او، من بود یا من، او؟

شما، شاید بشناسیدم؛ مریم یوشی‌زاده خبرنگار گروه جامعه روزنامه جام‌جم هستم و.... اما این یادداشت درباره من نیست. درباره اوست که می‌گفت من است! پیچیده شد؟! فکر می‌کنید اشتباه تایپی اتفاق افتاده است؟! نه!
کد خبر: ۵۱۳۶۲۳

این داستان از یک روز پاییزی نم باران خورده، در نمایشگاه مطبوعات سال گذشته آغاز می‌شود. چهار روز را در غرفه روزنامه جام‌جم که آن روزها طیف غالبش سرخ دانه‌اناری بود، گذرانده بودم اما یک روز مانده به پایان هفته نمایشگاه، تصمیم گرفتم مثل مخاطبی عادی، نه مثل یک خبرنگار، به نمایشگاه بروم و حتی از غرفه روزنامه خودمان هم بازدید کنم.

در غرفه ما، همکارانم مشغول گفت‌وگو با مردم بودند و کسی حتی متوجه آمدنم نشد. پشت یکی از میزهای شیشه‌ای که بازدیدکننده‌ها، نسخه‌های رایگان روزنامه را از روی آنها برمی‌داشتند ایستادم به تماشا.

کنارم، دختری بلندقد ایستاده بود که مثل خودم داشت صفحه اول روزنامه را نگاه می‌کرد. پرسیدم: «به نظرت مطالب این روزنامه خوب است؟» لبخند زد: «نمی‌توانم نظر بدهم چون خودم از خبرنگارهای همین روزنامه‌ام.»

چگونه ممکن بود از اعضای تحریریه باشد و من هرگز ندیده باشمش؟! گفتم: «چه جالب! اسم‌تان؟» آن روز تیتر یکی از گزارش‌هایم همراه با اسمم، در صفحه اول بود و شاید به همین خاطر او اسم مرا در نیم‌نگاه کوتاهش به صفحه، در حافظه ثبت کرد که گفت: «مریم یوشی‌زاده هستم.» جا خورده بودم.

گفتم: «واقعا؟...» لبخند زد و سر تکان داد. چشمم به غرفه بود که مبادا یکی از همکارها بیاید و صدایم بزند. از اینجا به بعد او، من شده بود و من یک رهگذر علاقه‌مند به روزنامه‌نگاری که نیاز به راهنمایی داشت. او گفت باید بیشتر مطالعه کنم. گفت مهم نیست در چه رشته‌ای درس خوانده باشم.

اگر همین حالا هم خوب آموزش ببینم می‌توانم روزی روزنامه‌نگار شوم. حتی چند کتاب خوب در حوزه روزنامه‌نگاری را نام برد و گفت اگر می‌خواهم چیزی یاد بگیرم باید همه‌شان را بخوانم و....

شیرین حرف می‌زد، کتاب‌های زیادی خوانده بود و خوش‌اخلاق و با‌‌حوصله بود تا آنجا که حتی وقتی راهنمایی‌هایش تمام شد، گفت: «اگر باز هم سوالی داری می‌توانی زنگ بزنی...» و بعد شماره تلفنش را داد و اسمش را که در واقع اسم من بود، برایم هجی کرد. وقت خداحافظی مثل دو تا دوست قدیمی دست دادیم. من پرسیدم: «از کارت راضی هستی؟» و او خندید که «هنوز راه درازی مانده...»

در بازدید از غرفه‌های بعدی، شماره تلفن غریبه را دور انداختم، شاید چون از آن من خنده‌روی مرموز بیشتر از خودم خوشم آمده بود و دلم نمی‌خواست با پرسش‌های بعدی مجبورش کنم به هویت واقعی‌اش اعتراف کند.

بعد از این ماجرا دیگر به نمایشگاه سر نزدم و در دو روز باقیمانده از آن، که احتمالا دختر بلندقد باز هم به غرفه‌مان سر می‌زد، به بهانه‌های مختلف از نوشتن هر یادداشتی در صفحه 17 روزنامه ـ که صفحه گروه جامعه محسوب می‌شود ـ طفره رفتم؛ آخر می‌دانید، در این صفحه همیشه عکسی از خبرنگارها هم ضمیمه یادداشت‌شان می‌شود و هیچ‌کدام از عکس‌هایم، شبیه آن غریبه دوست‌داشتنی نبود.

مریم یوشی‌زاده - جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها