در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حمیرا فقط یک خواهر دارد. خواهری دوقلو که برخلاف او با آرامش و خوشی روزگارش را میگذراند، اما این زن تا حالا که به بیست و هفت سالگی رسیده، ده بار به زندان افتاده است.
او میگوید: «وضع مالی پدرم خوب است و از این نظر هیچ وقت مشکلی نداشتیم. بچه بودیم که به خاطر پدرم از تهران به زنجان رفتیم. پدرم آنجا مغازهای خرید و کاسبیاش خوب شد، اما من بعد از ازدواج به تهران آمدم.»
حمیرا در سن کم ازدواج کرد. او توضیح میدهد: «تا پنجم دبستان بیشتر درس نخواندم. اصلا درس خواندن را دوست نداشتم. پدرم هم مخالفتی نکرد. او خیلی سنتی است و خودش هم فکر میکرد درس خواندن دختر به دردش نمیخورد.
15 ساله بودم که با پسر خالهام ازدواج کردم. دوستش داشتم، او هم به من علاقه داشت. خانوادهها هم مخالفتی نکردند. بعد از این که به تهران آمدم تازه فهمیدم شوهرم در کار قاچاق مواد مخدر است. به یک سال نکشید که او را گرفتند. جنس زیادی همراهش بود و برای همین هم ابد خورد. بعد از آن پدرم کارهایم را پیگیری کرد و طلاقم را گرفت و با خودش به زنجان برد، اما دیگر نمیتوانستم در خانه پدرم بمانم برای همین فرار کردم، اما همان روز فرار با پسری که مزاحمم شده بود درگیر شدم و مرا گرفتند. پدرم آمد و آزادم کرد. بعد از آن دیگر یک پایم در زندان بود و یک پایم بیرون.»
زن جوان داستان زندگیاش را این طور ادامه میدهد: «بعد از این که پدرم آزادم کرد، باز هم فرار کردم. در این مدت با چند دختر خلافکار هم آشنا شدم تا این که به فکر افتادم دوباره ازدواج کنم؛ این بار با پسر همسایه. پدر و مادرم مخالف بودند. من اعتنایی نکردم. شوهر دومم ـ حسن ـ معتاد بود. او مرا هم معتاد کرد. از آن به بعد در کار خرید و فروش مواد بودم و چند باری به زندان افتادم تا این که یکی از دوستانم پیشنهاد دزدی کلان داد. با او برای سرقت به اصفهان رفتیم، اما حسن فهمید و دنبالم آمد و نگذاشت آن کار را انجام بدهم.»
حمیرا درباره رفت و آمدهایش به زندان میگوید: «دیگر برایم عادی شده است. با این دفعه دهمین بار است که زندانی میشوم. بیشتر سابقههایم هم به خاطر مواد و درگیری است. اعصاب درست و حسابی ندارم و سریع قاطی میکنم. شوهرم هم حال و روز بهتری ندارد. در این مدت پدرم خیلی سعی کرد مرا به قول خودش نجات بدهد، اما نتوانست. خانوادهام به تهران برگشتهاند، ولی من رابطه چندانی با آنها ندارم. مادرم هم حاضر نیست مرا ببیند. میگوید باعث بیآبروییاش شدهام و همه فامیل به او زخمزبان میزنند، اما من به این چیزها اهمیت نمیدهم.»
زن جوان در حالی که چادرش را مرتب میکند، میگوید: «این دفعه مرا به اتهام اخلال در نظم عمومی گرفتند. با پلیس درگیر شدم، به من شک کرده بودند کمی مواد داشتم. زیاد نبود اگر میگرفتند با جریمه آزاد میشدم، ولی با ماموران درگیر شدم و کار دست خودم دادم. گفتم که اعصاب ندارم نمیدانم چرا خواهر دوقلویم مثل من نشد. او شوهر و بچه دارد و زندگیاش را میکند. کاری هم به کارهای خلاف ندارد. خیلی عجیب است ما دو نفر با هم به دنیا آمدیم. یکیمان شد او و یکی شد من. فاصلهمان از زمین تا آسمان است.»
حمیرا حرفهایش را این طور به پایان میبرد: «نمیدانم این دفعه چه حکمی برایم ببرند. به خودم قول دادهام آخرین باری باشد که به زندان میافتم، اما نمیدانم بتوانم سر قولم بمانم یا نه. پدرم که گفته کمکم میکند حالا باید ببینم چه پیش میآید شاید از حسن جدا شدم و رفتم دنبال زندگی تازه.»
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: