خانه بروبچه‌ها

در انتظاره!

کد خبر: ۵۰۶۱۳۸

 تو رفته‌ای اما عطر خاطراتت در خانة کوچک قلبم جاری ا‌ست و نگاه جادویی‌ات در پس قاب عکس آویخته بر اتاقم نوازشگر لحظه‌های سرد و بی‌کسی‌ام است. هر وقت که زمان مجالی دست می‌دهد به سراغ دفترچة خاطراتم می‌روم و بغض پنهانم را بر صفحات سپید دفتر جاری می‌سازم و آنقدر قلم را بر سینة سپید دفتر می‌کشم تا بتوانم از پس غبار لحظه‌ها پرده‌های تنهایی را کنار بزنم ولی[...] با همة توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد. به انتظارت خواهم ماند زیرا قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته را می‌نوازد.نازنین از رشت

حالا که منتظری، بیا دو کلومم از مادر عروس بشنو که واستاده بغل گوشم و هی! می‌گه: آدما دو نوعند، یه دسته صبر می‌کنن موهاشونم سفید می‌شه می‌رن رنگ مو می‌خرن از ناچاری! یه دسته‌م عقلشون رو صدا می‌زنن اگه یه وخ جایی خوابیدن که آب رفت زیرشون، دیگه فقط لباساشون خیس شه، نه که موهاشونم سفید شه! پَ چی شد؟ میل خودت اگه می‌خوای صبر کن یا یه فکری واس آینده‌ت ورداری!

ترفندستان

می‌ترسم از این واقعه: «شاید نتوانم بسرایم»/ از شعر جدا باشم و مهجور چه سخت است برایم/ گر مُهر خورد بر قَدَرم وصل، کمی شعر بگویم/ افسوس که دوران فراق است و من از وصل جدایم/ هر چند که دنیای من آمادة جنگ است و تهاجم/ گر شعر تراود ز نگاهم، به توافق بگرایم!/ من خاطر بی‌حوصله‌ام را به تو مشغول کنم باز/ ای شعر! که از یُمن قدوم تو عزیز است بهایم/ گر چشمة شعرم فوران کرد که خوب است، ولی من/ کوشش کنم و شعر به اجبار ز قلبم بسرایم!

یُمنا، 21 ساله از مشهد

گفت «در این درگه که گهگه کَه کُه و کُه کَه شود ناگه​»!/ «نظم» اجباری ما شاید که چون چهچه شود!/ «شعر» مانا لاجرم نوآور است از هر جهت/ نظمِ افکاری قدیمی نیست که «ماهـ»ـش، «مه» شود!/ گر بدانیم اندکی هم فاعلاتن فاعلن/ ای بسا حافظ هم از آثار ما آگه شود. [الافتراقات و الاشتراکات فی نظم و الشعر! (ترجمه به لاتین: ویندوزی به ترفندهای شاعری​)/ نوشتة حسامیِ زباندرازی! (چیه دنبال صفحه و پاراگراف می‌گردی؟ خ نمی‌بینی؟ همین یکی دو خط بیشتر تو کتابه چاپ نشده دیگه! هی تو سفیدی​های کاغذ دنبال خط و پاراگراف و صفحه می‌گرده! ایشششش!]

زندگی خوبه

(پیرو نظر بعضی دوستان دربارة جبری بودن بعضی اتفاق​های زندگی:)

شاید خیلی اختیار زندگی دست ما نباشه اما جبر هم نیست. زندگی یعنی «یکی من، یکی تو» یا با هر دست بدی با همون دست هم پس می‌گیری. می‌تونی سر کوه داد بکشی و بهش بد و بیراه بگی تا ببینی اونم چه جوری از خجالتت درمی‌آد. به قول این سریاله: «تو خوب زندگی کن و ببین چه خوب می‌شود»، تا این‌که هر کاری می‌خوای بکنی، بعد بگی: «من نبودم دستم بود، تقصیر...»

پیمان مجیدی معین

خاکسپاری گذشته

وقتی به زندگی می‌اندیشم، با تمام وجودم حس می‌کنم که چه محتاجم؛ محتاج هوا، محتاج نور، محتاج غذا و محتاج آدم​ها. دیگه خسته شده‌م از خزیدن درون دخمة تاریک گذران عمر و پرداختن به وظایف تعریف‌شده و ناگفته. دیگه خسته شده‌م از انتظار اضافه شدن به اوراق سمت راست تقویم؛ من خاک می‌کنم دیروز را... شاید فردا را نبینم [اما] من می‌خواهم امروز را تا جان دارم، زندگی کنم.

سیاه و دل سفید

ای‌ول... ببینیم و تعریف کنیم!

مبحث سوزن و جوالدوز

ویژگی مشترک همة ما آدم​ها اینه که همه حس می‌کنیم بهترین آدم روی زمینیم و همة بدی​ها و رفتارهای بد علیه ما انجام می‌شه و هیچ‌کدوم قبول نداریم و باور نمی‌کنیم که گاهی خودمون همون رفتارهای غلطی رو انجام می‌دیم که دیگران رو به خاطرش سرزنش می‌کنیم. همین خودخواهی و خودپسندی که توی وجودمون هست باعث می‌شه هیچ وقت به فکر اصلاح رفتارهای بدمون نیفتیم و همیشه همین‌طور باقی بمونیم و به همین روال جامعه و محیطی که توش زندگی می‌کنیم هیچ وقت از رفتارهای اجتماعی غلط خالی نمی‌شه.

بد نیس هر باری که یه رفتار بد و ناپسند رو توی طرف مقابلمون دیدیم که به نظرمون خوب نبود و ما ازش خوشمون نیومد کمی با خودمون فکر کنیم که آیا واقعاً ما هم همچین رفتارهایی رو تو زندگیمون داشتیم یا نه... باور این‌که هیچ‌کس، حتی خود ما، کامل نیست اولین و بهترین قدم برای بهتر بودنه.

سمانه مالمیر از قم

مدرسه فیلمسازی

ای کاش جای یکی از کارگردانان متبحر تلویزیونی بودم. در یک پروژة عظیم و در اولین فرصت، یک سریال صد قسمتی می‌ساختم از زندگی صد سرباز در دو سرزمین در حال جنگ... با برداشت آزاد! پنجاه قسمت اول سریال از سرگذشت تک‌تک سربازان لشکر یک کشور، پنجاه قسمت دیگر از سرگذشت سربازان کشور مقابل... و همه می‌دیدند تکرار قصه‌هایشان را، تشابه مشکلاتشان را، هم‌سن‌وسال بودن و یکی بودن دغدغه‌هایشان را، اشک​های همجنس مادرانشان را​و قلب​های لطیف نگرانشان را​ و حتی شاید یکی بودن اهدافشان را.

شاید اگر به تصویر کشیده می‌شد، اگر دیده می‌شد، صلح فقط شعار نبود و این خط‌چین‌های قرمز روی نقشه‌ها کمرنگ​تر می‌شدند. حتی شاید زمین دیگر مرزی نداشت و با تمام کهکشان یکی می‌شد!

چسب زخم

بعد باید عین تارکوفسکی یا کیشولفسکی، صدات می‌کردیم چسبفسکی زخملفشکی! (چسبزخمارانتینو هم می‌شه‌هاااا! نه؟ خب پس... همون دو تا فقط!)ئح! ولش کن اصاً... انگار هیچ کدومشون سریال نساختن!

هنرمند عروسکی

سلام عروسک فیلم دختر بچه‌ها. چقدر زیباست صورت بی‌نقصت. تو غرق در دنیای زیبایی​هایی. یک لحظه هم تصور دنیای ما را نداری. می‌خواهم تو را با دنیای واقعیت​ها آشنا کنم. می‌دانم درکش برایت دشوار است اما واقعیت است. همان‌گونه که من وقتی به دنیا آمدم بناچار قبولش کردم.

دنیای ما پر است از دروغ و نفرت و نیرنگ. خوشی و راستی و آرامش رنگی ندارد. زیبایی نیست! سیاهی... تا دلت بخواهد، فراوان! تو مرا به دنیای زیبایت دعوت کن. من سفیدی می‌خواهم. من سفید بودم، اینجا سیاه شدم. تو آنقدر خوبی که طاقت دنیای ما را نداری. من نیز طاقت اینجا را ندارم. بیا و مرا برای همیشه از این دنیای دروغین
ببر.

زهرا نصیری از خرم‌آباد

افقی​های عمودی!

قلم آبی به دست گرفته‌ای و به آسمان آبی‌رنگ می‌کشی که چه؟ استکان استکان آب به دریا می‌ریزی که چه؟ پاک‌کن به دست در پی خاطرات فراموش‌شده‌ات می‌گردی که چه؟ نمی‌دانم تا کی برای جواب​های خود، دنبال سوال می‌گردی!

لحظه‌ای درنگ... آیا وقتش نشده قدم از قدم برداری و این نردبان خوابیده را عمودی بگذاری و از آن بالا روی؟

مدت​هاست مثال برف‌پاک‌کن شده‌ای برای ماشین در فصل تابستان!

شلوار مکعبی

هووووم... انگار تو هم عین چسب زخم داری کم‌کم به بیان حرف​های تازه‌تر رو می‌یاری‌یااااا... آفرین.

تولد یک پروانه

انتظار زرد، انتظار آبی، انتظار صورتی... طعم تلخ انتظاری که می‌ترسی به وصال رسیدنی نباشد. تند و تند رنگ می‌زنم جای خالی‌ات را. رنگ​ها دوره‌ام می‌کنند و به هم می‌تنند. جای خالی تو رنگین کمانی می‌شود 24 رنگ. خنده‌ام می‌گیرد. حالا دیگر ملالی نیست دوری‌ات حتی اگر «منتظر همیشگی» هم باشم. این پیله‌های رنگی بی‌شک روزی پروانه‌ام خواهند کرد.

حدیث مطالبی

علم یا ثروت؟

کیه که این جملة معروف و مشهور رو نشنیده و نخونده باشه؟ همین که دوستان و همکلاسی​های قدیمی رو بعد از مدت​ها دوری ملاقات می‌کنیم و به شوخی و طنز به هم می‌گیم: «علم بهتر است یا ثروت»؟

من می‌گم: علم بهتر است ​با​ ثروت. [هرچند] یه بار از پدر بزرگم پرسیدم، برگشت با بیحوصلگی و دلمردگی گفت: «هیچ‌کدوم، یک جو معرفت»!

علی‌اصغر رضائی از بهشهر

آاااخی... یاااادش بخیر: آاااغااااز ساااال نو... دیم‌دیم دیریم ری‌ریم... همشااااگردی سلاااام... دام‌دام رام‌دام داراااام!​ (ببین وقتی حرف دیگران را تکرار نمی‌کنی چه پیشرفتی هم می‌کنییییی؟اینه!)

دست خالی

وقتی آمدنت با خمیازة شب آغاز می‌شود و رفتنت با لبخند اولین گل بهار، همان بهتر که احساس عریان مرا با اشک​هایت نپوشانی. وقتی چشم​هایت پر از فریب دست​های بارانی دختر بهار است، همان بهتر که زمستان سرزمین عشق بی‌پروای من به بهار چشمان تو نرسد. وقتی میله‌های عمود حیاط دلتنگی‌ام از حرص نبودن نیلوفر احساست خاک بیگناه را به جرم اجاق کور بودنش له می‌کنند، همان بهتر که نیلوفری از تو نباشد یاد. [...]وقتی از اینجا تا آسمان پر از نیلوفرهای یاد توست، من چرا خاطراتم را زیر رادیکال ببرم برای انکار قرن​ها حضورت در دل تک‌تک ثانیه‌های قداست چشمانم؟ وقتی حال سیاهی هم از کدر بودن چشمان تو به هم می‌خورد، من چرا اصرار کنم به نجابت دستان خون‌آلودت؟ نجابت دستانی که قاتل طفل بیگناه احساس من است. [...] افسوس که دستانم پر از خالی ا‌ست. افسووووس.

غزل شیدایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها