در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به هر حال الان ما آدم جدیدی هستیم که نگاهمان به دنیا کاملا تغییر کرده، اصلا دچار تحول شگرفی شدهایم، تا آنجا که دلمان میخواهد کولهمان را برداریم و مستقیم برویم گردنه حیران! و بعد بنشینیم یک گوشه و بگوییم: «سلام آقای گردنه! شما حیرانید؟» آقای گردنه هم بگوید: «بله» بعد ما بگوییم «ما هم همین طور» و همانجا کنار آقای حیران بنشینیم و یک دل سیر برای کوه و سنگ و جاده و... درددل کنیم (حداقل از سنگ و جاده توقع جواب نداریم) بعد... بگذریم.
راستش را بخواهید قبل از این که این جوری متحول بشویم از بس خنگ بودیم مدام فکر میکردیم شاید بشود کاری کرد تا تغییری ولو کوچک در جامعه ایجاد کنیم، به همین دلیل مدام یکگوشه مینشستیم و فکر میکردیم که چه کار کنیم تا کمی اوضاع فرهنگی و اقتصادی و به طور کلی روابط اجتماعیمان بهتر شود که یکهو به ذهنمان رسید برای شروع این تغییرات از وضع ترافیک و رانندگیمان شروع کنیم. بنابراین رفتیم سراغ رانندههای خطی، اما مذاکره با آنها بیفایده بود و هر چه میگفتیم مثلا بهتر است به جای بیرون آوردن دست مبارک از شیشه راهنما بزنید یا دوبله پارک نکنید یا... فقط میخندیدند تا این که از دهانمان در رفت وحرفی زدیم، اما خیلی زود پشیمان شدیم و فهمیدیم با این که شکمهای بزرگی دارند، اما دوندههای خوبی هستند ـ علیالخصوص اگر عصبانی باشند ـ به هر حال برای فهمیدن این موضوع کمی دیر شده بود و در نهایت وقتی هموطنان عزیز ما را از زیر دست و پای آنها در آوردند با سر و کله ورمکرده تصمیم گرفتیم برای بهبود اوضاع جامعه از جای دیگری شروع کنیم، این بار رفتیم سراغ سازمانهایی که مسئولیتهای حساسی بر عهده داشتند، در اولین سازمان از همان ابتدا دوستان اصرار داشتند تا خودمان محترمانه برویم پی کارمان، اما با توجه به هدف بزرگی که پیش رو داشتیم به این سادگیها کوتاه نیامدیم و مدام میپرسیدیم چرا امکانات رفاهی در سطح شهر کم است و چرا... و آنها مدام تاکید میکردند که در موقعیت حساس کنونی (که سالها است در آن قرار داریم) نباید آب به آسیاب دشمن بریزیم و ما هم هی با این استدلال محکم قانع میشدیم تا رسیدیم به بحث کمبود دستشویی در سطح شهر! و اینجا بود که آنها هرچه گفتند ما نپذیرفتیم ـ کمبود دستشویی چیزی نیست که به این راحتیها بشود از آن گذشت! ـ نهایتا خیلی محترمانه پرتمان کردند بیرون! اما ناامید نشدیم و برای بهبود اوضاع رفتیم سراغ سازمان بعدی، این بار از وضع اقتصادیمان شدیدا گلهمند بودیم و پرسیدیم چرا از طرف مسئولان بر اصناف نظارت نمیشود و چرا قیمت کالاها روز به روز افزایش مییابد ـ باور بفرمایید در این مدت آنقدر که ما از تغییر قیمت کالاها تعجب کردیم، اصحاب کهف بعد آن همه سال که از خواب بیدار شدند از تغییر قیمت کالاها تعجب نکردند! ـ هنوز فرمایشاتمان تمام نشده بود که چنان حس شیرین پرواز را به ما چشاندند که وقتی با کله وسط پیادهرو فرود آمدیم تازه فهمیدیم که این یک اردنگی محترمانه بود! اما باز ناامید نشدیم و رفتیم سراغ سازمان... .
دردسرتان ندهیم سراغ هر سازمانی که رفتیم این برخوردهای دوستانه با ما تکرار شد. با وجود این نمیدانیم چرا بیخود و بیجهت در تمام اعضای بدنمان احساس لهیدگی! شدیدی میکردیم. به هر حال ، هنوز امیدوار بودیم تا شاید یک نفر پیدا شود و محض رضای خدا جوری جواب ما را بدهد که حداقل دردمان نیاید! تا این که یواش، یواش خودمان هم دچار تغییر دیدگاه شدیم و دیگر تمایلی به بهبود اوضاع نداشتیم. تقریبا مطمئن شده بودیم که همه به شرایط موجود راضیاند ـ حداقل این گونه به نظر میرسید ـ اگرچه دیر اما فهمیدیم که ما ترافیکمان با فرهنگمان، فرهنگمان با اقتصادمان، اقتصادمان با مسئولینمان ـ که پاسخگو نیستند ـ ... کلا همه چیزمان به همه چیزمان میآید.
مهیار عربی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: