او از اشکهای مادرش به خاطر کملطفی برخی تماشاچیان نسبت به خودش به عنوان یکی از تلخترین حوادث زندگیاش یاد کرده و ماجرا را این گونه تعریف میکند: زمانی که با تیم فوتبال ذوبآهن به بوشهر برای بازی با تیم شاهین رفتم، 24 ساله بودم و با دستههای گل به زمین رفتم که هدیه من بود به نیمکتنشینان تیم مقابل و نیز تماشاگران و هواداران تیم شاهین. وقتی من دسته گل را به طرف تماشاچیان شاهین پرت کردم، آنها دسته گل مرا دوباره به طرفم پرت کردند که واقعاً این اتفاق برای من بسیار سخت بود. راستش زمانی که در استقلال اهواز بودم، شاهینیها با من تماس گرفتند که به عضویت این تیم درآیم. البته قرارداد من با استقلال سه ساله بود که پنج سال ماندم، اما در بوشهر شایعه کردند که ماهینی گفته چه کسی حاضر است به شاهین بوشهر برود و در تیمی مثل شاهین بازی کند، حالی که من چنین حرفی نزده بودم و روحم هم از آن خبر نداشت. خدا شاهد است من این حرف را نزده بودم. خلاصه در طول بازی یک برخورد کوچک با بهادر عبدی پیش آمد که ناگهان شعار «ماهینی بیغیرت» از طرف شاهینیها شروع شد و روحیه مرا به هم ریخت، چون من قربانی یک شایعه شده بودم و وقتی به خانه آمدم دیدم مادرم گریه میکند چون از جریان با خبر شده بود و میدانست من مرتکب اشتباهی نشدهام و بیجهت به من توهین شده است. اشک ریختن مادرم شدیدا مرا متاثر کرد مادرم همان زمان مرا قسم داد که حالاحالاها حق نداری به بوشهر بروی.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم