اتفاق

جان کندن برای مالیات دادن

8 صبح، اداره دارایی ـ یکی از مناطق تهران: آمده‌ام مالیات بدهم! جای سوزن انداختن نیست. صندلی‌ها پر شده است. عده زیادی ایستاده‌اند. بعضی‌ها هم روی زمین چنباتمه زده‌اند.
کد خبر: ۴۹۸۱۰۵

هرم گرما و بوی تند عرق، دلم را آشوب می‌کند. صدا به صدا نمی‌رسد. نفسم تنگ شده است. صف طولانی مردم خسته و عصبی از یک سر سالن تا سر دیگر، خطی نامنظم و کج و معوج شده است که هر لحظه بیشتر کش می‌آید و بعید نیست از در بیرون بزند. می‌گویند صف «نوبتی»هاست، یعنی صفی است که باید در آن بایستم تا نوبت بگیرم برای رسیدگی به کارم.

8 و 45 دقیقه صبح، اداره دارایی: دستگاه نوبت‌دهی در کار نیست، آن‌که نوبت می‌دهد پیرمردی است که پیراهنش از خیسی عرق به تنش چسبیده است و با عجله تکه کاغذها را کف دست مراجعان می‌گذارد.

صف در هم فشرده، خاطره دهه 60 را در ذهنم زنده می‌کند. به بغل دستی‌ام می‌گویم: «دو سه تا نانوایی را می‌شناسم که مثل بانک‌ها، دستگاه نوبت‌دهی کار گذاشته‌اند، آن وقت اداره دارایی....» بغل دستی‌ام سگرمه‌هایش را در جواب لبخندم از هم باز نمی‌کند و فقط صدایش بلند می‌شود: «نوبتت را بگیر!»

نوبتم را گرفته‌ام، 215. خودم را از صف بیرون می‌کشم. توفیق اجباری ایستادن در صف نوبتی‌ها باعث شده است اطلاعات تازه‌ای نصیبم شود. مثلا فهمیده‌ام که مراجعان این اداره از 5 صبح منتظر هستند؛ بعضی‌هایشان هم چند روزی است به این سالن سر می‌زنند و کارشان هنوز گیر کرده است.

برای آن‌که بیشتر از وقت کاری‌ام استفاده کنم بسرعت به تحریریه برمی‌گردم. یکی از کارمندهای دارایی گفته تا یکی دو ساعت دیگر احتمالا نوبتم می‌رسد.

11 صبح، اداره دارایی: از تحریریه بر‌گشته‌ام دارایی. نوبت نفر صد و هفتم رسیده است. پیرمردی که قرصش را زیر زبانش می‌گذارد، می‌خندد: «دلت خوشه! حداقل تا 3 بعدازظهر معطلی .... باید آفتاب‌نزده می‌آمدی... همه آفتاب‌نزده اینجا بودن.» باز باید به تحریریه برگردم. دیگر نمی‌توانم مرخصی ساعتی بگیرم.

توی تاکسی با سر و وضع آشفته نشسته‌ام. بوی سالن از مشامم پاک نمی‌شود. حساب و کتاب می‌کنم که فردا باید تمام روز را مرخصی بگیرم و 5 صبح پشت در اداره دارایی باشم تا بتوانم اسم بنویسم و باز در صف نوبتی‌ها، پیرمرد، شماره‌ای کف دستم بکوبد و من در همان سالن گوشه‌ای چنباتمه بزنم منتظر نوبتم تا مالیاتم را مثل شهروندی مطیع و راضی بپردازم و در اوقاتی که انتظار می‌کشم گاهی از سر بیکاری فکر کنم به این که اداره مالیات با توجه به شمار زیاد مراجعانش می‌توانست کارمندان بیشتری را مسوول رسیدگی به امور مردم کند یا دست‌کم برای اثبات این که به شهروندان احترام می‌گذارد به‌جای پیرمرد، یک دستگاه نوبت‌دهی گوشه سالن می‌گذاشت تا هیچ کس از مالیات دادن پشیمان نشود.

مریم یوشی‌زاده / گروه جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها