با میرجلال‌الدین کزازی، پژوهشگر و استاد زبان و ادب فارسی

پارسی را چنان که می‌سزد پاس نداشته‌ایم

میرجلال‌الدین کزازی، چهره آشنایی است. مردم عادی او را به شیوه صحبت کردنش می‌شناسند که سعی می‌کند به زبان پارسی اصیل و ناب سخن گوید. پژوهشگران او را با تحقیقات ارزنده‌اش بخصوص درباره شاهنامه فردوسی به یاد می‌آورند و خبرنگاران هنوز ماجرای کنار کشیدن او از دانشگاه علامه طباطبایی را که جنجالی برپا کرد به یاد دارند. مترجمان هم ترجمه‌های او از آثار حماسی جهان همچون «ایلیاد» و «ادیسه» هومر یا «انه اید» ویرژیل را آثاری درخور می‌دانند. کزازی همچنان به تدریس در دانشگاه و تألیف مشغول است و این روزها داستان زندگی کورش بزرگ را می‌نویسد. داستان زندگی فردوسی نیز به قلم او در آینده‌ای نزدیک منتشر می‌شود. چندی پیش نیز بزرگداشتی برای این چهره ماندگار زبان و ادب فارسی برگزار شد و هم‌اکنون گروهی مشغول تهیه فیلم زندگی وی هستند. با کزازی درباره شیوه صحبت کردنش، اهمیت استفاده از زبان پارسی، نقش فردوسی در زنده کردن این زبان و بسیاری موضوعات دیگر به گفت‌وگو نشستیم. در تنظیم این گفت‌وگو تلاش شده است نسبت به ادبیات و شیوه سخنوری کزازی امانتدار باشیم. به همین دلیل معانی واژگانی که او در گفت‌وگو به کار برده و ممکن است برای مخاطبان نامفهوم باشد داخل پرانتزی مقابل آن واژه آمده است. مشروح این گفت‌وگوی 75 دقیقه‌ای را که در دفتر کزازی در شهر کرج صورت گرفت با هم می‌خوانیم.
کد خبر: ۵۱۹۰۵۶

شما از چه زمانی این شیوه را برای سخن گفتن انتخاب کردید؟

من بارها به این پرسش به شیوه‌های گوناگون پاسخ داده‌ام. واپسین بار نیز در این ویژگی که پارسی‌گرایی است، در دو گفت‌وگوی درازدامان پاسخ داده‌ام که دو کتاب شده است با نام‌های «سخنی با سیمرغ» و «از کاف تا نون». از این روی نیاز نمی‌بینم به فراخی دگربار به آن بپردازم. اما سخت کوتاه می‌توان گفت که بیش از دو دهه است من این شیوه را در گفتار و نوشتار به کار می‌برم. زمان آغاز این شیوه را روشن به یاد ندارم. اما زمانی باور کردم می‌باید به یاری زبان پارسی شتافت و نغزی‌ها، نازکی‌ها، زیبایی‌ها، دل‌آرایی‌ها و توانمندی‌های این زبان شگرف و شگفت‌انگیز را به ایرانیان و پارسی‌زبانان نشان داد. از آن زمان، در پی آن باور، من آن شیوه را در گفتن و نوشتن به کار گرفته‌ام. خوشبختانه این شیوه، این دیدگاه، این خیزش، بسیار بیش از آنچه من در آغاز می‌انگاشتم و چشم می‌داشتم با رویکرد ایرانیان بویژه جوانان همراه شد. من پروایی ندارم که پوست باز کرده (رک یا صریح) بگویم گونه‌ای رفتار فراگیر اجتماعی را پایه ریخت و پدید آورد. من امروز می‌بینم کسانی، نهادهایی به این شیوه گرایش یافته‌اند که هرگز گمان نمی‌بردم روزگاری چنین گرایه‌ای (تمایلی) می‌توانند داشت.

مثلا چه نهادهایی؟

کسانی که کمترین پروا را در این زمینه دارند؛ یعنی آنچه خارخار (دغدغه) و نگرانی آنان نیست پارسی‌گرایی است. یک نمونه رسانه‌ها هستند، رسانه‌های دیداری، شنیداری، نوشتاری.

یعنی امروز این دغدغه برایشان به وجود آمده است؟

نمی‌توانم بگویم خارخاری برای آنان به وجود آمده است. اما گرایشی به سوی آن هست. به سخن دیگر می‌انگارند یا خوش می‌دارند اگر می‌توانند از واژگان ناب پارسی بهره بگیرند.

شما در رسانه هستید. بی‌گمان این گرایش را در رسانه‌ها دیده‌اید. به هر روی آنچه را گفتم شاید این رفتار پاسخی بوده است به نیازی که جامعه ایرانی در این روزگاران آن را می‌آزموده است. از این روی توانسته است کمابیش این نیاز را برآورد. آن دامنه گسترده را بیابد.

بسیاری کسان هنگامی که مرا می‌بینند یا با ابزارهای نو با من سخن می‌گویند، می‌پرسند چگونه می‌توانند این شیوه را پی بگیرند. گذشته از فرهیختگان و کسانی که زبان را به شیوه‌ای هنری و زیباشناختی به کار می‌برند، توده مردم همچنین نیازی یافته‌اند. در این سال‌ها چند فرهنگ به چاپ رسیده است که در آنها کوشیده‌اند برابرهایی ناب برای وام واژه‌ها بیابند. همچنین تلاش‌هایی انجام گرفته است که به این زبان بنویسند.

منظور شما فرهنگ واژه‌های مصوب فرهنگستان است؟

نه. یک نمونه که نمونه شایسته‌ای هست فرهنگی است به نام «فرهنگنامه پارسی آریا» که ایران دوستی به نام دانشیار از سپاهان (اصفهان) آن را فراهم آورده است، یا ایران دوستی دیگر به نام آژیر در مشهد متنی درازدامان را که در تاریخ به زبان تازی است، کوشیده است به زبان پارسی‌گرایانه برگرداند. چندین پوشینه (جلد) از این برگردان (ترجمه) تاکنون چاپ شده است.

شما در جلسات رسمی این‌گونه سخن می‌گویید یا در مناسبات خانوادگی و زندگی روزمره مثلا هنگام خرید هم از این ادبیات بهره می‌گیرید؟

من اگر بگویم ده‌ها بار به این پرسش پاسخ داده‌ام سخنی به گزاف نگفته‌ام. یکی از نخستین پرسش‌هایی که همگان در دیدار من می‌پرسند همین است. حتی از همسر من، فرزندان من بارها این پرسش انجام گرفته است. پاسخ این پرسش از پیش روشن است. شما هر گرایشی در زبان داشته باشید، پارسی‌گرای باشید یا تازی‌گرای یا فرنگی‌گرای، زبان را همواره یکسان به کار نمی‌برید. بسته به این که با چه کسی یا کجا سخن می‌گویید، زبانی را به کار می‌برید، دیگر سان (متفاوت) خواهد بود.

پیداست به آن شیوه که در بزمی فرهنگی یا دانشگاه سخن می‌گویم با نانوا و سبزی‌فروش سخن نخواهم گفت. اما شمار واژگان فارسی که در گفتار گوناگون به کار می‌برم، بستانید. بی‌گمان درصد این واژگان در این گفتارها بالاست. اگر این گفتارها را با گفتارهای کس دیگری بسنجید خواهید دید من واژگان پارسی را بیش از دیگران به کار گرفته‌‌ام.

با توجه به ذهنیتی که از شیوه صحبت کردنتان وجود دارد، تا به حال شده است دانشجویان یا مردم کوچه بازار بخواهند شما را دست بیندازند؟

نه. روی در روی ندیده‌ام کسی این کار را انجام دهد. اما شنیده‌ام نغزک‌هایی، بذله‌هایی، لطیفه‌هایی هر چند اندک پدید آمده است. مردم ساخته‌اند. هیچ‌کدام از این نغزک‌ها و بذله‌ها ـ دست‌کم آنان که من شنیده‌ام ـ ریشخندآمیز نبوده است. این هم نخست برمی‌گردد به این که ما ایرانیان از بن جان و دندان ایران دوستیم. میهن‌پرستیم. شاید آشکارا آن را در رفتار و گفتار خود نشان ندهیم. شاید خود از آن آگاه نباشیم. اما شاید زمانی که نیاز هست ما در برابر کسی که کشور ما را، تاریخ و فرهنگ ما را به‌ گونه آماج می‌گیرد، واکنش نشان بدهیم که این واکنش نشان هم داده می‌شود. این را من خود بارها آزموده‌ام و از دیگران هم شنیده‌ام. یک نمونه بیاورم.

در آن سال‌ها که من در اسپانیا زبان پارسی و ایران‌شناسی درس می‌گفتم اندازه‌گری (مهندسی) جوان در شمارگان شاگردان من بود. جوانی بسیار هوشمند. من کار را به گونه‌ای سامان دادم تا این جوان از امکانی که آن زمان به دست داده شده بود بهره ببرد و چند هفته به هزینه دولت ایران به کشورمان بیاید. نام این جوان اندازه‌گر خِرِت بود. هنگامی که به بارسلون اسپانیا بازگشت به او گفتم هان خرت، ایران را چگونه دیدی.

پاسخی داد که همه نیرانیانی (غیرایرانیانی) که از ایران دیدن می‌کنند می‌گویند. گفت ایران سرزمینی بسیار زیبا و فرهنگی است و ایرانیان بسیار مهربان و مهمان نوازند. گفتم آیا به رفتاری، منشی یا بازخوردی که در چشم تو ناپسند، دیگر سان یا نابهنجار آمده است، دیدی؟ گفت آری یکی. کنجکاو شدم بدانم آن نابهنجاری چیست. او گفت ایرانیان بر گزاف، بی‌اندازه میهن‌پرستند. هر زمان سخنی از ایران و تاریخ و فرهنگ آن می‌رفت با شور سخن می‌گفتند و کمترین خرده را برنمی‌تافتند.

کزازی: زبان، هم آیینه فرهنگ است هم یکی از استوارترین شالوده‌های آن. پس نمی‌توان به آسانی هر سستی و کاستی را در زبان برتافت زیرا گستره آن فراتر از اینهاست

گفتم این رفتار از دید ما ایرانیان نه‌تنها نابهنجار و نکوهیده نیست، بسیار خجسته و زیبنده هم هست. همین ایران‌دوستی است که ایران زمین را در تاریخ درازنای خود بر پای و برجای داشته است. اگر ایرانیان ایران دوست نبودند، این سرزمین که بارها آماج آز (حرص) دشمنان شده است، بر آن تاخته‌اند و شیرازه تاریخ و فرهنگ آن را از هم گسیخته‌اند، پایدار نمی‌ماند. این است که هرگز پارسی‌گرایی را من ندیده‌ام و نشنیده‌ام که یکی از ایرانیان به ریشخند بگیرد یا در نغزکی، بذله‌ای و لطیفه‌ای بنکوهد. از سوی دیگر این را بارها گفته‌ام. یکی از دهش‌های (الطاف) ایزدی بر جای من (نسبت به من) این است که ایرانیان مرا دوست می‌دارند. من به هر جای ایران زمین می‌روم دوستانی گرم، مهربان، دل‌افروز و ناشناخته دارم. همه می‌کوشند کاری کنند مهربانانه و مهمان‌نوازانه باشد. آن نغزک‌ها و بذله‌ها هم ریشخندآمیز نیست، نازک است و شوخ و دلپذیر.

این رویکرد شما در استفاده از واژگان پارسی یک‌جور مقابله با زبان تازی است یا زبان فرنگی که امروز زبان ما را مورد هجمه قرار داده یا توجه به ریشه زبان پارسی و احیای آن است؟

شما هرگونه خوش می‌دارید و شایسته می‌پندارید، می‌توانید بنامید. آنچه در پاسخ این پرسش می‌توانم گفت این است که هیچ ستیزی با هیچ زبانی، هیچ فرهنگی و هیچ مردمی ندارم. ستیزی از این‌گونه را برترین نشانه کانایی (جهالت) و نادانی می‌دانم. در خوی و خیم و کنش و منش ایرانی یکی از برجسته‌ترین و بنیادین‌ترین ویژگی‌ها نرم خویی و دیگر دوستی است؛ تلاش در زیستن، در مهر و آشتی است. چرا مهمانانی که به ایران می‌آیند شگفت‌زده رفتار مهربانانه و مهمان‌نوازانه ایرانیان می‌شوند؟

چون ایرانیان مردمانی نیستند که بیگانگان را خوار بپندارند یا دشمن. پس ایرانی راستین، ایرانی سرشتین هرگز نیرانیان را خوار نمی‌دارد. این را من بارها گفته‌ام. شما این ویژگی را که در بسیاری مردمان جهان نیست، در نامی که ما ایرانیان بر دیگران نهاده‌ایم آشکارا می‌بینید. ما دیگران را رمنده خوی و ناشهرآیین (غیرمتمدن) ننامیده‌ایم مانند یونانیان که آنان را بربر می‌نامیده‌اند، هنوز هم می‌نامند یا مانند تازیان بسته زبان و ناشیوا سخن.

ما بسادگی بی‌هیچ خوارداشت (تحقیر)، آنان را نیرانی یا انیرانی نامیده‌ایم. کسی که ایرانی نیست. فراتر از آن در گاهشمار ایرانی که در آن پایه روز است و ماه، نه هفته، یکی از روزهای سی‌گانه ماه به نام آن دیگران نامیده شده است. سی‌امین روز ماه در آن گاهشمار، انیران روز است. پس من هم، چونان دیگر ایرانیان هیچ فرهنگی، هیچ مردمی و هیچ سرزمینی را خوار نمی‌دانم. من نه ستیزی با تازیان دارم نه با فرنگیان. اما بیش از تازیان و فرنگیان یا هر مردمی دیگر، مردم خویش را، سرزمین خویش را، تاریخ و فرهنگ خود را گرامی می‌دارم. باور من این است که هر کس از نیرانیان به راستی با تاریخ و فرهنگ ایران آشنا بشود دل بدان خواهد باخت. ایران راستین سرشتین. آن ایرانی که درازنای تاریخی می‌شناسیم. نه ایران در فلان برهه تاریخی.

اگر من با زبانی بیگانه آشنایی دارم این آشنایی هرگز به من آن دستوری را نمی‌توان داد که زبان میهنی نیاکانی خود را با واژگان آن زبان بیالایم. من بارها به دانشجویان خود پافشارانه اندرز گفته‌ام که زبان تازی را به نیکی بیاموزند. زیرا بخشی از تاریخ و فرهنگ این سرزمین در این زبان پایه ریخته شده است. بسیاری از کتاب‌های پهلوی که از بین رفته است در برگردان خود به زبان تازی هنوز پا برجاست. پس دانشجوی رشته زبان و ادب پارسی یا تاریخ بناچار باید این زبان را بیاموزد وگرنه آن بخش از بین رفته تاریخ این سرزمین را نمی‌شناسد. هر کس زبان دیگری را بشناسد جهان دیگری را می‌شناسد.

اما ارزش زبان‌ها در این است که برترین نمودها و هنجارها و پدیده‌های فرهنگی بمانند. زبانی آلوده، آشفته، کژمژ که به تالابی از زبان‌های دگرآلوده شده است، واژگانی که دگرگون شده و هر کدام از جایی ستانده شده‌اند، هیچ پیوند ساختاری با هم ندارند، اندیشه، ذهن و فرهنگ هماهنگی ندارند، فرهنگی همساز خود پدید خواهند آورد. زبان، هم آیینه فرهنگ است هم، یکی از استوارترین شالوده‌های آن. پس نمی‌توان به آسانی هر سستی و کاستی را در زبان برتافت زیرا گستره آن فراتر از اینهاست.

شما در آثارتان به خیلی از شاعران کلاسیک زبان فارسی پرداخته‌اید. پژوهش‌هایی درباره عطار، خاقانی و حافظ دارید. اما بیشترین تألیفات شما درباره شاهنامه است. آیا می‌توان نتیجه‌اش را این دانست که فردوسی به زبان‌پارسی بیشتر از سایر شاعران پرداخته و آن را احیا کرده است؟

بی‌گمان یکی از نیرومندترین انگیزه‌های من در پرداختن به شاهنامه، زبان روشن، پیراسته، ناب و نژاده فردوسی است که در سرودن این شاهکار بر جای مانده. اما تنها زبان نیست. شاهنامه، نامه مرام و منش ایرانی است. اگر بخواهید به این پرسش که این روزگار پرسشی است ناگزیر و بنیادین که ایران چیست، ایرانی کیست، پاسخ دهید باید پاسخ را بر شاهنامه استوار کنید. برترین، بهترین و بَوَنده‌ترین (کامل‌ترین) پاسخ را شما در شاهنامه خواهید یافت، چون تنها شاهکار ادبی ایران که می‌سازد آن فرهنگ را شاهنامه است. همه دیگر شاهکارهای ادبی سویی، رویی، نمادی و نشانی از این فرهنگ را فرا پیش می‌نهند. اما شاهنامه آن را در همگی این فرهنگ و منش آشکار می‌کند.

به نظر من این بحث نسبی است. چون یک حافظ‌شناس معتقد است حافظ تجلی فرهنگ ایرانی است. یک سعدی‌پژوه هم می‌گوید سعدی، بازتابنده آداب و سنن و اندیشه ایرانی است. شما هم که فردوسی پژوهید می‌گویید شاهنامه افشره اندیشه ایرانی است. قبول دارید این بحث نسبی است؟

نه. پاسخی که به پرسش شما دادم این نکته را هم دربرداشت. هرگز نمی‌گویم شما در سروده‌های دیگر بزرگان فرهنگ و ادب ایران نمی‌توانید فرهنگ و منش ایرانی را دریابید. گفتم این فرهنگ و منش در دیگر یادگارها به شیوه‌ای پراکنده و پاره‌پاره بازتاب یافته است. شما هرگز نمی‌توانید در بوستان سعدی فرهنگ و منش ایران را آنچنان که هست به فراخی ببینید یا در حافظ نمی‌توانید. اما در شاهنامه می‌توانید. شاهنامه، نامه هزاره‌هاست. شاهنامه چکیده و افشره و گوهره این فرهنگ و منش است. از دیگر سوی بارها گفته‌ام و نوشته‌ام آن دیگر شاهکارهای ادب پارسی، بزم‌نامه‌ها، رازنامه‌ها، چامه‌ها و غزل‌ها گزارش و گسترشی است از آنچه به گونه‌ای گوهرین، برین، نهادین و بنیادین در شاهنامه آمده است. شالوده‌ها در شاهنامه است. این ساختمان اگر برجاست از آنجاست که بر شالوده‌ای استوار است. اگر بخواهیم شالوده‌ای از فرهنگ ایرانی را بازتاب دهیم که ده‌ها و صدها کاخ زرین و زیبا بر آن استوار شده است که یادگار سخن پارسی است، بی‌گمان آن شالوده شاهنامه است.

شما به عنوان کسی که در این سال‌ها بسیار به زبان پارسی بها داده‌اید، عملکرد فرهنگستان زبان را چطور ارزیابی می‌کنید؟

چندان خوش نمی‌دارم از کسان یا نهادها سخنی بگویم. اما چون می‌پرسید ناچارم در پاسخ بگویم کارکرد فرهنگستان بسنده، نبوده است. اگر بسنده می‌بود ما با این پرسمان ستوه‌آور که آلایش زبان فارسی است روبه‌رو نمی‌بودیم. من پیوندی با فرهنگستان ندارم...

اصلا به شما پیشنهادی داده‌اند؟

پاره‌ای از هم‌وندان فرهنگستان از من خواسته اند همکارشان باشم. اما این درخواست دوستانه بوده است. یک سوی سخن خود منم. اگر فرهنگستان هم از من بخواهد هم‌وند فرهنگستان باشم خود نخواهم پذیرفت، زیرا به آنچه فرهنگستان تاکنون کرده باورمند نیستم.

تلاش فرهنگستانیان را ارج می‌نهم، اما این تلاش آن‌گونه نبوده که ما را دست‌کم از آن پرسمان ستوه‌آور اندکی رهایی بدهد. بیشینه واژگانی که برابر وام واژه‌ها ساخته شده و کارکرد داشته آنهاست که برون از فرهنگستان بنیان نهاده شده است. از سوی دیگر خارخار فرهنگستان، بنیان واژه‌های ناب و نژاده پارسی نیست. آنان می‌کوشند اگر بتوانند تنها در برابر واژه‌های فرنگی برابرهایی پارسی بیاورند. پرسمان ما تنها واژه‌های فرنگی نیست. درست است که واژه‌های فرنگی بیش از پیش به زبان پارسی آسیب می‌زنند اما اگر دانشورانه بنگریم هر واژه‌ای از هر زبانی می‌تواند به زبان پارسی گزند برساند. زبان پارسی زبانی است بسیار پویا، چون فرهنگ ایرانی پویا بوده است.

کزازی: هیچ ستیزی با هیچ زبانی، هیچ فرهنگی و هیچ مردمی ندارم. ستیزی از این‌گونه را برترین نشانه کانایی (جهالت) و نادانی می‌دانم. در خوی و خیم و کنش و منش ایرانی یکی از برجسته‌ترین و بنیادین‌ترین ویژگی‌ها نرم خویی و دیگر دوستی است

زبان‌های ایرانی از کهن ترین روزگاران تاکنون، ایرانی باستان، ایرانی میانه، ایرانی نو که زبان پارسی یکی از این گروه‌های زبانی است، پویه‌ای (حرکتی) پایدار داشته‌اند. در قلمروهای گوناگون زبانی این پویه پایدار مانده است. زبانی پدیده آورده است ناب و پیراسته. آن کارکردهای برون‌زبانی که نیازهای زبان را بر نمی‌آورده‌اند، لای‌ها و ته‌نشست‌های باورشناسی و اسطوره‌ای، اندک‌اندک از زبان پارسی زدوده شده‌اند. زبان پارسی دری زبانی است که به آواز بلند می‌گویم در میان زبان‌های شناخته و پرکاربرد امروز جهان ناب‌ترین است. ناب از دید سرگذشت زبان. از دید دگرگونی‌هایی که زبان‌ها در درازنای تاریخ خود گذرانده است.

اما براساس برخی تحقیقات، زبان فارسی مثلا در مقایسه با زبان انگلیسی طی سالیان اخیر زایش واژه نداشته است.

ما بهتر است زمینه‌های گوناگون را با هم در نیامیزیم. نمونه‌ای بیاورم از این که چرا زبان پارسی ناب است. ما در پارسی باستان یا اوستایی که از زبان‌های ایرانی باستان است هشت ریخت جداگانه داریم در کارکردهای نحوی. یعنی این کارکردها را ما با هشت نشانه در جمله نشان می‌داده‌ا‌یم. این کارکردها در زبان پارسی به کمترین فرو کاسته است. این کارکردهای نحوی را با پاره‌ای واژگان که آنها را حرف اضافه می‌نامیم نشان می‌دهیم یا با کارکرد واژه در جمله. من براستی نمی‌انگارم زبانی به فراتر از این بتواند برسد. از سویی واژه‌های گران، دشوار و گوش آزار در زبان‌های ایرانی هنگامی که به زبان پارسی رسیده‌اند به واژگانی سوده، ساده، هموار، نرم و گوشنواز دگرگونی یافته‌اند. نمونه آشنا این است. واژه درشتناک باستانی «هوورنه» در زبان پارسی شده است «فر». آیا می‌توان پنداشت فر از آنچه هست سوده‌تر و ساده‌تر بشود؟

اگر فر همچنان در پویه دگرگونی خود بپاید به حرف «ف» یا «ر» خواهد رسید که دیگر واژه نیست. دیگر زبان‌ها با زبان پارسی هم روزگار نیستند. هنگامی که واژه‌ای از دیگر زبان‌ها را در زبان پارسی به کار می‌برید بدان می‌ماند که پاره‌ای پلاس را به پرندی (حریری) نغز و دلپسند افزوده باشید. آن پلاس با آن پرند همگین، همگون، همساز و هماهنگ نیست. از این روی من آن واژگان را واژگان بیابانی می‌نامم.

خوش می‌دارم این نکته را هم بگویم. گوینده سخنی که می‌خواهم گفت در پیوند با زبان پارسی ایرانی نیست. از دیگر سوی مردی است دانا، فرزانه، اندیشمند و فرهیخته که همگان او را می‌شناسند.

انگلس فرزانه آلمانی (فریدریش انگلس/ فیلسوف و انقلابی آلمانی و نزدیک‌ترین همکار کارل مارکس) با 24 زبان آشنا بوده است به گونه‌ای که می‌توانسته است نوشته‌ها را به آسانی بخواند. یکی از این زبان‌ها زبان پارسی است. او در یکی از نامه‌ها که به مارکس نوشته است می‌گوید اگر جهانیان با زبان پارسی آشنایی می‌یافتند این زبان را زبان جهانی می‌ساختند، زیرا این زبان شایستگی آن را دارد که زبانی جهانی باشد. پس نیازی به زبان‌های برساخته مانند اسپرانتو نمی‌ماند. چرا انگلس این داوری و دید را درباره زبان پارسی دارد؟ چه پیوندی با ایرانیان داشت؟ هیچ. اما او دریافته بود این زبانی است که در ساختارهای گوناگون زبانی به نابی رسیده است. آن کارکردهای آزارنده و بیهوده که کارکردهای برون‌زبانی است در آن از بین رفته است.

درباره عدم ناتوانی زایش زبان پارسی صحبت می‌کنید.

این پرسش پرسشی است نغز، زیرا در پیوندی است تنگ با آنچه زمینه گفت‌وگوی ماست. من با این خرده که بر زبان پارسی می‌گیرند هم داستانم. اما چرا زبان پارسی به اندازه زبان انگلیسی در این سالیان واژه پدید نیاورده است؟ آیا این کم‌کاری در واژه‌سازی برمی‌گردد به سرشت و ساختار زبان پارسی یا انگیزه‌ای دیگر دارد؟ کوتاه این نکته را باز می‌نمایانم. زبان پارسی یکی از کارآمدترین و توانمندترین سامانه‌های واژه‌سازی را داراست. شما برای این‌که در این زبان واژه‌ای نو پدید بیاورید بسنده است دو یا چند واژه را با هم بپیوندید.

زبانی فسرده، فرو مرده و کالبدینه نیست. اگر واژه‌هایی را که در زبان پارسی با اندام‌هایی مانند سر، دست و پا ساخته شده است، ما از زبان بیرون بکشیم و از هر کدام فرهنگی بیاراییم، فرهنگی سترگ خواهد شد. شاید همین ویژگی زبان پارسی است که آن را برترین زبان سرود و سخن ساخته است. چون سخنور می‌تواند آنچه را خوش دارد در آن بیافریند. این زبان در دست سخنور توانا به بوم می‌ماند. به آسانی رنگ، ریخت، اندیشه و پسند او را می‌یابد، چون بیکرانه می‌توان واژه ساخت.

پس یعنی عمدی در کار است؟

من نمی‌دانم عمدی در کار است یا نه. اما این کم‌کاری برمی‌گردد به این‌که ما ایرانیان یا دیگر پارسی‌زبانان این زبان را آنچنان که می‌سزد و می‌شاید، به کار نگرفته‌ایم. از مایه‌ها و توانش‌های آن بهره نگرفته‌ایم، زیرا به خودباختگی فرهنگی دچار بوده‌ایم. همیشه بر پایه پنداری خام انگاشته‌ایم زبان پارسی در سنجش با دیگر زبان‌ها بویژه زبان‌های اروپایی زبانی است تنک مایه و ناکارآمد. از این روی آسان جوی و پخته خوار هر واژه‌ای را از هر زبانی ستانده‌ایم و در زبان پارسی به کار گرفته‌ایم. این زبان نتوانسته است آن زایایی زیبنده را که از آن برخوردار است در کار بیاورد.

من پرسش فرهنگستان را برای این پرسیدم که در ادامه بگویم فرهنگستانی‌ها معتقدند واژگان عربی آمیخته با زبان فارسی تا آنجا مورد تائید است که در آثار سعدی و حافظ آمده است. شما چنین باوری را می‌پذیرید؟

کمابیش با این دیدگاه در پیوند با سعدی هم داستانم. اما در پیوند با حافظ نه. حافظ بی‌هیچ گمان سخنوری است بزرگ. بزرگ‌ترین غزلسرای جهان است. اما زبانی که حافظ به کار می‌گیرد زبان سرشتین پارسی نیست. زبانی نیست که ما ایرانیان همواره آن را به کار بگیریم.

دو سخنور توانسته‌اند به زبان سرشتین پارسی دست یابند: یک فردوسی، دو دیگر سعدی. این دو تن مهرازان (معماران) زبان پارسی‌اند. اما خواجه زبانی به کار گرفته دل‌انگیز، زیبا و از دید هنری شگرف که زبان همواره مردم ایران نیست.

این سرآمدگی حافظ است که می‌تواند واژه‌های رمنده، ددانه و بیابانی را به گونه‌ای به کار بگیرد که رام و به فرمان باشند. آن درشتی‌هایش فرو بکاهد. خواجه در بیتی چند واژه درشت را آنچنان به کار گرفته که در بافت آوایی او به نرمی و نغزی به ناچار تن در داده‌اند: «از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوز/ مکاره می‌نشیند و محتاله می‌رود» این واژگان عجوز، مکاره، محتاله درشت هستند. اما زبان حافظ هنری است. شگفت‌آور است اما زبان سرشتین ایرانیان نیست. به زبان خاقانی می‌ماند.

ما با چنین پیشینه و پشتوانه‌ای چطور به جایی رسیدیم که به قول شما به از خودباختگی فرهنگی دچار شدیم؟

این پرسشی است فراخ و پر دامنه. برای پاسخ بدان باید زمینه‌های گوناگون را کاوید تا بتوان پاسخی درخور داد. تنها نمی‌توان زبان‌شناسانه یا ادب‌دانانه یا سخن سنجانه بدان پاسخ داد. پشتوانه پاسخ فرهنگ جامعه، روان فراگیر اجتماعی، اقتصاد، شیوه کشورداری و ده‌ها زمینه دیگر از این دسته است.

در حال حاضر شما همچنان تدریس می‌کنید؟

بیشتر دانشگاه آزاد درس می‌گویم؛ دانشگاه‌های اراک، ساوه، کرمانشاه. در کرمانشاه افزون بر دانشگاه آزاد در دانشگاه رازی هم که دولتی است، هستم. در تهران تنها در بنیاد ایران‌شناسی درسی را می‌پذیرم که درس ایران‌شناسی است. در دانشگاه علامه هم تنها یک درس را می‌پذیرم که یک نیمسال در میان در برنامه آموزشی آن دانشگاه هست. درس پژوهش در رزم‌نامه‌ها و متن‌های پهلوانی و حماسی.

درباره نگارش داستان کورش هم صحبت کنید.

من نخست داستانی بلند نوشتم که در آن سرگذشت فردوسی آورده شده است. این کتاب زینه‌های (پله‌های) فرجامین چاپ را می‌گذراند. اگر بندی، بازدارنده‌ای در کار نیفتد باید بزودی به چاپ برسد. در پی آن آغازیدم به این‌که داستان کورش را بنویسم. هم‌اکنون گرم نوشتن آن هستم. بخشی اندک نوشته شده است اما چند کار ناگزیر دیگر پیش آمد به ناچار نوشتن داستان را به کناری نهاده‌ام. بزودی بدان برخواهم گشت. این داستان آمیزه‌ای از افسانه و تاریخ خواهد بود، چون بخشی از زندگی کورش بزرگ به افسانه تنیده شده است. من بر آن نیستم زندگی کورش را از آغاز تا انجام با همه پاره‌های آن بنویسم.

چون نه نیاز به این کار هست نه این‌که نوشتن داستانی به این گونه شدنی است. آن کار تاریخ‌نگاران است که باید ژرف کاو بپویند تمام آنچه را در زندگی چهره‌های تاریخی رخ داده است. من تنها بر گرانیگاه‌ها، ستیغ‌ها و رخدادهای بنیادین که کارکرد داستان شناختی دارند در نگارش این داستان درنگ خواهم ورزید.

سجاد روشنی / گروه فرهنگ و هنر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها