در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کمیسر در کمتر از 20 دقیقه خود را به آنجا رساند. در یکی از فرعیهای خیابان درشا شرقی در مقابل یک ساختمان دو طبقه نوساز که طبقه اول آن به نظر میرسید تجاری است، دو خودروی پلیس و آمبولانس و تعدادی از همسایهها و رهگذران ایستاده بودند. کمیسر وقتی مقابل ساختمان از خودرو پیاده شد نگاه جستجوگرش را در اطراف خیابان چرخاند. خیابان فرعی منشعب از خیابان اصلی خلوت بود و بیشتر خانهها نیمهساز بود.
کمیسر سپس از لابهلای جمعیت گذشت و وارد ساختمان شد و با راهنمایی یکی از ماموران به محل جنایت در طبقه دوم ساختمان رفت.
طبقه دوم، یک آپارتمان نسبتا بزرگ بود که تبدیل به آژانس خرید و فروش املاک شده بود. چند مامور پلیس در گوشه و کنار مشغول انگشتنگاری بودند. در ضلع شمالیآپارتمان جسد مقتول در کنار میز کارش روی زمین افتاده بود و دور تا دور سرش حوضچهای از خون دیده میشد.
سروان رانیرز، معاون کلانتری منطقه که در صحنه جنایت حضور داشت با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از احترام گزارش داد: ساعت حدود 15 و 30 دقیقه به ما اطلاع داده شد که آقای راشل ناتز مدیر آژانس املاک بروکسی در محل کارش به ضرب گلوله به قتل رسیده است. کسی که خبر قتل را اعلام کرد لورا ناتز، دختر بیست و هفت ساله مقتول بود.
سروان رانیرز افزود: آن طور که در تحقیقات اولیه متوجه شدیم آقای راشل ناتز حدود 9 ماه است در این ساختمان دفتر آژانس املاک دایر کرده است. آن طور که ما متوجه شدیم در این آژانس سه نفر بیشتر کار نمیکردند. خود آقای راشل ناتز که به عنوان مدیر و در واقع همه کاره آژانس بوده، مریا شرلی منشی آژانس و پائولا کارمند آژانس که بیشتر کارهای بیرون را انجام میداده است.
البته پائولا از چهار روز پیش برای دیدن خانوادهاش از شهر خارج شده است. مریا شرلی هم امروز زودتر از موعد رفته بود. شواهد امر هم نشان میدهد انگیزه اصلی از این جنایت سرقت بوده است.
کمیسر چند سوال از سروان رانیزر کرد و آن گاه سراغ جسد راشل که در خون خود غلتیده بود رفت. جای گلولهای درست در حنجره مقتول دیده میشد. جویی از خون از گلوی او سرازیر شده و تمام لباسهایش را خونی کرده بود. شواهد نشان میدهد که زمان زیادی از قتل گذشته است. کمیسر به دقت محل اصابت گلوله را وارسی کرد و رو به سروان رانیرز گفت: کالیبر اسلحه میبایست 32 بوده باشد که اینچنین گلوله بیچاره را شکافته است.
مقتول یک کت و شلوار سرمهای به تن داشت که کاملا خون آلود شده بود. کمیسر پس از این که به دقت جسد را وارسی کرد به بازرسی صحنه جنایت پرداخت. صندلی پشت میز واژگون شده بود. روی میز کیف مقتول به حالت باز دیده میشد. لیوان و تنگ آب، فنجان خالی قهوه، مقداری کاغذ و وسایل تحریر وسایلی بود که روی میز دیده میشد. آنچه مسلم بود از داخل کیف دستی وی که روی میز قرار داشت، سرقت انجام گرفته بود. چرا که وضع آشفته کیف نشان میداد که قاتل سراسیمه در داخل کیف به جستجو پرداخته است. کمیسر پس از بررسی صحنه جنایت دخترجوان مقتول را فراخواند و به بازجویی از وی پرداخت. لورا باصدای لرزانی به کمیسر گفت: امروز به عروسی یکی از دوستانم دعوت بودم و قرار بود پدرم ساعت 3 بعدازظهر در خانه باشد تا با هم به مراسم برویم. از آنجا که پدرم خوش قول است و همیشه راس ساعت سرقرار میآید، متاسفانه وقتی ساعت 3 شد او نیامد. ساعت 15 و 5 دقیقه تماس گرفتم اما در دفتر کسی نبود. بعد هم با شماره همراهش تماس گرفتم که پاسخگو نبود. تا ساعت 15 و 15 دقیقه صبر کردم وقتی خبری نشد خیلی نگران شدم. دلم ناخودآگاه شور افتاد. به طرف دفتر حرکت کردم و وقتی رسیدم دیدم در آپارتمان کاملا باز است. وضع کمی مشکوک به نظر میرسید. در آستانه در، مریا منشی دفتر را صدا زدم اما پاسخی نداد. به آرامی وارد دفتر شدم. همه جا سکوت و خاموشی بود. به جستجو در اتاقها پرداختم تا اینکه در دفتر پدرم با جسد خونآلود او روبهرو شدم. تا لحظاتی گیج و منگ بودم. آنچه را که میدیدم باور نداشتم. پدر بیچارهام در خون خود غلتیده بود. در آن لحظات تمام بدنم میلرزید. قدرت هیچ کاری نداشتم. روی زمین نشستم و مثل دیوانهها به در و دیوار نگاه میکردم تا اینکه به خودم آمدم و به کلانتری زنگ زدم.
لورا بعد از سکوتی طولانی و همراه با گریه ادامه داد:
پدرم مرد بیآزاری بود. کاری به کار کسی نداشت و سرش به کار خودش گرم بود. نمیدانم کدام آدم نامردی دستش به خون او آغشته شده است.
کمیسر از او پرسید آخرین بار کی با پدر خود تماس داشته است.
لورا جواب داد: ساعت 11 صبح با او تماس گرفتم. سرش خیلی شلوغ بود. با این حال قول داد راس ساعت 3 بعدازظهر خودش را به خانه میرساند.
وی در پاسخ این سوال کمیسر که آیا پدرت پول زیادی در دفتر داشت، جواب داد: من هیچ اطلاعی از وضع کاری پدرم ندارم و نمیدانم او چقدر درآمد داشت و آیا پولی در دفتر نگه میداشت یا خیر.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس سراغ مریا شرلی، منشی دفتر رفت. مریا که تازه رسیده بود و رنگ به چهره نداشت، در کنار یک مرد قدبلند با موهای بلند ایستاده بود. او با دیدن کمیسر سر به زیر انداخت و آرام شروع به گریستن کرد. لحظاتی بعد به سوالات کمیسر پاسخ داد.
وی که با تلفن احضار شده و تازه از موضوع قتل مطلع شده بود، به کمیسر گفت: من دو ماه پس از افتتاح دفتر در اینجا مشغول به کار شدم و از کارم هم خیلی راضی هستم. در این مدت هم آقای راشل ناتز نسبت به من بسیار محبت داشت. حقوقم را سرموقع میداد و اصلا هم در کار سختگیری نمیکرد.
وی افزود: امروز معامله خوبی در دفتر انجام شد و آقای ناتز پول خوبی بابت این معامله گرفت که به من هم پاداش داد. بعد هم چون نامزدم بیل دنبالم آمده بود، اجازه داد زودتر محل کار را ترک کنم.
مریا که همچنان صدایش میلرزید، ادامه داد: دقیقا ساعت 3 بعدازظهر من و نامزدم اینجا را ترک کردیم، در آن ساعت آقای ناتز هنوز پشت میزکارش بود. در آن ساعت خیابان خلوت بود. البته موقعی که از ساختمان بیرون آمدیم، دو نفر را دیدیم که در آن سوی خیابان با یک موتورسیکلت از نوع پرشی کلنجار میرفتند. یک لحظه نسبت به آنها مشکوک شدم. راستش رفتار آنها خیلی طبیعی نبود، فکر میکنم قتل کار آن دو نفر باشد. بخصوص این که هر دوی آنها کاپشن چرم مشکی به تن داشتند و سعی میکردند چهرهشان را از ما پنهان کنند. احساس کردم زیر کاپشن یکی از آنها حالت برآمدگی دارد و فکر میکنم اسلحه پنهان کرده بود. بله درست حدس زدم، آنها بعد از رفتن ما حتما سراغ آقای راشل رفته و او را به ضرب گلوله به قتل رساندهاند و بعد هم پولهایی را که آقای راشل امروز بعد از معامله به دست آورده بود، سرقت کردند و گریختند.
کمیسر که به دقت به حرفهای مریا گوش میداد از او پرسید: معامله چه ساعتی انجام گرفت و چه ساعتی پایان یافت؟
مریا جواب داد: فکر میکنم ساعت 10 تا 12 و 30 دقیقه ظهر طول کشید. بعد هم که طرفین معامله رفتند، آقای ناتز ناهار خوبی سفارش داد. بعد هم چند تا تلفن زد. بعدش هم که عرض کردم من ساعت 3 بعدازظهر اینجا را ترک کردم.
کمیسر در مورد پائولا، دیگر کارمند آژانس سوال کرد. مریا جواب داد: پائولا از دوستان قدیمی آقای ناتز است. او هفته پیش به مرخصی رفت و هنوز هم برنگشته است.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به بازجویی از بیل پرداخت. بیل که دائم با موهای بلندش بازی میکرد و بسیار سراسیمه به نظر میرسید، اظهارات مریا را تائید کرد و افزود: من هم فکر میکنم کار همان دو نفر موتورسوار باشد که موقع خروج ما از ساختمان در کمین بودند.
کمیسر در مورد شغل بیل پرسید:
بیل جواب داد: در یک کارخانه کار میکنم.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد و آنگاه رو به سروان رانیرز دستور دستگیری مریا و نامزدش بیل را به جرم قتل عمد آقای راشل ناتز صادر کرد.
کمیسر سه دلیل برای دستگیری آنها داشت. حدس بزنید آن سه دلیل چه بود. اگر ماجرا را به دقت خوانده باشید، حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: