در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
الان بین ساختمونهای بلند و آدما گم شدهم. کاش این نقاشی رو هیچکس نمیکشید.کاغذ رنگی
حدیث عمر و آینه
بازی همیشگی نور و غبار جلوی چشم آینه!
رویای آینه چند قطره شیشهپاککن است و رویای یک صورت، هر چه زیبا[تر] به نظر رسیدن در دل آینه. زمان که بگذرد، بازی نور و غبار، رنگ جدل به خود میگیرد و آینه کدرتر و تارتر میشود. نگاه آینه، پاکیاش را در دستان او جستوجو میکند و او بیاعتنا همچنان ناصافی آینه را دلیل چهره آشفتهاش میداند!
حدیث مطالبی
پرنده و مترسک
[...] باد خزان هر روز با طلوع دلانگیز و غروب غمانگیز، پیراهن سرگشتگیام را روی بندِ رخت عمر میلرزاند اما نمیدانم آیا وجود ترسانِ خسته و بیپناهم، تاب زمستان پیش رو را خواهد داشت؟ این را باید از پرستوهای زخمی نکوچیده بپرسم!
هر روز با خود میاندیشم و در دل با تو میگویم -دلی که زمانی به دلت راه داشت- که آیا تو از مترسک مزرعه گندم کمتری که از هجوم سیاه کلاغانِ ترس و واهمه، بر جای خشک شدهای؟ یا که جسارت خویش را به پای گندمزار ریختهای؟ یا پاهایت ریشه در خاک دارد که قدم پیش نمینهی و مرا که از مقابلت میگذرم به سلامــی مهمان نمیکنی؟
حتی یک پرنده بیپناه و سرمازده در جیبهای مترسک هم به امید شهامت و ایستادگیاش به او پناه میبرد از سرمای زمانه... آیا اینها را تو میدانستی؟
آزاد
بهبه! چه دستخطی! چهچه! چه نوشته قشنگی! فقط یُخده کوتاهتر اگه بود، من و همه اعضای انجمن شاعران مُرده پنج روز و چهار شب پشت سر هم گُلگیجه نگرفته بودیم که ببینیم کجاش رو کوتاه کنیم که لطمهای به اصل وارد نشه، آخرشم بمونیم سرگردون! دلت مییاد دلم نیاد کوتاش کنم وقتی هیچجاش رو هم نمیخوام کوتاه کنم؟ (پ خودت همون اول، کوتاهتر بنویس)
ژاکتی از تار و پود خاطره
روی صندلیات کنار شومینه نشسته بودی و آرام با ضربان قلبم بالا و پائین میشدی... روی دوشت عین مادربزرگها شالی انداخته بودی از نفسهای من... من اما روی زمین نشسته بودم و با کاموای محبت و با میلهای عشق، چشمانم را به چشمانت میبافتم... یک دانه زیر، یک دانه رو... حاصلش اکنون شده یک ژاکت؛ پر از خاطره و امیال باورنکردنی ما...
کی دونفره آن را بپوشیم...؟
احسان 87
سقف
120 قفسه خالی به من هدیه شده است و من در تکتکشان نام تو را میگذارم، هر چند نگذارند! ولی میترسم برای تو! مراقب خودت باش... میدانی؟ اختیاری بودن خصوصیت چهاردیواریهاست اما... گاهی آنقدر سوپر مارکت بروبچهها شلوغ میشود که قفسههای من به خاطر سقف کوتاه آن میشکنند.
همین است که مرا میترساند.
شلوار مکعبی
هِـــــچ ترسی بر خویشتن راه مده! میدانی؟ در واقع 100 قفسه خالی بود، 20 تا هم من گذاشتم رویش به شرط شیرین و رسیده بودن هندوانه ارسالی! آنهم زیر سبیلی (که با سبیلهای نداشته، در مجموع میکند ده بیل باقیمانده!) قول بده اجناس بنجل نفرستی، سعی کن میوههای به شرط چاقو بیاوری، سوپر مارکت هر چه هم شوللوغوپوللوغ (دیدهم که میگمااااا!)، جنس خوب، مشتری خودش را پیدا خواهد کرد؛ مثل الان که یک حرف معمولی را در بستهبندی شیک و کیفیتی عالی ارائه کردهای و به جای قفسههای پستخانه (عاقبتِ نسیهفروشی! با تصویر مردی ناراحت و لاغر و نیازمند)، در ویترین اصلی فروشگاه میبینی. (عاقبت نقدفروشی! با تصویر مردی خندان و چاقال و آسودهخاطر!)
درد و بلا
باز بیمقدمه از تو میگوید؛ جلوی چشمهای من!
با صدای بلند، اسمت را آزادانه، حتی همراه بد و بیراه، با لبخند و صمیمانه صدا میزند. بعد تو با قیافهای حق به جانب، در ظاهر کلیشهای افراد منطقی، میروی و میآیی... خشک و سرد! من محتاطانه بین رفتارهایت، لحن کلامت، در عمق چشمانت، از لابلای سخنانت، نشانی میجویم از یک عشق از دست رفته و چیزی نمییابم! بعد با غروری تصنعی و گلودردی چند ماهه، بین «شما... شما...»گفتنهای تو، فرار میکنم از هر چیزی که مرا درگیرت کند. مثل همیشه که به نام «احساساتی بودن» من، «خودخواهیهای تو» نادیده گرفته شد.این دفعه به جای تو منم که تمام حواسم را در این حوادث تحلیل میکنم. بین عشق و خشم و حسادت و... تنها، خجالتزدهام از خودم! تو دیگر چه بلایی بودی که روزی سر خود آوردم؟!
چسب زخم
من نبودم دستم بود
مهربانم؛ لحظههایی که از تشویش و اضطراب سرشارند همان لحظههایی هستند که ما تصمیمهای اشتباه میگیریم؛ هم به جای خودمان و هم برای دیگران. مواظب این لحظههای سخت باش، شاید آن لحظهها برنگردند، شاید هرگز نتوانی برگردی و توفانی را که با کارها و نگاههای مضطرب و عذابآورت در دل دیگری به پا کردهای، به آرامش مبدل گردانی. شاید این برگ هرگز برنگردد تا بار دیگر بگویی مقصود و هدف واقعیات در آن لحظههای دلآشوب چه بوده است.
نسیم صبح از دورود لرستان
خیام بهم پیامک زده: مَدیونی اگه یه آففرین درست و حسامی بهش نگی! میگم: چطو؟! میگه: شما عنایت بفرماااا... این نسیمی که سر صبح وزیدن گرفته معلومه داره فکردرمانی و مُخسازی میکنه با خودش دیگه! نشون میده دوگوله رو از جعبة آکبندش درآورده و داره به کار میندازهش! خلاصهش که: آااافففففرییییین! خیلی هم درست و حساااامیییی!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: