اینجا پشت هیچستان است. همان جا که سهراب گفته «چتر خواهش باز است». روی اولین دیوار این جمله را نوشته بود.باور نکردم. اما وقتی مهرو آمد، ناخنهایش را گرفت طرفم و گفت : «ناخنامو می گیری؛» شک کردم.
کد خبر: ۵۲۷۹۹
گفتم: «من ناخنگیر ندارم». گفت : پس اومدی آشغال جمع کنی؛
گفتم: نه ، نیومدم آشغال جمع کنم.
گفت: پس چرا اومدی؛
گفتم: اومدم ببینمت.
گفت: اومدی منو ببینی؛
گفتم: آره! اومدم فقط تو رو ببینم.
دروغ گفتم. مهرو بلند شد و لرزان لرزان از اتاق رفت بیرون. زینب دستهایش همیشه می لرزد. دستهایش آرام می لرزد. سه تا دندان در دهانش دارد. فصل مشترک سالمندان کهریزک بی دندانی شان است.
زینب می گوید: «دندان زیاد داشتم ها.» دهانش را باز کرد، دستش را کشید دور تا دور دهانش و گفت : «همش دندون طلا بود، یه روز رفتم خونه دخترم ، برگشتم دیدم نیست.»
زینب گفت: «شوهرم 5 سال پیش مرد. یک گل فروشی داشت شهر زیبا. وقتی مرد، نمی دونم چی شد. دولت اومد گل فروشی را گرفت. منم عقلم نرسید برم جلو بگم مال منه! ولی وضع دخترم خوبه ، شوهر هم کرده.»
بعد چیزی در گلویت چنگ می زند وقتی می شنوی گل فروشی را دختر گرفته و به مادر گفته دولت برده. شهربانو کنار زینب نشسته.
«شهربانو، بچه بودی می خواستی چکاره شی؛»
بدبخت!
هیچ چیز دیگه دلت نمی خواست؛
نه!
فقط می خواستم بدبخت شم.
شهربانو سیگارش را خاموش کرد و گفت: «مزاحم شماست. می دونی من نازا بودم. شوهرم زن گرفت. می گن زنش جوونه!»
شهربانو، اینجا مریض شدی؛
اومدم اینجا پای راستم یه زخم کوچیک شد، پامو از زانو قطع کردن. نگاهم افتاد به پای چپ شهربانو، یک زخم کوچک شده بود روی انگشت شست پای چپش.
حاج آقا و فاطمه خانم پاهایشان سالم سالم است. حاج آقا روزها از طبقه دوم که برای آقایان است می رود بالا طبقه سوم پیش حاج خانم که در بخش زنان است.
حاج آقا و حاج خانم نابینا هستند. قرار است من باور نکنم اینجا پشت هیچستان است. یعنی ما از هیچستان رد شده ایم؛
اگر از پشت هیچستان نگذشته بودیم که مرتضی امروز در بخش 2 بستری نبود. مرتضی قطع نخاع شده. مدام می گوید: «من مریض نیستم. من عاشقم ، من عاشق حسینم. شبهای بارونی شعر می گم!»
ویلچری در آفتاب
از در که می آیی تو، دست راست ساختمان سه طبقه ای است که بخش 1 و 2 مردانه آنجاست. در بخش 1، بیماران پیری هستند که بیشتر معلولیت ذهنی دارند.
همان جایی که وقتی رفتم طرف علی ، علی رویش را برگرداند و گفت:
«توی حیاط که بودی ، اومدم دنبالت ، باهام حرف نزدی.»
ندیدمت!
حالا هم باید برم ، وقت ندارم! اشاره کرد به ویلچری که توی آفتاب بود و گفت : «ویلچر صادق تو آفتابه ، باید برم بیارمش.»
بخش 2 بیماران جوانی هستند که قطع نخاع هستند. وقتی رسیدم بالا، سعید سوار ویلچرش آمد طرفم. هندوانه را گرفت طرفم و گفت:
«بفرما!»
گفتم: «تخت تو کجاست ؛»
از این ور بیا!
تخت سعید در یک اتاق شش تخته است. بیشتر اتاقهایی که این جاست شش تخته اند. شنیدم شما ورزشکارین.
من؛ نه بابا!
چه رشته ای؛ بسکتبال معلولان.
سعید! شما کجا، این جا کجا؛
11 ساله اینجام. سربازی اصفهان بودم. شوخی شوخی یکی از دوستام اسلحه رو برداشت زد به کمرم. قطع نخاع شدم.
من 9 تا خواهر و برادر دارم ، همشون بندرعباس اند. سمت چپ در ورودی بخش 5 و 6 و 7 است.
بخش 5 و 6 برای آقایان و بخش 7 برای خانمهاست. سمت چپ بخش 5 همان جاست که ناصر 2 سال است سکوت کرده. انگار یک بار خشم کرده باشد و صورتش در همان حالت مانده بود و امروز یک خشن ساکت است.
شنیدم ناصر راننده تریلی بوده. یک بار توی راه سکته مغزی کرده. یک دختر دارد. دختر و مادر ناصر را می آورند اینجا. دختر ناصر 20 ساله است.
کدام در باز می شود
بخش ششم برای مردان سالمند است. آنجا آقا مصطفی پادشاهی می کند. پادشاه بخش6.
آقا مصطفی می گوید: «به دنیا که اومدم، عاشق بودم. الانم عاشقم. می خوام برم بیرون پیشش. می دونی من عزرائیلم ، تا حالا 7 بار خودکشی کردم ولی موندم. خانم شما می دونین آدم چرا خواب پریشان می بینه؛»
چی خواب دیدی مصطفی؛
دیشب خواب دیدم جنگ بود. دعوا بود. من وسط دعوا بودم. یه دفعه یه دری واشد من رفتم بیرون.
یعنی چی؛
می ری مصطفی. می ری آقا مصطفی.
بخش 7 برای خانمهاست. برای آنهایی که بیشترشان بچه ندارند. بیشترشان نازا بوده اند، طلاق و حالا در یک جای تنگ ، پایین ترین نقطه شهر بستری اند.
در اتاقهایی که فقط 6 تخت آهنی دارند. بخش 3 پشت حیاط است. برای ایزوله ها.
یکی از بهیاران می گوید: «اون جا برای ایزوله هاست. ولی اگر حال کسی هم توی بخش خوب نباشه ، می برنش اون جا.
اینجا ظرفیت پذیرش 370 تا مریض و سالمند داره ولی الان 500 نفر اینجان. در نوبت هم داریم. اینجا برای هر 75نفر دو تا بهیار زن داریم.»
خانم بهیار دستش را گرفت جلوی دهانش و آرام ادامه داد: «خانم برای 75 تا بیمار مرد که حملات عصبی هم دارند، دو تا بهیار زن ، طبق چه قاعده ایه؛
یه نفر هم خدماتی مرد دارم.»
من باور نمی کنم این جا پشت هیچستان است. هر چقدر به بهشت زهرا نزدیک باشد، اما پشت هیچستان نیست. زنده ها زندگی می کنند. اما اینجا چیزی بین مرگ و زندگی ، روح آدم را نرم و آهسته اغوا می کند.