در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مهدی پس از تحمل یک سال حبس بالاخره طاقتش تمام شد و با طلاق موافقت کرد. او توضیح میدهد: «یک سال بیدلیل سر لج و لجبازی عمرم را هدر دادم، اما بالاخره دیدم ارزشش را ندارد. زنم را طلاق دادم و او مهریهاش را بخشید. از حبس که بیرون آمدم احساس کسی را داشتم که 20 سال در زندان بوده است. خیلی کارهای عقبمانده داشتم و باید به همهشان میرسیدم.»
زندانی سابق میگوید آن دوران روحیهاش خیلی خراب بود، اما سعی میکرد مقاومت کند: «نمیخواستم به روی خودم بیاورم. با اینکه همه چیزم را از دست داده بودم میخواستم تا جان دارم مقاومت کنم. خواستم سر کار سابقم برگردم، اما صاحب مینیبوس آن را به راننده دیگری داده بود. در خط خودمان و چند خط دیگر دنبال کار گشتم، ولی فایدهای نداشت. باید شغل دیگری پیدا میکردم. میتوانستم از شوهرخواهرم کمک بگیرم. او مغازهای را اجاره کرده و ساندویچی زده بود. اگر از او میخواستم به من هم کار بدهد نه نمیآورد، اما نمیخواستم به کسی رو بزنم. باید روی پای خودم میایستادم.»
مهدی دوره جدید زندگیاش را با کارگری ساده شروع کرد. او میگوید: «در میوهوترهبار کار پیدا کردم. کارگر ساده بودم، اما به هر حال از بیکاری خیلی بهتر بود. این طوری سرم هم گرم میشد و کمتر غصه میخوردم. سه سال در میدان بودم تا اینکه بعدش رفتم سراغ کار روی اتوبوس مسافربری. با یکی آشنا شدم که بنز داشت و در خط تهران ـ اردبیل کار میکرد. من هم شدم رانندهاش، چون خودش دیسک کمر گرفته بود و دیگر نمیتوانست پشت فرمان بنشیند. البته این کار موقتی بود. صاحب اتوبوس میگفت چون تازه عمل کرده شش ماهی اصلا نمیتواند رانندگی کند، اما بعد اگر اوضاع بهتر شد اتوبوس را میگیرد. ریسک کردم و کار ثابتی را که در میدان داشتم ول کردم. آن شش ماه به یک سال کشید و بعد روی اتوبوس دیگری کار کردم.»
زندانی سابق، چهار سال هم به این منوال کار کرد تا اینکه بالاخره تصمیم گرفت گام تازهای بردارد. او داستان زندگیاش را این طور ادامه میدهد: «دیگر نمیخواستم برای دیگران کار کنم برای همین با پولی که جمع کرده بودم پیکان خریدم و شروع کردم به مسافرکشی. اینطور بیشتر هم میتوانستم مراقب مادرم باشم. سن او بالا رفته بود و باید کسی کمکش میکرد، البته خواهرم هم بود، ولی خب او خودش سه بچه داشت و وقتی برایش نمیماند.»
مهدی حرفهایش را اینطور به پایان میرساند: «مادرم فوت کرد. پدرم هم وقتی من تازه ازدواج کرده بودم به رحمت خدا رفت. الان تنهای تنها هستم. هنوز مسافرکشی میکنم و ازدواج نکردهام. زندگی خودم را دارم ساکت و بیصدا. بیشتر از این هم چیزی نمیخواهم. اشتباه بزرگ من ازدواج نسنجیده بود، اما هرچه بود تمام شد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: