در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کارآگاه شهاب در اتاق تنها نشسته بود. هنوز نه از ستوان ظهوری خبری بود نه از پیک حامل فیلمها و به اتفاقاتی که در این پرونده افتاده بود فکر میکرد. بعید نبود مخاطب نامه رمزی نادر، یکی از برادران ساربانی باشد. سه حرف اول اسم آنها با نام کاربری ایمیل سارا یکی بود و احتمال اینکه کسی موقع ارسال پیام الکترونیکی مرتکب اشتباه شود، زیاد بود. ضربهای به در خورد و سربازی بعد از پا کوبیدن داخل آمد و بستهای در دست داشت. فیلم دوربینها بود. سرگرد نمیتوانست منتظر دستیارش بماند سریع سراغ یکی از همکارانش رفت تا بساط تماشای فیلم را برایش فراهم کند. در پایان روز دوم تماشای فیلمها چیزی که سرگرد دنبالش بود به دست آمد. مردی ناشناس در ساعت تعطیلی بازارچه وارد فروشگاه محل کار مقتول شد. کاملا واضح بود آنجا را خوب میشناسد، چون یکراست سراغ گاوصندوق رفت و چند فاکتور را لا به لای زونکن کوچک جا داد بعد همه درها را بست و با خیال راحت بیرون رفت. کارآگاه این مرد را در فروشگاه ندیده بود و احتمال داد باید یکی از ساربانیها باشد. عکسی از مرد ناشناس تهیه شد و کارآگاه تلفنی پرویز را احضار کرد. مرد میخواست از حضور در پلیس آگاهی طفره برود اما شهاب چنان قاطعانه حرف زد که پرویز فقط اطاعت کرد. وقتی رسید شهاب عکس را به او نشان داد.
ـ محمود ساربانی است. برادر کوچکتر. گفتم که آمل زندگی میکند.
کارآگاه لب باز نکرد. پرویز با اینکه امیدی برای گرفتن جواب نداشت برای شکستن سکوت پرسید: حالا عکساش را از کجا پیدا کردید؟
ستوان ظهوری که تا آن لحظه یک کلام هم حرف نزده بود، فیلم را با اجازه رئیساش پلی کرد. پرویز از دیدن صحنه ورود مخفیانه محمود تعجب کرد: چرا اینطوری؟چرا این وقت شب؟
ـ ما هم همین سوال را داریم.
جوابش را پرویز نمیدانست. حالا معلوم شده بود منظور نادر از جمله فیلم دست من است چیست و مشخص شده بود مقتول از چه کسی و به چه دلیلی باج میخواست اما آن فاکتورها چه بود. آیا محمود میخواست سندسازی کند. برای چه؟تعلل جایز نبود باید محمود بازداشت میشد. این کار بعد از طی روال اداری که البته در اسرع وقت و در زمانی چند ساعته صورت گرفت به پلیس آگاهی آمل سپرده شد. محمود هنوز در راه انتقال به تهران بود که شهاب تیمی را هم سراغ محمد فرستاد چون بعید نبود دست دو برادر با هم در یک کاسه باشد و محمد به محض اطلاع از دستگیری برادرش ناپدید شود.
بازجویی از دو برادر ساعت دو شب شروع شد. شهاب و ظهوری دو روز بود که نخوابیده بودند و خستگی به هر دو نفر فشار میآورد اما فیصله دادن به این پرونده از هر چیزی مهمتر بود و کارآگاه تا واقعیت را نمیفهمید یا به نقش دو برادر در جنایت پی نمیبرد نمیتوانست آرام بگیرد. اولین نفر که بازجویی شد برادر بزرگتر بود البته نه به خاطر سناش بلکه سرگرد میخواست او را غافلگیر کند.
ـ محمود دو هفته قبل برای چه به تهران آمده بود؟
ـ دو هفته پیش؟ تهران؟ من خبر ندارم.
کارآگاه به ستوان دستور داد فیلم را نمایش بدهد. محمد ناباورانه به تصاویر زل زد و گفت: واقعا نمیدانم چه بگویم.
شهاب گفت: ولی من میدانم محمود برای سندسازی به مغازه رفته بود میخواست سندها را دستکاری کند. حالا دو حالت بیشتر ندارد یا اینکه محمود دارد از تو کلاهبرداری میکند یا اینکه دو نفری با هم دست به یکی کردهاید و دارید کار خلاف انجام میدهید.
محمد عصبانی شد: اصلا میخواهم بدانم این فیلم چه طور دست شما رسیده؟
کارآگاه با خونسردی جواب داد: فرض کن پرویز این را به ما داده.
محمد واماند. سوالاتش تمامی نداشت. پرویز چرا چنین کاری کرده بود؟ چرا به جای در جریان قرار دادن او یک راست سراغ پلیس آمده بود؟ به هر حال دلیلی نداشت سکوت کند. حق با سرگرد بود محمود از او کلاهبرداری میکرد. از وقتی گرفتار آن ماده لعنتی شد، رفتارش به کلی تغییر کرده بود. محمد نمیدانست فاش کردن اسرار خانوادگی به صلاح است یا نه. اینجا پنهانکاری معنایی نداشت البته باید قبلش محکمکاری کند.
ـ میخواهم مطمئن شوم هرچه میگویم بین خودمان میماند.
ستوان ظهوری قول داد اما محمد قبول نکرد و گفت میخواهد از زبان خود کارآگاه بشنود. شهاب هم تعهد داد و بعد نطق محمد باز شد: چند وقتی است برادرم معتاد شده و شیشه میکشد . او کاملا عوض شده است. باغی را که در آمل داشت فروخته، خیلی از من پول میگرفت. همهاش را هم خرج عیاشی میکرد. این دفعه هم شاید میخواسته با این ترفند از من پول بگیرد.
دو همکار هنوز کاملا متقاعد نشده بودند که محمد از همه جا بیخبر است اما ترجیح دادند فعلا بازجویی را متوقف کنند و سراغ برادر کوچکتر بروند. آثار اعتیاد به شیشه در چشمان محمود پیدا بود. شهاب بازجویی را با لحن تندی شروع کرد و گفت: اول میخواهیم با هم فیلم ببینیم و ستوان فیلم را از اول گذاشت. محمود به وضوح کم آورده بود: پول لازم داشتم محمد هم دیگر حاضر نبود مثل سابق به من پول بدهد برای همین میخواستم سندسازی کنم.
ستوان متن نامه رمزی را خواند: فیلم دست من است. بیست میلیون میخواهم. این جمله برایت آشنا است؟
محمود انکار کرد و این بار شهاب بلوف زد: خودت همه چیز را میگویی یا شاهد قتل را خبر کنم؟
متهم با تعجب پرسید: قتل؟
محمود مقاومتش فقط 3 ساعت طول کشید و بعد به قتل با همه جزییاتش اقرار کرد و ستوان و رئیساش فرصت استراحت پیدا کردند البته دیگر برای خانه رفتن دیر شده بود و باز هم در آسایشگاه خوابیدند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: