تا به حال در سینما، تلویزیون و تئاتر در موارد زیادی داستانهایی روایت شده که به صورت توامان به موضوعات جنگ و عشق پرداختهاند. چرا شما هم این موضوع را انتخاب کردید؟ آیا قصد داشتید وجه تازهای از این موضوع را به نمایش بگذارید؟
من این موضوع را دوست داشتم.
چرا؟
دوستداشتن توضیح نمیخواهد. میخواهد؟
به نظر من میخواهد. وقتی گلی را دوست دارم میتوانم بگویم مثلا زیبا یا خوشبوست. اگر بحث عشق به میان بیاید شاید بتوان تا حدی این را پذیرفت که دلیل نمیخواهد، اما دوستداشتن دلیل میخواهد.
خب من توضیحی ندارم.
مگر میشود کارگردان توضیحی نداشته باشد؟
نه نمیشود! حق با شماست.
خب پس از ابتدا موضوع را با هم بررسی میکنیم. قرارگرفتن جنگ و عشق در کنار هم غالبا دو گونه روایت را رقم میزند؛ ما در آن یا با کمدی روبهرو هستیم یا با یک روایت تراژیک. روشان از جنس همین روایتهای تراژیک است، چرا عشق و جنگ را در این بستر روایت کردهاید؟
ما در شرایط جغرافیایی، فرهنگی و فکری زندگی میکنیم که سوژهها و اتفاقات زیادی اطراف ما رخ داده و میدهد. این اتفاقات قابلیت فوقالعادهای برای خلق اثر هنری دارند. جنگ تحمیلی هم یکی از این موضوعات است و از نظر محتوایی دارای ابعاد مختلفی است. اگر بخواهیم به صورت تکبعدی به آن نگاه کنیم، هم به جامعه و هم به اثر خودمان لطمه زدهایم.
وقتی جنگ اتفاق میافتد تقابلها و همچنین ترادفهای متفاوتی شکل میگیرد. جنگ و عشق در گونه انسانیاش در تقابل هم قرار میگیرند. طی هشت سال جنگ تحمیلی کشور ما هم خیلی چیزها بسته به شرایط جنگ در همین تقابلها و ترادفها قرار گرفت و اتفاقات متعددی را رقم زد. جنگ میتواند برای خیلیها دوری از فداکاری باشد و تنها به فکر نجات خودشان باشند، اما برای برخی هم میشود مترادف با فداکاری، شهادت و حفظ خاک وطن و ارزشهای انسانی.
گفتید نباید جنگ را تکبعدی نگاه کرد. درباره این موضوع هم توضیح دهید.
تکبعدی رفتن هر موضوعی میتواند دافعه ایجاد کند. اگر شما بخواهید صرفا سوژه جنگ را کار کنید محال است بتوانید کار خوبی انجام دهید. نگاه صرف به جنگ کاری است که میتوان در یک دوره خاص انجام داد و آن هم زمانی است که جنگ رخ میدهد. از طرفی هم باید گفت کار هر کسی نیست و هنرمند بزرگی چون شهید آوینی میتواند آن را انجام دهد. شهید آوینی در این عرصه کاری انجام داده که کسی نمیتواند حتی یک سکانس دیگر مثل آن را تکرار کند. البته امیدوارم جنگی دیگر هم وجود نداشته باشد تا نیاز به تکرار آن شود.
پس با این تعریف همیشه باید جنگ را به یک موضوع دیگر پیوند بزنیم. درست است؟
بله، در حال حاضر اگر بخواهیم به جنگ بپردازیم برای اینکه مخاطب حرف ما را بفهمد باید به سمت تلفیق موضوعات برویم و مثلا عشق و جنگ را با هم تلفیق کنیم. در این صورت نیازمند سوژهها و سرفصلهایی میشویم که بتوانیم در آنها تقابلی ایجاد کنیم.
بگذارید این را هم بگویم که اگر روشان یک نمایشنامه فرنگی بود که زمان جنگ جهانی دوم بین یک افسر آلمانی و یک پرستار رخ داده بود از دید شبهروشنفکران جامعه ما خیلی جای تفخیم و تشکر داشت. اساسا این شبح شبهروشنفکری به درد من نمیخورد و دلم میخواهد راوی اتفاقات سرزمین خودم باشم، دور و برم را خوب نگاه کرده و سوژههایم را از بطن زندگی آنها انتخاب کنم.
یعنی به صورت غیرمستقیم دارید از نگاههای روشنفکری حاکم بر تئاتر مینالید؟
روشنفکری نه، شبهروشنفکری! جلال آل احمد میگوید: «اگر کسی غربزده نیست، روشنفکر است و اگر روشنفکر است با توده مردم میجوشد». روشنفکر واقعی از مردم جدا نیست و فیالذات جذاب است، چون همیشه همراه و دلسوز مردم است، از آنها فاصله نمیگیرد و وقتی مشکلی پیش میآید فرار نمیکند تا خودش را نجات دهد. روشنفکری واقعی خیلی هم خوب بوده و نیاز هرجامعه است. فکر روشن مگر میتواند بد باشد؟ در جامعه روشنفکران واقعی خیلی کم هستند.
بگذارید برگردیم به روشان. تصور من این است که شما در پایان خواستهاید سرنوشت قربانیان جنگ را هم نشان دهید. اینطور بوده؟
سوال بسیار خوبی است. خوشحالم که در این نمایش توانستهام منظورم را خوب برسانم. ببینید یک بخش از جنگ هم قربانیان هستند. جنگ عوارض زیادی با خودش دارد. یکسری نابسامانیها و کسالت میآورد. بعد از جنگ باید انرژی خودمان را بگذاریم برای اینکه همه چیز را از نو بسازیم و این کارها توان زیادی از یک جامعه میگیرد. آدمهای نمایش من در جنگ آسیب دیدهاند. یک شب در خیابان سوار یک پراید سفید شدم و راننده آن باعث شد موضوع جنگ و تبعات آن در ذهنم پررنگ شود و در ساخت روشان مصممتر شوم. راننده یکی از مجروحان جنگ تحمیلی بود و داشت مسافرکشی میکرد. به من گفت: من زیاد زنده نمیمانم رفتنی هستم، اما به فکر خانوادهام هستم و تا زمانی که زنده باشم کار میکنم. خیلی ناراحت شدم از اینکه بازماندگان هشت سال ایثار و فداکاری را فراموش کردهایم و کمترین توجهی به بازماندگان جنگ تحمیلی نمیکنیم.
ما جایی زندگی میکنیم که تعدادی از قهرمانانش یا روی ویلچر نشستهاند یا بیماری عصبی گرفتهاند و خلاصه آنکه در شرایط جسمی و روحی خوبی نیستند. آن وقت ما هم ـ که هر چه داریم از آنهاست ـ فراموششان کردهایم و تنهایشان گذاشتهایم.
از عملکرد شورای حمایت در مسیر ساخت روشان راضی هستید یا خیر؟
چه کسی از شورای حمایت راضی است که من باشم؟! البته اگر بخواهم راستش را بگویم شورای حمایت به کار من بیش از سایر کارها توجه داشت و حتی سه برابر قراردادهای قبلی به من کمک کرد، اما باز هم همین مبلغ دستمزد بازیگران من را هم جوابگو نیست. ولی واقعیت این است که من برای این تئاتر کیسه ندوخته بودم.
باز هم حاضرید در شرایطی که بازده مالی مناسبی وجود ندارد، تئاتر بسازید؟
هر زمانی که فکر کنم باید حرفی را بزنم پایش میایستم؛ پای حرفم و تاوانش. هر دو، چون معتقدم تنها یک بار زندگی میکنیم و باید کاری که فکر میکنیم درست است را انجام دهیم.
با توجه به اینکه نمایشنامه شما هم ایرانی است، بگذارید سوالی درباره این موضوع از شما بپرسم. یکی از دغدغههای مسئولان تئاتر، بومیشدن متون است. نظر شما درباره این موضوع چیست؟
از ماری آنتوانت پرسیدند مردم نان ندارند بخورند، گفتند بروند بیسکویت بخورند. این موضوع حالا حکایت تئاتر ما شده است. ما نباید فکر انبارکردن گندم باشیم باید گندم بکاریم. هنر باید در مدارس ما نهادینه شود تا برای30 سال دیگر جامعه پر از نویسندههای متبحر باشد. برنامهریزیها به گونهای است که میخواهند فردا درست شود، فردا هم برای پسفردا برنامهریزی میکنند. فکر سالهای آینده نیستیم و متاسفانه فقط تا نوک بینیمان را میبینیم.
یادمان نرود ضعف ما در موضوع و محتوا نیست، مشکل در پرداخت کار و نداشتن کارگردان و نویسنده خوب است. ما برای فوتبال مدرسه داریم، اما برای هنر نه. متاسفانه داریم با هنر در مفهوم هنر برای هنر برخورد میکنیم و وجه تاثیرگذاریش را فراموش کردهایم. این کارها خوب است، اما زود از بین میرود و آینده خوبی برایمان رقم نمیزند. اگر همین حالا آیندهنگری در عرصه هنر را شروع کنیم، میتوانیم در آینده هنرمندان قوی داشته باشیم. آنگاه هنر میتواند زبان و بیان شیواتری برای ارتباط پیدا کند و جایگزین جنگ و خونریزی شود.
زینب مرتضاییفرد / گروه فرهنگ و هنر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم