یکی از مهمترین گروهها و واحدهای عملیاتی در دوران هشت سال دفاع مقدس، معاونت اطلاعات و عملیات تیپها و لشگرها بود که در قالب گروههای چند نفره و رصد مکالمات نیروهای عراقی، نقش بسزا و تعیینکنندهای در پیروزیهای نیروهای نظامی کشورمان داشت. در کنار نیروهای اطلاعات و عملیات ایرانی تعدادی از برادران مجاهد عراقی نیز اطلاعات با ارزشی از وضعیت نظامی ارتش عراق در اختیار نیروهای ما قرار میدادند.
«نوری خالد علوی» معروف به (ابونوری) متولد 1338 شهر بصره عراق است که اصالت او ایرانی است. وی در دوره دانشجویی برای ایجاد جمهوری اسلامی در عراق فعالیت میکرد و از سال 1355 با شهید «سیدمحمد باقر صدر» در تماس دانشجویی و تشکیلاتی بود. خاطره زیر یکی از فعالیتهای او در دوران دفاع مقدس است که از کتاب «کمین واژهها» نقل میشود.
با روی کار آمدن صدام، ادامه مبارزه در عراق بسیار دشوار شد، به طوری که گاهی تنها داشتن ریش نه چندان بلند، میتوانست بهانهای برای اعدام یک نفر باشد. بنابراین بسیاری ازدوستان مبارزه به ایران فرار کردند و من هم که دانشجوی سال آخر مهندسی برق دانشگاه بصره بودم، اواخر سال 1358 ازطریق رود «جراحی» با قایق به ایران آمدم.
بنابراین وقتی در سال 1358 با عبور از رود جراحی توانستم خود را به شهر بستان برسانم، یکی از اولین دوستان عراقی که موفق به دیدار او شدم، برادری مجاهد به نام سید ناصر از خاندان سید عرب بود که مرا شناخت و به خانهای در جوار حسینیه اعظم اهواز و از آنجا به «کریت کمپ» برد که هفت مبارز عراقی در آن ساکن بودند و برادری عراقی به نام ابواحسان مسئول آنها بود.
یکی دیگر از برادران مجاهدی که در همانجا او را ملاقات کردم، آقای "محمدصادق اسدی" معروف به ابوعمار، برادرزاده شیخ "حسن فرجالله"، روحانی انقلابی اهل بصره و از دوستان نزدیک مقام معظم رهبری حضرت آیتالله خامنهای بود که دکترای مهندسی برق داشت.
ابوعمار، زندگی مرفه و شرایط اقتصادی بسیار خوبی در انگلستان داشت و یکی از حامیان مالی مبارزان عراقی بود. او با وجود تمام امکانات و فعالیتهای اقتصادی خود از لندن به ایران آمده بود تا هم به برادران ایرانی و هم به مجاهدان فراری از عراق کمک کند.
استقرار در «کریت کمپ» مقدمه معرفی من به پایگاه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در«چهارشیر» بود و بعد ازمدتی در کوی ملت، دو خانه به منظور استقرار برادران عراقی دراختیار ما قرار گرفت. نیروهایی که تازه از عراق فرار کرده بودند، پس از شناسایی اولیه به این خانهها میآمدند و ضمن پذیرایی بسیار مناسب، از آزادی عمل ظاهری برخوردار میشدند، اما در عین حال کنترلهای نامحسوس لازم انجام میشد تا قبل از پیوستن آنها به سایر نیروهایی که با سپاه پاسداران یا سایر نهادها همکاری داشتند، اطمینان حاصل شود که جاسوس رژیم بعث نیستند.
در جریان پیگیری وظایف و رفت و آمدهایی که صورت میگرفت، کمکم دوستانی را پیدا کردم که سالها بین من و آنها فاصله افتاده بود و فکر میکردم اعدام شدهاند. مهمترین این دوستان شیخحسن فرجالله بود که از کودکی مریدش بودم و فکر میکردم بعثیها او را اعدام کرده باشند.
کودکی من در منطقه «عشار» بصره گذشته است. «طویسه» یکی از محلههای این منطقه و مسجدی به نام «مسجدالرحمه» دارد که شیخحسن فرجالله امام جماعت آن بود و من بسیار کم سن و سال بودم که برای نماز به این مسجد میرفتم. استاد رشته کشاورزی دانشگاه بصره به نام «سیدناظم سیدجواد سیدمحسن» هر روز تعدادی از نوجوانان را جمع میکرد و به مسجدالرحمه میآورد. من هم یکی از آن نوجوانان بودم.
این حضور دستهجمعی، برکات فراوانی داشت و در واقع شخصیت نوجوانی که به این ترتیب در مسجد جمع میشدند با آموزشهای مستقیم و غیرمستقیم و تأثیر پذیری و الگو گرفتن از شخصیت استاد سیدناظم و شیخحسن فرجالله رفته رفته شکل میگرفت. اما هنوز شاگرد مدرسه بودم که خانه ما از «عشار» به محله «حی الحسین» منتقل شد و توفیق ارتباط با سیدناظم را از دست دادم.
از آن به بعد تنها بعضی از جمعهها موفق میشدم خود را به مسجد الرحمه برسانم و در نماز جماعت شیخحسن فرجالله شرکت کنم. سخنرانیهای ایشان علیه بعثیها بسیار تند و آتشین بود و هشدارهای اطرافیان هم تأثیری د رتغییر لحن و کاهش تندی کلمات او نداشت. بالاخره یک روز خبر دستگیری شیخ در بصره پیچید و بعد از آن دیگر سراغ گرفتن از او کار خطرناکی بود؛ تا آنکه بعد از حدود ده سال در خانهای که در کوی ملت اهواز در اختیار ما گذاشته شده بود، با ایشان مواجه شدم.
نکته بسیار عجیب این بود که شیخحسن بلافاصله مرا شناخت و با ذکر نامم به احوالپرسی پرداخت. من در حالی که غرق در ابهت شیخ بودم، پرسیدم: «آن وقتها که پشت سر شما نماز میخواندم کودکی ده ساله بودم،چطور مرا به یادمیآورید؟» ایشان فرمودند: «از همان زمان کودکی شما را زیر نظر داشتم و حتی هنگامی که دیگر به مسجدالرحمه نمیآمدید، از شما بیخبر نبودیم.»
به این ترتیب فهمیدم که شیخ حسن از سالها قبل فعالیت تشکیلاتی داشته و همه افرادی را که به مسجد ایشان میآمدند، شناسایی میکرده و دقیقاً میدانست چه افرادی با سید ناظم و چه کسانی به طور انفرادی یا در گروههای کوچکتر به مسجد میآیند. علاوه براین، فهمیدم که وقتی ما جرأت نداشتیم از او سراغی بگیریم، او به فکر ما و نگران حفظ و ادامه رشد اعتقادات و ظرفیتهایمان برای مبارزه با طاغوت بوده و همواره مسیر فعالیت ما را دنبال میکرده است.
بعثیها دست شیخ را از مچ قطع کرده بودند؛ اما بعداز آنکه به بیمارستان منتقل شده بود، مجاهدان عراقی با تلاش زیاد توانسته بودند وی را از بیمارستان خارج کرده و به ایران بیاورند. در سال 1362 محمدصادق اسدی (ابوعمار) که به پایگاه جنگهای الکترونیکی سپاه (جنگال) ملحق شد بود، از من برای پیوستن به پایگاه دعوت کرد. در پایگاه جنگال، جمعی از مبارزان عراقی و برادران ایرانی مسلط به رشته الکترونیک و جنگ الکترونیک جمع بودند و دیگر خبری از کارهای پراکنده و دغدغههای پراکنده برای اثرگذاری بر سرنوشت جنگ نبود.
فکر میکنم، ابوعمار قبل از همه ما به پایگاه پیوسته بود؛ من و ابوعمار با دوستانی چون ابونوری، ابومسلم، ابویحیی، ابوجاسم، ابوسجاد و یکی از برادران کرد عراقی همکاری میکردیم که از دانشگاه لندن مدرک فوق دیپلم الکترونیک گرفته بود، اما اطلاعات و توانایی فنیاش بالاتر از یک مهندس بود. هنگامی که عملیات فاو اجرا شد، هر دو به آقای اسحاقی فرمانده پایگاه جنگهای الکترونیک مراجعه کردیم و گفتیم طاقت ماندن نداریم و اگر اجازه رفتن به فاو را به ما ندهند، مجبوریم بدون اجازه برویم. به این ترتیب، آقای اسحاقی با رفتن ما فقط برای یک روز موافقت کرد و ابونوری را نیز همراه ما فرستاد.
قبل از عملیات فاو، چند بار با دستگاه نقطه یاب دی.اف (direction fiender) موقعیت صدام را مشخص کرده و گزارش داده بودیم، اما این گزارشها به دلیل ناهماهنگی و مشکلات تکنیکی ناشی تحریمها، به اقدام مؤثری منجر نشده بود. بنابراین هنگام حرکت به سمت فاو، یک دستگاه فاکس و فتوکپی هم برای تهیه و ارسال دستی بعضی گزارشهای احتمالی، تحویل گرفتیم. شکست در فاو، صدام را دیوانه کرده بود. هواپیماهای عراقی پیوسته در ارتفاع بالا گشت میزدندند و قایقهای روی آب را هدف میگرفتند.
پیامهایی که بین هواپیماها و پایگاههای زمینی دشمن مبادله میشد، بدون رمز بود و ما در طول مسیر حرکت خود به سمت محل تجمع نیروهای خودی، صحبتهای عوامل بعثی را روی بیسیم میشنیدیم که عبور و تردد قایقها و خودروها را به خلبانان گزارش میدادند و حتی با پیاده شدن سرنشینان خودروهای هدف، به خلبانها دستور داده میشد که هم خودروها و هم افراد پیاده شده از آنها را بزنند.
دشمن برای این کار از امکانات ماهواره روسی استفاده میکرد که به ظاهر حامی ما بود اما به صدام سرویس بیشتری میداد و ما بعدها با استفاده از دستگاهی که ابوعمار از خارج آورد، در عملیات مجنون توانستیم این کار روسها را مستندسازی کنیم.(فارس)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم