یک صندلی برای 2 نفر

کد خبر: ۴۹۸۴۷۸

آسمان از هر طرف که سیاه شود عاقبت زلال‌ترین باران‌هایش را بر موهای جوگندمی ما می‌ریزد. اما چه فایده، تو که نیستی تا ببینی مترسک‌ها با آستین‌های تهی از دستشان مسیر بادها را نشان می‌دهند و درختان سال تا سال سایه‌ گسترده‌اند که خستگی تو را بتکانند.

اما چه فایده، نه جغرافیا آن قدر بزرگوار است که جاپایت را به یاد نگه دارد و نه تاریخ آنقدرها هوشمند است که عزیزترین روزش را به نام تو ثبت کند. می‌دانی که اولین بار، تاریخ آلزایمر گرفت، بعد سرایت کرد به همسایه طبقه بالایی ما.

حالا تو نیستی ولی هنوز صندلی رو به مشرقت در آفتاب سپیده‌دمان یاد تو را به رخ روزهای کشدار تابستان می‌کشد. تو نیستی، اما بیدهای سر به زیر همچنان سایه خود را از سنگریزه‌های کنار برکه که روزی تو با سرانگشتان حکمتت پرتاب کرده بودی دریغ نمی‌کنند.

تو نیستی، اما هر غروب همچنان کلاغان در سرشاخه چنار به جماعت پرپرشدن خورشید را نوید می‌دهند و آمدن شب را به ندبه می‌نشینند.

مهربان من. من بی‌تو دلی دارم که چون جگر زلیخاست. من بی‌تو چشم‌هایی دارم که از شام تا بام سر به زیر و سرازیرند. من بی‌تو چون بعدازظهرهای کسل و کشدار تابستان به سیاهی کوتاهی می‌رسم که مردم نامش را شب گذاشته‌اند.

حالا تو نیستی و من نمی‌دانم فردا کدام گیاه بی‌گناه، کدام اطلسی یا رز از خاکت قد می‌کشد تا به بلندی آفتاب سلام کند. اصلا خدا را چه دیدی شاید آفتابگردان از سنگی که حالا به نام تو رقم خورده است از خاک تا افلاک رفت و به دیدار آفتاب شتافت.

یادت هست در گوشت زمزمه می‌کردم: «با تو همه گل‌ها آفتابگردانند» تو لبخند می‌زدی و من دوباره بازیگوش می‌شدم و آهسته می‌گفتم: «تا تو خورشید مهربان هستی/ من گل آفتابگردانم.»

چه روزهای خوبی داشتیم. من کنار تو، تو سایه‌ات روی سر من، نه اصلا بگذار صادقانه‌تر بگویم ما دست در دست هم دعای جوشن کبیر می‌خواندیم و شب و روز باریدیم به گونه‌ای که آبشارهای جهان، تولدشان را جشن گرفتند.

راستی می‌دانی که تا رودخانه‌ای نشکند آبشاری متولد نمی‌شود که آواز بخواند و آهوان تشنه را به سیرابی بکشاند.

عزیز من. حالا واقعا جای تو خالیست کنار آن دو درختی که روزی تاب می‌انداختیم و بازیگوشی کودکانه‌مان را با صدای بلند می‌خندیدیم و سال‌‌ها بعد دو صندلی کوچک و دو درخت پیر و یک زلالی برکه رازدار ما می‌شدند و اسرار مگویمان را که گاه با لبخند و اکثرا با اشک بیان می‌کردیم برای خودشان نقل می‌کردند.

حالا فقط یک صندلی برای ما دو نفر کافیست، آن هم در یک صبح که بارانی از نور برکه را به خود مشغول کرده است.

علی بارانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها