در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خودت را معرفی کن و بگو چطور شد مرتکب جرم شدی؟
اسمم داوود است و بیست و چهار ساله هستم. نمیخواستم جرمی مرتکب شوم. سعی میکردم در زندگی آدم شریفی باشم اما اتفاقی افتاد که مرتکب قتل شدم و حالا در زندان هستم.
تو متهم هستی جوانی را به قتل رساندی. چه خصومتی بین شما بود؟
ما هیچ خصومتی نداشتیم و حتی با هم آشنایی هم نداشتیم، اما او وارد خانه ما شده بود و من زمانی او را با چاقو زدم که متوجه شدم برای ارتکاب عمل خلاف وارد خانهام شده است.
ازدواج کردی؟
نه. من کار میکردم تا هزینه زندگی مادر و خواهرم را تامین کنم.
پسر جوان به چه دلیلی وارد خانه شما شده بود؟
مقصر اصلی مادر و خواهرم بودند. من برای آنها هرکاری میکردم و با هر سختی شده بود پول در میآوردم، اما آنها به جای اینکه قدر من را بدانند کاری کردند که من به یک قاتل تبدیل شوم.
مقتول چه رابطهای با خانواده تو داشت؟
من از رابطه آنها هیچ اطلاعی نداشتم. نمیدانستم وقتی من نیستم در خانه چه اتفاقی میافتد. به آنها اعتماد داشتم، اما نمیدانم چرا این طور شد و چه اتفاقی افتاد که آنها این طور به من خیانت کردند.
بیشتر توضیح بده کی متوجه شدی رابطهای بین مادر و خواهرت و افراد ناخلف وجود دارد؟
چندبار همسایهها در این باره حرفهایی زده بودند، اما باور نمیکردم تا اینکه شب حادثه متوجه شدم افرادی در خانه ما هستند.
چطور متوجه شدی؟
از طریق یکی از همسایهها فهمیدم. او با محل کار من تماس گرفت و گفت چند نفری در خانه شما هستند و اگر باور نمیکنی بیا و خودت ببین که چه اتفاقی افتادهاست.
تو چه کردی؟
خیلی ناراحت بودم. بلافاصله محل کارم را ترک کردم و به خانه رفتم. موتور یکی از دوستانم را قرض گرفتم میخواستم خیلی سریع به خانه برسم و ببینم همه آنچه را در مورد آن دو نفر به من میگفتند دروغ است.
نمیخواستم واقعیت را باور کنم. میخواستم به خانه برسم و ببینم گفتههای مردم اشتباه است و جلوی همه آنها بایستم و بگویم باید از خانواده من عذرخواهی کنند. اما همه اینها برای من خیال بود.
وقتی به خانه رسیدی چه شد؟
چیزی که میدیدم را باور نمیکردم. این اتفاق خیلی بدی بود. چند مرد غریبه در خانه ما بودند. آنها را نمیشناختم یعنی آشنایی با آنها نداشتم. فقط میدانستم از اوباش محل هستند. واقعا نمیدانستم باید خودم را بکشم یا آنها را.
چرا دست به قتل زدی؟
هیچ کس نمیداند من چه حالی داشتم. امیدوارم برای هیچ کس پیش نیاید. یکدفعه به خودت بیایی و ببینی همه زندگیات دروغ بود و هست. ببینی اشتباه کردهای و برای آنها که زحمت میکشیدی و برایت مهم بودند هیچ ارزشی نداشتی و همه عمر به تو دروغ میگفتند و در محل بیآبرویت کردند. واقعا نمیدانستم باید چه کنم.
گفتی آنها چند نفر بودند؟
بله، آنها چند نفر بودند و زورشان به من میرسید. وقتی وارد خانه شدم و با آنها درگیر شدم مرا کتک زدند و نمیتوانستم به تنهایی با آنها روبهرو شوم.
وقتی سروصدا بالا گرفت و آنها متوجه شدند ممکن است همسایهها وارد خانه شوند ترسیدند و رفتند. یکی از آنها در خانه مانده بود که او هم میخواست فرار کند اما درگیری بین ما بالا گرفت و او به من حمله کرد و در این گلاویز شدنها من ضربهای زدم. این جوان از همه خشنتر بود و میخواست مرا بزند.
من دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم، بنابراین او را با چاقو زدم. باور کنید نمیخواستم آدم بکشم. میخواستم فقط او را بزنم که از خانه من بیرون برود.
در مورد نحوه بازداشتت بگو.
به صورت خود معرف رفتم. همان لحظه دوباره سوار موتور شدم و درحالیکه داشتم تمام مدت گریه میکردم و ضجه میزدم خودم را به کلانتری رساندم و گفتم یک نفر را در خانهام به قتل رساندم. بعد هم ماموران مرا در جا بازداشت کردند و به خانه رفتند و جسد را پیدا کردند.
بعد از این اتفاق مادر و خواهرت چه کردند؟
آنها من را اذیت کردهاند و من خیلی از دستشان ناراحت هستم. همیشه فکر میکردم مادرم و خواهرم لایقترین افراد دنیا هستند و برای اینکه آنها زندگی خوبی داشته باشند هرکاری لازم باشد انجام میدهم. اما حالا میبینم اشتباه کردم. آنها تماممدت به من دروغ میگفتند و از اعتماد من سوءاستفاده میکردند.
در مورد پدرت صحبت کن. او کجاست؟
پدرم سالها پیش فوت کرد و من تنها شدم. برای اینکه خانواده از هم نپاشد و شاهد چنین روزهایی نباشم هرکاری از دستم بر میآمد انجام میدادم و هرکاری میکردم تا پول به دست آورم. شبانهروز کار میکردم شبها در یک رستوران خدمتکار بودم و روزها هم با موتور مسافرکشی میکردم. هرچه درمیآوردم به مادرم میدادم و پول کمی برای خودم بر میداشتم اما آنها مزد زحمات من را این طور دادند.
از مادر و خواهرت نپرسیدی که چرا این کارها را میکردند؟
راستش بارها به آنها گفتم نمیبخشمشان. از آنها خواستم به ملاقاتم نیایند و بازهم میگویم که هیچ وقت فراموش نمیکنم با من چه کردند. البته مادرم هنوز به دیدنم میآید و برایم لباس و چیزهای دیگر که لازم دارم میآورد اما هنوز رابطه ما خوب نشده است. او میداند در حق من ظلم کرده است.
چطور از اتهام قتل عمد تبرئه شدی؟
راستش را بخواهید من از همان ابتدا واقعیت را گفتم و توضیح دادم مقتول به من حمله کرد و گفتم نمیخواستم او را بکشم و فقط میخواستم او از خانه من بیرون برود.
این مقتول بود که لجاجت کرد و ماند و باعث شد من بیشتر عصبی شوم. او وارد خانه من شده بود و همچنان تلاش میکرد بماند؛ بنابراین مجبور شدم او را بزنم. حرفهای من که عین واقعیت بود در دادگاه کارساز شد. البته دفاعی که وکیلم انجام داد هم بسیار موثر بود و باعث شد از اتهام قتل عمد تبرئه شوم.
اولیایدم چه واکنشی نشان دادند؟
آنها درخواست قصاص داشتند. البته من آنها را درک میکنم و میفهمم چرا این کار را میکنند. پذیرفتن این واقعیت که عزیزی خیانت کرده خیلی سخت است.
همان طور که من در مورد خانوادهام این موضوع را قبول نمیکردم آنها هم نمیتوانند قبول کنند که چه اتفاقی افتاده و فرزندشان چه جور آدمی بوده است.
روزهایت در زندان چطور میگذرد؟
خیلی سخت و آزاردهنده است اما فکر میکنم دیگر بعد از این همه جای دنیا برای من زندان است. دیگر نه به خانوادهام اعتماد دارم و نه اینکه میتوانم کسی را دوست داشته باشم.
دست به قتل زدم و هرچند عمدی نبوده اما کابوس این قتل من را رها نخواهد کرد. بعد از این همه جای دنیا برای من زندان است و هیچ وقت اتفاقی که افتاد را فراموش نمیکنم.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: