خانه ما

آقاجان تلویزیون می‌خواهد؟

صبح‌های خانه ما تلویزیون دارد. بله همین جمله بظاهر ساده شاید به نظر شما خنده‌دار بیاید، ولی شما هم اگر جای من بودید و سن من را داشتید و صبح‌های دهه 60 را هم به خاطر داشتید که صبح‌های خانه ما تلویزیون نداشت. نمی‌خندیدید و برعکس این جمله برایتان ارزشمند بود و به قول خود امروزی‌ها لایک داشت و به قول دیروزی‌ها باریکلا!
کد خبر: ۵۰۹۰۰۴

خیلی قبل‌تر‌ها صبح‌های خانه ما فقط رادیو داشت و برنامه خانه و خانواده. خیلی قبل‌تر‌ها ما صبح‌ها فقط خانم بیدمشکی جان را داشتیم و جناب شجاعی‌مهر. خیلی قبل‌تر‌ها به توصیه‌های این دو گوش می‌دادیم و نمایش می‌شنیدیم و بعدش می‌رسیدیم به برنامه‌های ویژه اذان و کارو کارگر و... تا برسیم به عصر.

خیلی قبل‌ترها صبح‌های خانه ما تلویزیون نداشت. اما این چند سالی که صبح‌های خانه ما تلویزیون دارد خیلی خوب است. مادرجان تکلیفش با ناهار روشن است. خانم‌جان تکلیفش با حوصله‌اش روشن است. ما که تکلیفمان از ابتدا روشن بود چون ما صبح‌ها خانه نبودیم. ولی این بین آقاجان است که همچنان بلاتکلیف است.

حق هم دارد. چقدر برود بنشیند روی آن نیمکت قدیمی پارک و حرف‌های تکراری و خاطرات هزار بار تعریف شده دوستان بازنشسته‌اش را بشنود.

چقدر هی پیچ رادیو را بچرخاند و اخبار گوش بدهد. از خودش اگر بپرسی بدش هم نمی‌آید بنشیند شانه به شانه خانم‌جان و چای تازه بنوشد و تلویزیون نگاه کند.

گفتم که صبح‌های خانه ما تلویزیون دارد و خانم جان مدام دارد از این کانال به آن کانال این برنامه‌های خانواده صبحگاهی را جستجو می‌کند.

آقاجانمان که همچنان بلاتکلیف است بعضی اوقات همین طوری خودش با خودش تصمیم می‌گیرد با تلویزیون و دست‌اندرکارانش قهر کند. اگر هم از او بپرسی حتما خواهد گفت به خاطر این‌که صبح‌های خانه ما همچنان برای او تلویزیون ندارد. آقاجان‌مان می‌گوید مگر فقط خانم‌ها صبح‌ها خانه می‌مانند که همه برنامه‌های خانواده برای آنها حرف می‌زنند پس ما اینجا... فوری حرفش را قطع می‌کنم که نفرمایید آقاجان، بلانسبت! می‌گوید کی خواست حرف بد بزند که تو می‌گویی بلانسبت؟ می‌خواستم بگویم پس ما اینجا چکار می‌کنیم؟!

راست می‌گفت. دوباره بی‌مقدمه پریده بودم میان صحبتش فقط برای خوش‌خدمتی. گفتم آقاجان شما چرا حرص می‌خوری؟ خب بزنید شبکه چهار مستند حیات وحشی، سخنرانی​ای، چیزی ببینید. دوباره چشمان آقاجانم یک جوری نگاهم می‌کند که نمی‌دانم باید به کدام طرف خانه فرار کنم و پناه بگیرم.

خدا را شکر که خانم‌جانم پادرمیانی می‌کنند. خانم‌جانم می‌گویند حق با شماست آقا، ولی چه کنند نمی‌توانند گلسازی مخصوص شما یا آشپزی مخصوص شما نشان بدهند که... پدرجان می‌گوید مگر همه زندگی گلسازی و آشپزی است که نمی‌توانند؟ این همه کار، این همه موضوع که برای کسانی مثل من و آقاجان می‌تواند جالب باشد. مادر همین طور زیرلبی چیزی می‌گوید و من از فرط کنجکاوی تا آنجا که می‌توانم گوش‌هایم را به مادرجانم نزدیک می‌کنم. آهسته دارد با خودش تکرار می‌کند: امان از دست اینها. به برنامه آشپزی ما هم حسودیشان می‌شود! آقاجانم بلند می‌گوید حسودی چه؟ انتقاد می‌کنم. اصلا آن شماره‌شان چه بود که زنگ می‌زدیم انتقاد می‌کردیم؟

من و مادر جان که همچنان با دهان باز آقاجانمان را نگاه می‌کنیم نه تنها آن سه شماره انتقاد را به خاطر نمی‌آوریم، بلکه خودمان را هم فراموش کرده‌ایم و من به این فکر می‌کنم که از آقاجانم بخواهم سمعکش را به من بدهد و اصلا جای گوش‌هایمان را عوض کنیم.

پدرجانم می‌گوید آقاجان خودتان را به زحمت نیندازید. من دیروز با آن سه شماره تماس گرفته‌ام و درد دل شما و خودم را گفته‌ام. این را هم گفتم که یک ماه است هر شب به آن برنامه مثلا زنده‌شان زنگ می‌زنم و صدای مرا پخش نمی‌کنند. خانم جانم می‌خندد که لابد حرف حساب نمی‌زنی پسرم. پدرجان سرش را پایین انداخته و طوری رفتار می‌کند که مثلا حواسش نیست. آقاجانم همچنان درگیر آن سه شماره تلفن است. جناب مجری دارند صحبت می‌کنند و صبح‌های خانه ما تلویزیون دارد.

پروانه عبداللهی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها