در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فیروزه وقتی میخواهد از خانوادهاش صحبت کند میگوید: آن چیزی که من داشتم فقط اسمش خانواده بود وگرنه هیچ شباهتی به خانواده نداشت.
ما پنج تا بچه بودیم. سه دختر و دو پسر که هرکدام خودمان بزرگ شدیم و اصلا کسی به ما فکر نمیکرد. پدرم نگهبان یک شرکت بود و یک روز درمیان به خانه میآمد. مادرم هم در یک کارخانه کار میکرد، صبح زود میرفت و وقتی برمیگشت هوا تاریک شده بود.
زن زندانی میگوید: نه من و نه هیچ کدام از خواهران و برادرانم دیپلم نگرفتیم. درس همهمان ضعیف بود، چون کسی را نداشتیم که بالای سرمان باشد یا کمکمان کند. من هم کلاس دوم دبیرستان مدرسه را رها کردم. مدتی را در خانه بودم تا اینکه فکر کردم بهترین کار این است که شوهر کنم. خواستگاری هم داشتم که خیلی اتفاقی با او آشنا شده بودم. خانهشان چند خیابان با ما فاصله داشت. وقتی پیشنهاد داد، قبول کردم و بعد هم با خانوادهاش به خواستگاریام آمد.
فیروزه بعد از ازدواج فهمید همسرش به موادمخدر اعتیاد دارد.او میگوید: از این سه سالی که ما زن و شوهر هستیم فقط یک سال و نیمش را در خانه بود.
یک روز از خانه رفت و دیگر برنگشت البته هم من و هم خانواده خودش میدانیم کجاست. اعتیادش آنقدر شدید شده که دیگر نمیتواند مثل آدمیزاد زندگی کند.
بعد از رفتن شوهرم، من تک و تنها شدم و دیگر به خانه پدرم هم نمیتوانستم برگردم، اگر هم امکانش بود خودم نمیخواستم برای همین سعی کردم دنبال کار بگردم. بعد از کلی گشتن بالاخره در یک کارگاه کفش زنانه مشغول شدم، حقوقم خیلی کم بود اما به هرحال از هیچ بهتر بود.
زن جوان داستان زندگیاش را اینطور ادامه میدهد:من از بچگی دلم میخواست خیلی چیزها داشته باشم، اما هیچوقت پولش را نداشتم. فکر میکردم اگر شوهر کنم به خواستههایم میرسم، اما آن هم نشد.
بعد پیش خودم گفتم حالا که کار میکنم میتوانم آنطور که میخواهم زندگی کنم، ولی پولی که درمیآوردم خرج کرایه خانه و خورد و خوراک میشد، تازه کم هم میآمد برای همین به سرم زد دزدی کنم، اگر این کار را میکردم یک شبه پولدار میشدم و دیگر مجبور نبودم توهینها و تحقیرهای صاحبکارم را تحمل کنم. میتوانستم از آن محل که دیگر از زندگی در آن بدم میآمد، بروم و زندگی تازهای را شروع کنم.
متهم سرش را پایین میاندازد و میگوید:آن موقع فکر میکردم دستگیر نمیشوم و کسی نمیتواند پیدایم کند. مدتها به سرقت فکر میکردم و نقشه کشیدم تا اینکه بالاخره همه چیز را برای انجام آن کار مناسب دیدم.
بعد از آن سراغ برادر کوچکم رفتم. او تازه ترک تحصیل کرده بود و علاف بود. نقشه را به او گفتم و قبول کرد و یکی از دوستانش را هم در جریان گذاشت.
بالاخره یک شب آن دو به کارگاه رفتند و همه کفشها را دزدیدند و بعد شبانه به استان یزد رفتیم و همهشان را به چند مغازه فروختیم و پول خوبی هم گیرمان آمد.
من قبلا از دفتر کارگاه فاکتور و مهر دزدیده بودم برای همین هم راحت توانستیم کفشها را بفروشیم، اما همینکه به تهران برگشتیم تا اثاثیهام را جمع کنم و به جای جدید بروم، پلیس آمد و دستگیرم کرد. بعد هم ناچار شدم برادرم و دوستش را لو بدهم و آنها را هم گرفتند.
فیروزه حرفهایش را اینطور به پایان میبرد: فعلا بلاتکلیف هستم، پدرم فقط یک بار برای پیگیری کارهای من و برادرم آمده، ولی میدانم کمکی از او برنمیآید.
باید پول کفشها را پس بدهیم تا شاید رضایت بگیریم. واقعا نمیدانم چه پیش میآید، خیلی نگران هستم، اگر آزاد شوم دیگر از این کارها نمیکنم. به قول معروف پشت دستم را داغ کردهام.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: