می گوید: «سلام. روزتان بخیر» نشسته ایم توی یکی از همین تاکسی های سفید و نارنجی ؛ من و دو مسافر دیگر که همزمان سوار شده ایم. این راننده است که حرف می زند و این ما هستیم که نه حوصله حرف زدن داریم و نه حرف شنیدن
کد خبر: ۵۱۷۷۸
در همهمه دود و بوق و ترافیک و چراغ قرمز؛ اما زیرلب جواب سلامش را می دهیم.
می گوید: «افتخار هم صحبتی با چه عزیزانی رادارم؛» منظورش از عزیزان ، ماییم حتما که وارفته ایم توی صندلی های اتومبیل.
من که هیچ وقت همصحبت خوبی در این مسافرت های اجباری درون شهری نبوده ام و همیشه به زودتر رسیدن فکر کرده ام و آن دو تای دیگر هم شاید.
هوای پشت پنجره ابری است و ترجیح می دهم در سکوت ، برگهای پاییزی را بشمرم. می گوید: «صبح اول صبحی که نباید این طوری اخمهاتونو بکشید تو هم. ببینید چه روز قشنگیه. الان شما در سفینه مهربان ترین راننده تاکسی نشسته اید.
کلماتش کم کم از فضای خالی بین فرمان و دنده و صندلی ها عبور می کند و می رسد به ما که حواسمان کمی جمع تر شده است و تلنگر خورده ایم که امروزمان انگار کمی متفاوت تر آغاز شده است و جا به جا می شویم تو صندلی هایمان.
از توی آینه جلو می بینمش. میانسالی است با موهایی که بیشتر سفیدند و چشمهایی که پر از تبسمند و سلام. سهم هر مسافر، یک سلام.
ابراهیم دهباشی ، راننده تاکسی متفاوتی است. این را هر کس که شانس داشته حداقل یک بار مسافر رنو 21 سفید رنگ شماره 12532 نمره تهران باشد، می فهمد و تا مدتها لذت همسفری با او را زیر دندان خاطراتش مزمزه می کند؛ خاطره همسفری با مردی پر از انرژی مثبت که بی دریغ خوبی هایش را با مسافرانش تقسیم می کند؛ اول سلام و بعد سر صحبت را باز می کند و خیلی زود اخم همسفرانش را باز می کند.
به هر زبانی که اخم کرده باشند یا به هر لهجه ای که به غم و غصه هایش فکر می کنند، فرقی نمی کند. این سفینه جای عقده گشایی است. وقتی پیاده می شوی ، باید بار عظیمی از اندوهت را به راه سپرده باشی و سبک شده باشی و این هنری است که دهباشی دارد.
او می تواند حال مسافرانش را خوب کند. اصلا بخاطر همین برقراری ارتباط است که از هر زبان و لهجه ای آنقدر آموخته است که مسافرش مال هر کجا باشد، احساس کند در اتومبیل همشهری اش نشسته است.
«تا شش نظام قدیم خوانده ام ، اما از هر زبانی یک مقدار بلدم که هر مسافری را سوار می کنم ، بتوانم با زبان خودش صحبت کنم. 10 ترم زبان انگلیسی خوانده ام تا با مسافرهای خارجی هم ارتباط برقرار کنم. به نظر من توریستی که به ایران می آید اول با پلیس مملکت روبه رو می شود و بعد با راننده تاکسی برخورد می کند».
یک دفترچه پر از خاطرات آبی
مسافران تاکسی 12532، اگر مسیر طولانی تری را همراهی کنند می توانند دفترچه آبی رنگ بزرگی را که آقای دهباشی همیشه همراهش دارد، ببینند. در صفحات اول دفتر چند تقدیرنامه چسبانده شده است.
تقدیر از مهربان ترین راننده تاکسی که در چند دهه رانندگی نه مرتکب خلاف شده است ، نه هیچ برگ جریمه ای از دست ماموران راهنمایی رانندگی به دستش رسیده یا روی شیشه اتومبیلش چسبیده است.
صفحات بعدی پر است از یادداشت هایی که مسافران به پاس لحظه های خوبی که با او گذرانده اند، نوشته اند و تقدیمش کرده اند. - «امیدوارم چهارچرخ ماشین شما همیشه بچرخد.» - «امروز برای اولین بار یک راننده تاکسی به من و خواهرم گفت خانوما روزتون بخیر.» - «سلام بر تو که یکی از نادرترین آدمهای این شهر پرهیاهو هستی.» - «اگر در مدارس همه معلمها مثل شما برخورد کنند، ایرانی شاد خواهیم داشت.»
سیر و سلوک در خیابان های شهر
مهربان ترین راننده به اندازه چند دهه رانندگی و همدلی با مسافرانش دفترچه خاطراتی در صندوق عقب تاکسی اش دارد؛ اما این مهربانی ، شادی و خوش اخلاقی راحت به دست نیامده است.
ابراهیم دهباشی 42 سال است که راننده است ، اما: «چند سال اول کارم مشکلات زیادی داشتم، استرس ، دلشوره، اضطراب و دلهره و عصبی بودن مثل اغلب راننده ها روزی پنج ، شش ساعت رانندگی می کردم اما همیشه خسته بودم تا این که با خودم گفتم من از این راه دارم روزی در می آوردم و این شغل من است.
پس باید با آن کنار بیایم و کارم را باانگیزه انجام بدهم. اول شروع کردم به یادداشت کردن هر مطلبی که از جایی می شنیدم یا می خواندم و می دیدم که به نوع دوستی و محبت و انسانیت ختم می شود.
بعد کم کم سعی کردم آن چیزهایی را که نوشته ام اجرا کنم. اولش سخت بود؛ اما کم کم به آن عادت کردم. تمرین اولیه من حدود 2 سال طول کشید تا به آن چیزهایی که می خواستم عادت کردم. یک شب تا صبح فکر کردم و تصمیم گرفتم راه بهتری برای زندگی کردن پیدا کنم و استرس ها و دلشوره ها را کنار بگذارم.
با خودشناسی شروع کردم تا برسم به خودسازی. با خودم گفتم باید واقعیت ها را بپذیرم و از هر کسی به اندازه فرهنگ و توان و سواد و شعورش توقع داشته باشم. غرورم را کنار گذاشتم تا جا برای ایثار باز کنم. شبی 10دقیقه روزم را مرور می کنم و سعی می کنم اشتباهاتم را کنار بگذارم. اصل را گذاشته ام بر نوعدوستی. من با تاکسی ام و با مسافرانم سیر و سلوک می کنم.
32سال است طی طریق می کنم.آنچه دهباشی به دست آورده است ، خیلی بیشتر از آنچه هزینه کرده ، بوده است. هر مسافری که بالا بیاید سلام و خسته نباشید و روز بخیر می گویم.
یک مقدار روان شناسی و چهره شناسی هم به تجربه در کارم پیدا کرده ام و با یک برخورد می دانم که با هر مسافری باید به یک روش صحبت کرد و سرصحبت را باز کرد. سعی کرده ام انسان مثبتی باشم.
منفی بینی و منفی اندیشی را کنار گذاشته ام و محبت می کنم و متقابلا محبت دریافت می کنم. به مسافرانم انرژی مثبت می دهم و متقابلا انرژی مثبت می گیرم. به خاطر همین است که الان روزی سیزده ، چهارده ساعت رانندگی می کنم ، اما خسته نمی شوم.
به خانه هم که می رسم ، خسته نیستم و می توانم به خانمم کمک کنم و برخورد خوبی با خانم و بچه هایم داشته باشم. شهر شلوغ است. خیابان ها شلوغند و اتومبیل ها انگار از دل هم زاییده می شوند و با کمترین فاصله ممکن از کنار هم عبور می کنند.
راننده های عصبی بوق می زنند. از هم سبقت می گیرند و مسافران منتظر در گوشه و کنار خیابان ها را می چینند و با خود می برند. دهباشی اما آنقدر نرم می راند، که ما آب در دلمان تکان نمی خورد و انگار آنچه از ترافیک و شلوغی دور و بر می بینیم ، صحنه های فیلم سینمایی هستند.
مسیر، ما را با هم آشنا کرده است. دفتر آبی رنگ در دست مسافران می چرخد و مهربان ترین راننده شعر می خواند. مهربانترین راننده لبخند می زند. مهربانترین راننده از دست راننده های دیگر که سبقت می گیرند و جلویش می پیچند عصبانی نمی شود. حتی از آنهایی که مسافران سر راهش را شکار می کنند عصبانی نمی شود. مهربانترین راننده بوق نمی زند و اعصاب ما را خرد نمی کند.
مهربانترین راننده به مسافری که می خواهد پیاده شود می گوید: «هر چقدر دوست داری بده». مسافری که از ابتدای مسیر فقط شنونده بوده اسکناس صدتومانی را می دهد و می گوید: «خوش گذشت ، حیف که راه کوتاه بود»
آخر دفتر، لطف ساقی
نشسته ام توی تاکسی مهربان ترین راننده و دفتر آبی رنگ را ورق می زنم. از تقدیرنامه ها و تشویق نامه ها گذشته ام. از خاطره ها و یادداشت ها و پیغام های تشکر و یادبود رد شده ام.
چند صفحه خالی را که رد می کنم ، می رسم به جوانی که در قاب سیاهرنگ حاشیه عکسش لبخند می زند. دهباشی انگار می فهمد به آخر دفتر رسیده ام ؛ می گوید: «5 ماه پیش جوانم را از دست دادم. 23 سالش بود. یک بار به او علی نگفتم. همیشه علی جان و علی آقا بود. دانشجوی سال آخر الکترونیک ، ورزشکار، با اخلاق. یک شب با دوستانش رفتند شام بخورند. دوستش رانندگی می کرد. با سرعت می رفت. تصادف کردند.
پسرم مرگ مغزی شد... قلبش را اهدا کردیم ، نمی دانم به که. نپرسیدم. فقط می دانم جایی در همین نزدیکی ها هنوز می تپد.» بدون این که بخواهد، صدایش می شکند، اما می گوید: «روحیه ام را حفظ کرده ام. برخوردم با مسافران و اطرافیانم فرقی نکرده است. فقط نگران مادر و خواهرهایش هستم که بیتابی می کنند وگر نه مطمئنم که جایش خوب است. راضی ام به رضای خدا.»
وزمزمه می کند: آری از قسمت نمی باید گریخت عین الطاف است ساقی هر چه ریخت دهباشی می گوید: «خواب پسرم را دیدم که زیبا بود. آنقدر زیبا بود که نمی توانستم نگاهش کنم».
ما در راهیم. کمی زودتر یا کمی دیرتر همه به مقصد می رسیم. مهربان ترین راننده می گوید همه ما رفتنی هستیم. مهربان ترین راننده می گوید: «می خواهم توی بهشت هم راننده تاکسی باشم».