برای مخاطب فیلم می سازم، چه خانه دار، چه منتقد

با مصطفی کیایی، کارگردان «ضدگلوله»

«ضدگلوله» فیلم متفاوتی است و کمتر مخاطبی با دیدن این فیلم دچار کسالت و یکنواختی می‌شود. این فیلم که دومین ساخته کارگردانش محسوب می‌شود به اعتقاد بسیاری از منتقدان اثری قابل توجه و قابل دفاع است. فیلمی که در همراه‌کردن مخاطبش تا آخرین دقایق موفق عمل می‌کند. ضدگلوله که با نگاهی کمدی، روایتی متفاوت از دوران جنگ تحمیلی را ارائه می‌کند در مواردی به تاثیرگرفتن از «لیلی با من است» متهم شده که البته مصطفی کیایی، کارگردان آن با دلایل مختلف و متعدد در برابر این اتهام دفاع می‌کند. کیایی در این گفت‌و‌گو از فیلمی می‌گوید که برایش تجربه سختی بوده، ولی از آن راضی است.
کد خبر: ۵۰۰۳۱۵

در کارنامه شما توجه به مقوله کمدی دیده می‌شود. در ضدگلوله هم به عنوان دومین فیلم‌تان سراغ فضای کمدی رفتید. علاقه خاصی به این ژانر دارید؟

من به مقوله طنز علاقه‌مند هستم و مسائل پیرامونم را فانتزی و طنز نگاه می‌کنم، اما لزوما این نیست که همیشه بخواهم کار طنز انجام دهم. خیلی دوست دارم فضاهای مختلف را در سینما تجربه کرده و فکر می‌کنم اگر به عنوان کارگردان طنز شناخته شوم، بد نیست. اما فکر می‌کنم به عنوان یک فیلمساز وارد هر فضایی می‌شوم که تجربیات خاص خودش را داشته باشد برای فیلمساز مطلوب خواهد بود، اما در کل به کارهای طنز علاقه دارم و در نگارش فیلمنامه دو فیلمی که ساخته‌ام هم گرایشی به سمت طنز در وجودم نهفته بوده است،‌ اما سومین فیلمنامه‌ام یک فضای شهری است که طنز نیست.

در یک دوره‌ای، کارگردان‌های فیلم اول و دوم برای این‌که شناخته شوند و پروانه ساخت بگیرند به سمت فیلم طنز می‌رفتند. شاید تا یک درصدی تصور شود که شما هم به این دلیل این کار را انجام می‌دهید، اما فیلم دوم‌تان ضدگلوله ـ که فیلم سنگین و قوام‌یافته‌ای محسوب می‌شود ـ این را از ذهن دور می‌کند.

من عرق و حساسیتی که نسبت به ضدگلوله دارم در مورد فیلم اولم هم دارم. با توجه به موقعیت زمانی تولید «بعدازظهر سگی‌سگی»، خیلی از منتقدان معتقد بودند این فیلم نسبت به کمدی‌های دیگر متفاوت بود. من با تجربیاتی که آن زمان داشتم آن‌طور که فکر می‌کردم عمل کردم و بعدازظهر سگی‌سگی را ساختم و آن را دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم.

نگاه منتقدانه نقد اجتماعی در بعدازظهر سگی‌سگی هم وجود داشت. معضل بیکاری جوان‌ها و مسائل دیگر در آن فیلم دیده می‌شد. فکر می‌کنم فیلم باید در لایه‌های خودش حرفی برای گفتن داشته باشد و هدفی را دنبال کند. در بعدازظهر سگی‌سگی سعی کردیم این اتفاق بیفتد.

در ضدگلوله تجربه پیدا کرده بودم، اما هیچ‌وقت به خاطر روی بورس آمدن دنبال فیلم کمدی نرفتم. دوست داشتم کمدی کار کنم و سعی می‌کردم کمدی متفاوت بسازم. شاید بعدازظهر سگی‌سگی تکراری بود، اما ساختار و نگاه فیلم را متفاوت کردم و یک طنز کاملا متفاوت و کاریکاتوری ساختم.

ولی به نظرم به آن طنز هر کسی نمی‌خندید.

بعدازظهر سگی‌سگی، کمدی موقعیت بود. علاقه من به طنز کمدی موقعیت است. در کمدی هم گاهی شوخی و دیالوگ طنز وجود دارد، اما پایه فیلم براساس موقعیت طراحی می‌شود. این شیوه طنز را خیلی دوست دارم. من سعی می‌کنم در فیلمنامه یک موقعیت کلی را طراحی کنم؛ سپس در ادامه آن موقعیت اصلی، لحظه‌ای کمدی خلق کنم. نوشتن شوخی و تکه‌کلام خیلی راحت است،‌ اما این که از لحاظ درام بتوانید موقعیتی را به وجود آورید که برای مخاطب لحظه کمدی خلق کند، متفاوت است. در این دو فیلم سعی کردم به این سمت بروم.

در نگارش فیلمنامه سعی کردید چه تفاوت‌هایی ایجاد کنید که شبیه فیلم‌های قبل از خودش نباشد و تکراری نشود؛ بخصوص که تم فیلم شبیه لیلی با من است کمال تبریزی است.

موقعیت تکراری در یک فیلم فقط در ایران اتفاق نمی‌افتد. یعنی نمی‌شود ضدگلوله را به لیلی با من است و فیلم‌های دیگر ایرانی ارجاع داد. همه دنیا اتفاقات تکراری دارد. ضدگلوله تعریف موقعیتی است که یک آدم از یک جنس خاص را وارد فضایی غیرهمگون می‌کند و این بهترین شیوه برای نوشتن یک موقعیت کمدی در فیلمنامه است. شاید اگر سلیم یک پلیس ترسو بود که وقتی می‌فهمید دو ماه دیگر زنده است در تمام عملیات‌های پلیس شرکت می‌کرد و تبدیل به یک پلیس جسور می‌شد، هیچ‌کس نمی‌گفت فیلم شبیه «لیلی با من است» است، اما چون لوکیشن‌ آن در فضای جنگ اتفاق می‌افتد، این شباهت به رخ کشیده می‌شود. اما نوع پرداخت، سیر داستان، خط درام و شخصیت‌پردازی است که این فیلم‌ها را از هم متمایز می‌کند. شاید نوع شوخی‌ که در «اخراجی‌ها» وجود دارد در فیلم من نیست،‌ چون ضدگلوله مبتنی بر موقعیت‌های کمدی است. بازیگر، لحظه‌لحظه فیلم را جدی بازی می‌کند و تلاشی برای خنداندن مخاطب ندارد. زمانی که سلیم و فرخ با هم خداحافظی می‌کنند لحظه‌ای است که جدی بازی می‌کنند. هیچ شوخی​ای‌ در این موقعیت وجود ندارد، اما اشراف بیننده به آن موقعیت همان لحظه را برایش خنده‌دار می‌کند.

انتخاب آقای مهدی هاشمی در نقش سلیم انتخاب هوشمندانه‌ای است، ولی بعد از 20 سال تغییرات آنچنانی در او دیده نمی‌شود که به مخاطب بقبولاند 20 سال گذشته است.

در فیلمنامه، شخصیت اصلی ما 35 ساله بود و یکی دو نفر هم کاندیدای بازی این نقش بودند، اما به دلایل مختلفی به توافق نرسیدیم. من دیگر کسی را نمی‌دیدم که بتواند نقش سلیم را خوب دربیاورد، چون انتخاب سلیم انتخاب بسیار مهمی بود. اگر در انتخاب او اشتباه می‌کردیم کار را باخته بودیم، بنابراین تصمیم گرفتم در فیلمنامه، سن بازیگر را بیشتر کنم تا بازیگر بهتری برای نقش پیدا کنم. وقتی سن سلیم را بالا بردم اولین گزینه‌ای که به ذهنم آمد آقای هاشمی بود. سناریو را برایش فرستادیم و توافق حاصل شد. در دل فیلمنامه سعی کردیم آقای هاشمی را در 20 سال قبل، جوان‌تر تصویر کنیم. برای این که ابتدا صحنه‌های جنگی را فیلمبرداری می‌کردیم حفظ راکورد سخت شده بود. هر روز سعی می‌کردیم موی ایشان را مشکی‌تر کنیم. اما شرایط کار را برایمان سخت می‌کرد. طوری که تصمیم گرفتیم روند رنگ‌کردن موهای آقای هاشمی را متوقف کنیم و کمی سن او را بعد از 20 سال بالا ببریم.

خانم شیرازی (طراح چهره‌پردازی)‌ هم برای گریم 20 سال بعد سلیم زحمت زیادی کشید، اما من حس می‌کردم پیر‌کردن سلیم از شیطنت شخصیت‌اش کم می‌کند.

سن و سال آقای آقاخانی به 20 سال بعد نزدیک‌تر بود.

بله، چون او در سنی بود که ما می‌خواستیم. سلیم هم باید در همان سنین می‌بود، در واقع مشکلات گریم بیشتر به من برمی‌گشت.

یکی از انتخاب‌های خوب فیلم آقای مسعود کرامتی بود، بخصوص با تکیه‌کلامی‌ که برایش انتخاب شده بود. حتی من شنیدم تکیه‌‌کلام خود آقای کرامتی است!

تکیه‌کلام کاملا در فیلمنامه طراحی شده بود و تکیه‌کلام آقای کرامتی نیست. بعد از انتخاب آقای هاشمی، پرویز هم در فیلمنامه در همان سن و سال بود. من سعی کردم ارتباط بین این دو، ارتباط جوان و پیر نشود. با خودم فکر کردم اگر سن پرویز جوان‌تر باشد و به آقای هاشمی بگوید «الاغ» آن حس و رابطه قشنگ بین این دو نفر درنمی‌آید. پس سعی کردم سن آنها را به هم نزدیک کنم، نمی‌دانستم چه کسی را انتخاب کنم. یک روز یکی از بچه‌ها لیستی را خواند و گفت ببین کدام‌یک برای نقش پرویز مناسب‌تر است. اسامی را خواند، از روی اسم مسعود کرامتی هم رد شد. گفتم صبر کن! مسعود کرامتی خیلی خوب است. بچه‌ها باور نمی‌کردند من او را انتخاب کنم. من به بازی‌های رئال علاقه زیادی دارم. فکر می‌کردم مسعود در بازی‌اش نرمی خاصی داشت که به نقش پرویز می‌خورد. خشونت او در لحن و ادبیاتش هم کمک‌کننده بود.

در نهایت ایشان را برای نقش پرویز انتخاب کردیم، آمدند و تست گریم شدند. اولین کاری که کردم، به خانم شیرازی گفتم سبیل آقای کرامتی را بزن. آقای کرامتی هم روی سبیلش حساس است. گفت من 40 سال است این سبیل را نزده‌ام و جزو کاراکتر من است. گفتم اتفاقا می‌خواهم این کاراکتر تغییر کند. سبیل را زدند و صورتش فرمی پیدا کرد که حس کردم به پرویز خیلی نزدیک شد.

انتخاب این دو شخصیت در کنار هم که موقعیت‌های متفاوت ولی شبیه هم دارند، در فیلمنامه بود؟

95 درصد فیلمی که دیده‌اید، فیلمنامه است. ما فیلمنامه را با کمترین تغییرات فیلمبرداری کردیم. من قبل از زمان فیلمبرداری، با فیلمنامه زیاد درگیر می‌شوم و دیالوگ‌ها را رتوش می‌کنم؛ لذا سر صحنه، آنچه نوشته شده را می‌گیریم. مگر این که بازیگر خلاقیتی داشته باشد و پیشنهادی بدهد که همه را غافلگیر و متقاعد کند، اما در کل همه‌چیز در فیلمنامه مشخص شده بود. فیزیک و اندازه این دو نفر در قاب تصویر هم فرم خوبی پیدا می‌کرد. پرویز از یک جای فیلم نیروی محرکه داستان می‌شود و کنار آقای هاشمی قرار می‌گیرد و او را پیش می‌برد. در واقع سلیم در هر مقطعی براساس یکسری نیروی محرکه پیش می‌رود. در بخش اول نیروی محرکه کمیته است. بعد خانم صامتی است، کمی که جلوتر می‌رویم پرویز است.

از نظر مضمونی و زیبایی‌شناسی فیلمی، قرارگرفتن این دو نفر کنار هم لحظات خوبی را به وجود می‌آورد؛ دو آدمی که یک هدف و تشابهاتی دارند، اما از نظر شخصیتی باهم متفاوتند. این دو می‌توانستند کنار هم همدیگر را پوشش دهند که این به مضمون داستان هم کمک کرد.

با این فیلم چقدر خود را برای ورود به سینمای دفاع مقدس و شناساندن جنگ به نسل جدید محق می‌دانید؟

من این تعریف را قبول ندارم که می‌گوید: «جنگ یعنی کسانی که تفنگ به دست داشتند و مستقیم درگیر بودند». آنها بخشی از جنگ بودند. جنگ در اقتصاد ما، فرهنگ‌ ما و... تاثیر گذاشته است. درست است که اینها تبعات جنگ است، اما متن جنگ هم هست. در تهران هم هر روز موشک می‌خورد، آژیر می‌کشیدند، از سر کلاس فرار می‌کردیم و به پناهگاه می‌دویدیم، ما هم هر روز با جنگ در ارتباط بودیم. درست است که اسلحه به دست نمی‌گرفتیم و نمی‌جنگیدیم، اما مستقیما با جنگ در رابطه بودیم. جنگ حکومتی نبود، مردمی بود. در هر خانواده‌ای یکی دو نفر بودند که در جنگ شرکت می‌کردند. مردم رفتند از کشورشان دفاع کنند، این تفاوت تفکر من است با تفکر دوستانی که فکر می‌کنند جنگ متعلق به همان‌هایی بوده که رفتند و جنگیدند.

من به عنوان یک فیلمساز دوست دارم به سمت سینمای جنگ بروم و از آن فیلم بسازم. به نظرم باید به آدم‌ها اعتماد کرد، اما متاسفانه جو بی‌اعتمادی همچنان وجود دارد و فکر می‌کنند هرکس از بیرون می‌خواهد به فضای جنگ بیاید و کار کند، قصد توهین یا زیر سوال بردن دارد، اما در واقع چنین نیست.‌

من سر این نوع برخوردها سختی زیادی کشیدم. ما به منظور تشکر اسم کسانی که کاری برایمان نکردند و فقط چند نامه زدند را در تیتراژ زدیم، اما همان موقع گفتند اسم ما را از فیلم‌تان دربیاورید. الان که دیدند فیلم مورد توجه قرار گرفته می‌گویند ذکر کنید که ما هم مشارکت داشتیم، نامه دادیم، وام دادیم و... این نشان می‌دهد اینها از ابتدا به ما اعتماد نداشتند.

درست است که باید احترام فضای جنگ حفظ شود، اما قرار نیست فکر کنیم هرکس وارد این فضا می‌شود قصد دارد احترام جنگ را از بین ببرد، مگر این که خلاف آن ثابت شود.

به نظرم کار‌کردن در این فضا سخت است، اما هر چه سختی پیش می‌آمد و هر چه می‌گفتند ما نمی‌گذاریم فیلم را بسازید، گویی انگیزه‌ای در من به وجود می‌آمد که باید فیلم را بسازم. چند بار مستقیما به ما گفتند نمی‌گذاریم فیلم را بسازید، اما ما ایستادیم و ساختیم و شکر خدا بخش خصوصی هم آن را ساخت.

انجمن سینمای دفاع مقدس فیلمنامه شما را رد کرده بود؟

من سال گذشته فیلمنامه را به جشنواره سینمای دفاع مقدس فرستادم، اما اصلا آن را انتخاب نکردند. وقتی فیلم ساخته شد، بهترین فیلمنامه جشنواره فیلم فجر را گرفت. شرایط عجیب و غریبی است. انجمن دفاع مقدس هم با تفکر فیلمنامه و جزئیات آن مشکل داشت. پیشنهاد هم داد که اگر نظرات ما را اعمال کنید، ما در ساخت فیلم بخوبی با شما مشارکت می‌کنیم، اما من زیر بار نرفتم. گفتم تا جایی که ممکن است می‌خواهم فیلمی بسازم که تفکر خودم باشد. من سفارشی‌ساز نیستم و نخواهم بود. تهیه‌کننده‌ها هم فیلمنامه را قبول نکردند. بالاخره فیلمی که فکر خودمان بود را ساختیم. تهیه تجهیزات سخت بود. انجمن دفاع مقدس همکاری کرد، اما پول همه‌چیز را گرفت. این‌طور نبود که همکاری رایگان کند یا اگر هم کمکی می‌کردند، می‌گفتند اسم ما را جایی نبرید. گویی از کاری که به آن آشنایی ندارند، می‌ترسند و نمی‌دانند خوب است یا بد! به قضاوت‌های بعد می‌اندیشند که اگر گفتند فیلم خوبی است، حمایتش کنند و اگر گفتند فیلم بدی است بگویند ما حمایت نکرده‌ایم.

معمولا بخش خصوصی به سینمای دفاع مقدس ورود نمی‌کند و بیشتر حمایت‌ها از سوی ارگان‌های دولتی صورت می‌گیرد. حمایت‌ها در بخش جنگی کار به چه صورت بود؟

در بخشی از فیلم از امکانات شهرک دفاع مقدس استفاده کردیم. برای بخش دیگر با مسئولان سپاه پاسداران صحبت کردیم و فیلمنامه را به مسئولان تیپ 21 رمضان دادیم تا مجوز بگیرد.

سپاه نسبت به ارگان‌های دیگر همکاری بهتری با ما داشت، ولی آنها هم محدودیت خودشان را داشتند. من دوست داشتم در لانگ‌شات که عراقی‌ها پیشروی می‌کنند، 20 تانک داشته باشم، اما آنها در حد خودشان سه تانک به ما دادند.

نمایش جت‌ها خیلی عجیب بود. برای اولین بار بود که در یک فیلم جنگی ایرانی نمایش جت‌ها اینقدر خودش را نشان می‌داد.

این بخش از فیلم انیمیشن بود که دکتر معتمدی زحمت ساخت آن را کشید و خیلی خوب هم کار کرده بود و کمتر کسی متوجه غیرواقعی بودن آن شده بود. ایشان تعداد زیادی تانک و سرباز را هم اضافه کرده بود.

انفجارها و آتش‌هایی که بلند می‌شد، کار آقای روزبهانی بود که سر صحنه انجام شد. حتی انفجارهایی که کنار پای بازیگرها رخ می‌داد هم در حوزه کار ایشان است. به نظرم آقای روزبهانی در ایران در این زمینه بهترین است.

ارگان‌ها و نهادها شاید برای یکسری پروژه خاص و نزدیکان خودشان هواپیما بلند کنند و هلیکوپتر بیاورند، اما برای ما چنین نبود، لذا ما سعی کردیم از قدرت سینمایی استفاده کنیم.

مرحله استفاده از جلوه‌های کامپیوتری چطور بود؟

کیایی: من به عنوان یک فیلمساز دوست دارم به سمت سینمای جنگ بروم و از آن فیلم بسازم. اما متاسفانه جو بی‌اعتمادی همچنان وجود دارد و فکر می‌کنند هرکس از بیرون می‌خواهد به فضای جنگ بیاید و کار کند، قصد توهین یا زیر سوال بردن دارد

من سر بعدازظهر سگی‌سگی، تجربه خوبی در این زمینه داشتم، آن هم در صحنه اول فیلم که ماشین حرکت و به رئیس برخورد می‌کند. در فیلم ضدگلوله هم از ابتدا قرار بود از جلوه‌های کامپیوتری استفاده کنیم و می‌دانستیم هواپیمایی در اختیار ما قرار نخواهند داد. سر آن صحنه‌ها با دکتر معتمدی صحبت کردیم و حتی ایشان سر فیلمبرداری هم آمد. ما در دکوپاژ به این که هواپیماها چطور وارد کادر شوند، فکر کرده بودیم.

دکتر معتمدی خیلی تلاش کرد که این بخش واقعی دربیاید. مثلا وقتی خون از جایی می‌پاشید، بعد از تدوین آنها را تشدید کرد تا خوب دیده شود. او خیلی خوب کار کرد، ولی در جشنواره فیلم فجر حتی کاندیدا نشد.

وقتی هم که پرسیده بود چرا کاندیدا نشده، گفته بودند مگر امسال هم کاری انجام داده‌ای؟ یعنی در جاهایی متوجه کار ایشان نشده بودند. چون بسیار طبیعی کار کرده بود.

در بعضی سکانس‌ها تصور می‌شود چه جنگ آرامی است؟!

ما براساس موقعیت داستانی جلو می‌رفتیم. در ابتدا که همه در پادگان آموزش می‌دیدند و بعد با اتوبوس به قرارگاه پشت خط رفتند که گفته شد مگر اینجا بخور بخواب است؟ سپس به مرحله عملیاتی رفتیم. ماشین‌ها حرکت کردند که لب کانال‌ها بروند. اتفاقات ما از آنجا به بعد با درگیری همراه بود. آن شب، شبی بود که پرویز آمد و انفجارها شروع شد. روز بعد به عراقی‌ها رسیدند که به سمت تیربارچی می‌دوید.

ما سعی کردیم وقایع را طوری تقسیم‌بندی کنیم که به واقعیت نزدیک شود و سعی داشتیم جغرافیا را معرفی و مشخص کنیم که اتفاقات در چه موقعیتی رخ می‌دهد و شخصیت‌ها به کجا می‌رسند. در زمان جنگ هم که هر جای جبهه درگیری نبود! در خط درگیری وجود داشت، ما آنها را به خط رساندیم و در خط، درگیری‌ها تصویر شد.

سکانس اصلی که همه شهید می‌شوند از سکانس‌های تاثیرگذار بود، ولی در فیلم شما سکانس‌های جنگی دشمن را قدرتمند تصویر می‌کند. یعنی ما با دشمنی روبه‌رو هستیم که قدرتمند است، برعکس فیلم‌هایی که دشمن را ضعیف و ترسو نمایش می‌دهند.

نگاهی به آمار شهدا در زمان جنگ نشان می‌دهد که ما کم شهید ندادیم. در خاطرات رزمندگان هم می‌بینیم که یک جاهایی همه‌‌شان قیچی شدند، در تله‌هایی گیر کردند، کمک به آنها نرسیده و هزاران اتفاق دیگر. در واقع جنگ ما یک جنگ تمام‌عیار بوده است. اگر یک بسیجی ما می‌توانست یک لشکر عراقی را بکشد جنگ هشت سال طول نمی‌کشید! در شش روز اول ما کل آنها را کشته بودیم و به بغداد رسیده بودیم. کوچک‌‌کردن حریف خود ما را هم کوچک می‌کند. اگر دشمنت را با ابهت و بزرگ نشان دهی خودت هم بزرگ می‌شوی.

جایی که یک عراقی می‌خواهد سلیم را بکشد و به دلیل شباهتی که به پدرش دارد، به گریه می‌افتد. یک موقعیت کمدی پدید می‌آید. برعکس آنچه شما می‌گویید که سعی کردید روال طبیعی باشد و موقعیت‌ها خودشان شرایط طنز را به وجود بیاورند. من فکر کردم این انتخاب مقداری عجیب و غریب است. در یک دیالوگ سلیم می‌گفت اتفاق، اتفاق است. خودش اتفاقی می‌افتد فکر کردم فیلم شما هم براساس همین است. ممکن است سلیم الان بمیرد یا چند دقیقه بعد.

من گفتم براساس واقعیت جلو برویم، اما در یک اثر نمایشی تعداد این اتفاقات پشت‌سر هم فانتزی است مثلا سلیم سمت تیربارچی می‌دود و 2000 تیر سمت او می‌آید، اما یک تیر هم به او نمی‌خورد یا وقتی سلیم به طرف آمبولانس‌ها می‌رود و آنها را هدف می‌گیرند، ولی به او نمی‌خورد، موقعیت فانتزی است که شما می‌خواهید در یک اثر نمایشی 90 دقیقه‌ای نشان دهید. بحث تیر خلاص زدن عراقی هم جدای از اتفاق، پیام انسانی داستان است.

لحظه‌ای که دشمن می‌گوید این شبیه پدر من است برمی‌گردد به آن اصل که همه انسان‌ها در کنار هم یک خانواده بودند. حس انسانی که در دشمن هم وجود داشته، لحظه‌ای که می‌خواهد او را بزند می‌گوید نگاه این آدم شبیه پدر من است و او را نمی‌کشد. فرم در اینجا شکسته می‌شود.

نظر شما درباره فروش فیلم چیست؟

انتظار فروش بیشتری داشتیم، اما هنوز مثل آقای رخشان معتقدم فیلم کم‌کم جا می‌افتد. ضدگلوله جزو فیلم‌هایی است که شاید اوایل اکرانش فروش نکند ولی با تماشاچی ارتباط می‌گیرد. فیلم‌هایی مثل کلاه قرمزی به خاطر نوع برندشان از روز اول فروش خود را دارند، اما رفته‌رفته فروش‌شان افت می‌کند، اما فیلم‌هایی هم وجود دارد که بتدریج و با اضافه شدن مخاطب جا می‌افتند.

اتفاقاتی که در شش ماه اخیر افتاد و اختلاف بین مدیران فرهنگی،‌ تاثیر زیادی روی فروش ضد‌گلوله گذاشته بود. الان سینماهایی که اضافه شدند هم سینماهای تاثیرگذاری بودند و تاثیر فروش سینما‌ آزادی یا پردیس ملت را نمی‌شود انکار کرد.

لذا من به فروش فیلم امیدوارم. چه‌بسا در چند روز اخیر فروش فیلم خیلی پیشرفت داشته و در هفته آینده بهتر هم خواهد شد.

وقتی فیلمنامه را می‌نوشتید به دنبال جذب چه مخاطبی بودید؛ مخاطب عام یا منتقدان؟

من به مخاطب فکر می‌کردم. من هیچ‌وقت دسته‌بندی فیلم تجاری، هنری، مخاطب خاص و مخاطب عام را نمی‌فهمم.

نگاه و الگوی من فیلم‌های آمریکایی است، چون در دنیا ویژگی سینما سرگرمی و تفریح است.

باید بلد باشی در دل سرگرمی و تفریح، حرفی که دلت می‌‌خواهد را هم بزنی، اما می‌شود فیلمی ساخت که هم عامه مردم آن را دوست داشته باشند، هم قشر فرهنگی و نخبه‌ها.

من سینمای بی‌مخاطب را نمی‌پسندم. یک اثر برای دیده‌شدن ساخته می‌شود. در سینما رابطه دوطرفه و مستقیم بین فیلم و مخاطب وجود دارد.

دیدگاه من این است که باید طیف بیشتری از مخاطب را در نظر گرفت؛ اعم از یک فرد منتقد، یک فرد مطبوعاتی،‌ یک فرد خانه دار و یک فرد دانشگاهی.

ویژگی ضدگلوله این است که هرکس دریافت خودش را از آن دارد.

ضدگلوله این ویژگی را دارد که از کلیشه‌ها استفاده می‌کند، ولی آنها را می‌شکند. مثلا سکانس‌هایی در فیلم وجود دارد که تماشاچی فکر می‌کند سوتی گرفته است ولی برعکس کلیشه شکسته شده است.

سعی می‌کردم شوخی‌ها وزین باشد و براساس موقعیت طراحی شود. در استفاده از کلیشه‌ها سنت‌شکنی کردیم و حتی با کلیشه‌ها شوخی هم کرده‌ایم.

در فضای جنگی باید حواس‌مان به شوخی‌ها می‌بود که توهینی نشود و جواب برعکس نگیریم، اما همه شوخی‌های فیلم از دل فیلم می‌آمد و شوخی‌های بی‌ربط نداشتیم. هدف‌مان فقط خنداندن نبود. شوخی‌هایی می‌کردیم که در راستای فیلمنامه جواب بدهد.

حضور بازیگران قوی اجازه بداهه‌پردازی را به شما نمی‌داد یا شما علاقه‌مند نبودید از تجربیات آنها در بعضی سکانس‌ها استفاده کنید؟

این یک رابطه دوطرفه است. گاهی بازیگر با یک ایده‌ای می‌آید و شما از آن استفاده می‌کنید، اما من در فیلمنامه سعی کردم کمتر به سمت بداهه بروم.

مثلا جریان الاغ آقای کرامتی در فیلمنامه کاملا طراحی شده بود، اما در جایی از قصه یکدفعه آقای کرامتی می‌گفت اینجا هم جا دارد با آن لحن این را بگویم... من فکر می‌کردم، اگر می‌دیدم جواب می‌دهد، موافقت می‌کردم.

هنگام فیلمبرداری سعی می‌کردیم لحظه‌ای که در فیلمنامه آمده بود درست اجرا شود و خوب دربیاید. به نظرم اگر بازی این دوستان نبود شاید خیلی از لحظات فیلمنامه درست درنمی‌آمد. خانم صامتی، آقای کرامتی و‌ آقای هاشمی آنقدر ظریف بازی کردند که لحظه‌ها اینقدر خوب درآمد.

تصویر‌کردن فضای دهه 60 چقدر با همکاری طراح صحنه بود و چقدر خودتان دخیل بودید؟

یکی از کارهای سخت این نوع فیلم‌ها همین است. دهه 60 معمولا برای مخاطب بسیار ملموس و پر از نوستالژی است. در آلبوم عکس هر خانواده‌ای می‌شود تیپ و قیافه دهه 60 را دید. دوران نوجوانی من در این دهه گذشته است، ولی گاهی شما جزئیات آن دوره را خیلی به خاطر ندارید.

اما گاهی یک موسیقی یا یک رایحه شما را به فضایی می‌برد که جزئیات را هم به یاد می‌آورید. تجربه آن دوران در ذهن ما مانده بود و با طراح صحنه هم در این باره صحبت می‌کردم. سعی ما این بود که به المان‌های آن زمان نزدیک شویم.

متاسفانه در تهران محدودیت‌ها زیاد است. در هر خیابانی که دوربین را بکارید، ماشین‌های جدید، سیم‌کشی‌های جدید، علمک‌های گاز و چیزهایی وجود دارد که مربوط به‌ آن دهه‌ها نیست و این کار ما را سخت می‌کرد. من به جزئیات توجه زیادی دارم. طراح صحنه هم ظرافت خاصی به خرج می‌داد؛ از نوع لباس‌پوشیدن و چیدمان خانه‌ها گرفته تا دیگر جزئیات.

ولی الان شما کوچه‌ای پیدا نمی‌کنید که داخلش آپارتمان شش طبقه با سنگ گرانیت نباشد.

در فیلمبرداری هم با آقای رخشان سعی می‌کردیم از هر چیزی که ما را از دهه 60 دور می‌کند، فاصله بگیریم.

یکسری اتفاقات هم بعد از فیلمبرداری رخ داد که در فضاسازی به ما کمک کرد. از موسیقی‌های خاص هم استفاده کردیم. نواری که سلیم گوش می‌داد،‌ دکه‌ای که صدای آهنگران را پخش می‌کرد، صدای قرآنی که در هر محلی به خاطر شهادت جوان‌های محله پخش می‌شد و پارچه‌هایی که به در و دیوار زده شده بود در تداعی آن فضا کمک می‌کرد.

در مورد موسیقی فیلم صحبت کردید. چرا سلیم را در چنین موقعیتی قرار دادید و شغل‌ قاچاق فیلم و موسیقی را برایش انتخاب کردید؟

زمانی که آقای رخشان تم فیلم را به من گفتند، فکر کردم چرا باید این آدم به جنگ برود؟ تاکیدم این بود که شخصیت سلیم شغل غیرمجازی داشته باشد. فرار از دست ماموران یکی از انگیزه‌های داستان ما بود. حال و هوای آن زمان هم این را تداعی می‌کرد. ما همیشه چیزهایی غیرمجاز داریم. یک زمانی نوار بود، حالا ماهواره است و... به همین دلیل همیشه شغل‌های کاذب دور این قضیه شکل می‌گیرد، مثل قاچاقچی‌ها.

به همین دلیل، این شغل خیلی قابل باور بود. این افراد در همه محله‌ها وجود داشتند. خودمان در محله‌مان شخصی به اسم آقا ایرج داشتیم که پدرم می‌گفت امشب مهمان داریم برو از او فیلم بگیر. شغل این آدم در ادامه فرار از شهرش، هم به درام کمک می‌کرد و هم به نظرم جذابیت خاص خودش را داشت.

تحول شخصیت این آدم خیلی مقطعی است. وقتی 20 سال بعد سلیم را نشان می‌دهید، تماشاگر فکر می‌کند این همه ماجرا تاثیرش کجا رفت؟

او از کسانی است که دچار ثبات فکری و ثبات علاقه نیستند. شخصیت‌پردازی درست می‌گوید که تحول باید براساس شخصیت باشد.

مثلا خیلی از دوستان ما به مکه می‌روند و در حال و هوای روحانی آنجا قرار می‌گیرند. وقتی برمی‌گردند تا یک مقطعی امور مذهبی را رعایت می‌کنند، اما سال بعد به همان شخصیت‌ قبل از مکه برمی‌گردند.

شاید سلیم هم تا سه سال بعد از برگشت از جنگ دنبال این مسائل نمی‌رفته، اما اصل او چیز دیگری بود و دلمشغولی‌اش هم همین است.

آزاده کریمی / گروه فرهنگ و هنر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها