرات مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی و جمال شورجه بهعنوان مشاور کارگردان این تصمیم گرفته شد که به هیچ عنوان نامهها در رودخانه ریخته نشود. در واقع هلیکوپتری میآید و نامهها را میبرد و در جریان نقل و انتقالات هم تعدادی از آنها به رودخانه ریخته میشود که در بین این نامهها نامه عاشقانه وحید هم در آب میافتد.
چطور برای بازیگر نقش اصلی به سعید راد رسیدید؟
انتخاب اول من پرویز پرستویی بود و اینطور به ما انتقال دادند که ایشان بعد از فیلم «خرس» خسته است و علاقهای به بازی کردن ندارد. هرچند بعدها متوجه شدیم که اصلا کسی با او مذاکره نکرده بود. سعید راد را هم در ذهن داشتم، ولی مطمئن نبودم که ایران باشد. در نهایت فیلمنامه در اختیار ایشان قرار گرفت و صبح روز بعد هم نظر مثبت خود را اعلام کرد. شخصیت، نوع بازی و علاقهمندی و توجه ایشان به نقشی که ایفا میکرد، قابل ستایش بود. سعید راد کادر، دوربین و فیلمبرداری را به خوبی میشناخت و روی کارش حساس بود. من در احساسهای ناب او به سینما و فیلم غرق میشدم و توجه، دلسوزی و حمایت او از کارگردان شگفتزدهام میکرد. مثلا در مرحله تولید فشارهای زیادی روی من بود و در مقابل خواسته هایم مقاومت میشد، ولی آقای راد حامی من بود و همیشه میگفت از همان پلان اولی که جلوی دوربین رفتم، فهمیدم که کارت را بلدی. او یک بازیگر حرفهای و ششدانگ و تمامعیار است که برای بازیاش تحلیل و منطق دارد. من و سعید راد با وجود تفاوت سنی 20 سالهای که داریم، رفیق هستیم و با او احساس راحتی میکنم.
روی شخصیت اصلی فیلم درست عمل کردهاید، ولی نقشهای فرعی خام و ناپخته هستند. مثلا شخصیت خبرنگار تماشاگر را عصبی میکند، از بس کارت خبرنگاریاش را نشان میدهد.
وقتی فیلم یک شخصیت اصلی دارد، باقی شخصیتهاف پیرامون او قرار میگیرند تا تاثیرگذاری او را بیشتر کنند. گیرنده یک فیلم ماجرایی و جادهای است که پر از تعقیب و گریز و درگیری است. فیلمهایی از این دست جایی برای پرداخت شخصیتهای فرعی ندارد، این شخصیتها میآیند و میروند. اما این اشکال به گیرنده وارد است که ماجراها باید توان تعریف شخصیتپردازی آدمهای فرعی را داشته باشند. شاید این پرداخت کمرنگ بود، ولی ریتم تند فیلم چنین اجازهای به ما نمیداد. شخصیت خبرنگار هم در شرایطی قرار گرفته بود که مجبور بود برای حفاظت از خودش، کارت خبرنگاریاش را نشان دهد. در واقع همه شخصیتها به نوعی برای رنگآمیزی شخصیت صمد تعریف شده بودند. خبرنگار وجدان صمد بود، مزقونچی روح لطیف او، خروس جنگی نماد جنگی بودن او و گوسفند تعریف معصومیت صمد بودند.
کمتر کارگردان فیلم اولی میتواند وارد عرصه ساخت فیلم پرتحرک، جادهای، پربازیگر و با لوکیشنهای بسیاری چون گیرنده شود. به نظر میرسد شما از حمایتهای مالی بسیاری برخوردار بودهاید؟
همانطور که میدانید فیلم اولیها برای جذب سرمایهگذار و حمایت مالی باید راه زیادی را طی کنند، چون بخش خصوصی به همین سادگی سرمایهاش را برای یک فیلمساز صرف نمیکند، چون یک هندوانه دربسته است.
آزاده کریمی / گروه فرهنگ و هنر
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....