آرزوهای واقعی زندگی

کد خبر: ۵۰۰۰۸۶

اما مانند همه فیلم‌ها، آن فیلم هم متوقف نشد. جلو رفت تا تمام شد؛ اما آن دیوار با همه قاب‌هایش در ذهن من باقی ماند. از آن روز به بعد آرزویم این شد که اتاقی داشته باشم که دیوارش پر باشد از قاب‌های کوچک و بزرگ.

8 سال طول کشید تا آرزویم رنگ واقعیت بگیرد. شش ماه پس از آن‌که نخستین حقوقم را گرفتم، اتاقی اجاره کردم و زندگی مستقلم آغاز شد. از آن به بعد هر ماه یک قاب عکس می‌خریدم؛ عکسی جدید را پشت شیشه‌هایش می‌گذاشتم و آن را با میخی به دیوار اتاقم آویزان می‌کردم.

چیزی نگذشت که دیوار اتاقم همان‌طور شد که 9 سال پیش در آن فیلم دیده بودم. یک روز جلوی دیوار نشستم. به قاب عکس‌ها خیره شدم؛ از زیبایی‌شان لذت بردم و با خودم گفتم: «زیباست؛ خیلی زیباست. اما این می‌تواند آرزوی زندگی من باشد؟»

آن روز و آن شب و چند روز و شب دیگر هم به این موضوع فکر کردم. آن را در ذهنم بالا و پایین کردم و آخر​ به این نتیجه رسیدم که این آرزوی دوازده سالگی​ام بوده است نه آرزوی زندگیم. یادم آمد در سیزده سالگی هم آرزوی داشتن یک کفش ورزشی قرمز را داشتم و بعد یک توپ بسکتبال و بعد از آن یک دوچرخه کورسی و... همین‌طور تا حالا، هر روز یک آرزو.

این آرزوها مال همان سال‌های خودشان بود​؛ هرچند رسیدن به آنها و داشتن‌شان لذت بخش بود اما آن چیزی نبود که زندگی مرا دگرگون کند یا آن را طوری بسازد که با اطمینان بتوانم پایم را رویش بگذارم و بالا بروم.

پس نشستم و حسابی فکر کردم. راستش را بخواهید اولش خیلی چیز به دردبخوری به مغزم نرسید. برای همین رفتم و با چند نفری که ​می‌دانستم فکرهایشان به‌درد بخور است مشورت کردم تا آرزوی واقعی زندگیم را پیدا کنم.

امروز من در یکی از ایالت‌های نزدیک محل تولدم، یک قاضی خوشنام هستم. هر بار که چکشم را روی محل مخصوص فرود می‌آورم و پایان یک دادرسی را اعلام می‌کنم، لبخندی می‌زنم که کسی علت واقعی‌اش را نمی‌داند.

خودم هم نمی‌دانم چرا ولی هر دفعه که صدای چکش بلند می‌شود یاد آن دیوار پر از قاب عکس می‌افتم. همان آرزویی که واقعی نبودن خیلی از آرزوها را به من نشان داد و یاد آن دوستانی می‌افتم که آرزوی واقعی زندگیم را نشانم دادند تا من هم یک زندگی موفق داشته باشم.

زهره شعاع

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها