داستان زندگی زنی که یک سال زندانی بود

مادرم گفت طلاق بگیر

رمالی و کلاهبرداری اتهام زنی به نام فائزه ـ ک بود که به‌خاطر آن یک سال را در زندان گذراند. او می‌گوید: آن موقع 23 سال داشتم و حالا 11 سال از آن زمان گذشته است.
کد خبر: ۴۹۷۲۴۱

آن موقع من ازدواج کرده بودم و شوهرم به موادمخدر اعتیاد داشت و سرکار نمی‌رفت. به جایش با موادفروشی خرج‌مان را درمی‌آورد. او من را هم مجبور به کار کرد و به زن یکی از دوستانش سپرد تا فوت و فن رمالی را یادم بدهد. از آن به بعد من در این خط افتادم و بیشتر زنان جوان سراغم می‌آمدند و من هم برایشان دعای بخت‌گشایی یا مهر و محبت می‌نوشتم و پول می‌گرفتم تا این‌که چند نفر از من شکایت کردند و به زندان افتادم.

زمانی که فائزه بازداشت شد شوهرش نیز در زندان بود. این زن توضیح می‌دهد: شوهرم را به خاطر مواد گرفته بودند. ولی من برای اولین بار بود که به زندان می‌رفتم. خیلی ترسیده بودم. دیگر زندانیان اذیتم می‌کردند.

واقعا سخت بود مخصوصا یکی دو ماه اول آنقدر اذیت شدم که ترجیح می‌دادم بمیرم. در همان زندان بودم که مادرم گفت بهتر است از شوهرم جدا شوم و راهم را از او جدا کنم.

پدر فائزه زمانی که او 10 ساله بود فوت شده بود و مادرش به تنهایی 4 فرزندش را بزرگ کرده و به خانه بخت فرستاده بود.

زندانی سابق می‌گوید: مادرم فکر می‌کرد در بدبختی من مقصر است. او بود که از من خواست ازدواج کنم. من هم قبول کردم. برای همین وقتی در زندان بودم آن پیشنهاد را داد و گفت خودش هم هرطور شده کمکم می‌کند.

زن جوان بعد از آزادی به توصیه مادرش عمل کرد و بعد از آن زندگی تازه‌ای را از سر گرفت. او می‌گوید: با مادرم با هم زندگی می‌کردیم. مادرم از سال‌ها قبل برای یک مزون عروس کار می‌کرد. او من را هم به آنجا معرفی کرد و دو نفری کار می‌کردیم. بعد از چند ماه من فروشنده همان مغازه شدم چون خوش‌صحبت هستم برای این کار مناسب بودم. کار در همان مغازه برایم خیلی خوب بود و با شوهر دومم آشنا شدم. شوهرم در کار آیینه و شمعدان بود. شاگرد مغازه بود. اما دو سال بعد از ازدواج‌مان برای خودش مغازه گرفت.

زندانی سابق، داستان زندگی‌اش را این طور ادامه می‌دهد: یک سال و نیم بعد از آزادی از زندان بود که دوباره ازدواج کردم. از آن موقع زندگی خوب و راحتی دارم. از وقتی هم که شوهرم مغازه گرفته با هم کار می‌کنیم.

مادرم هم دیگر خیاطی را کنار گذاشته، یعنی من و شوهرم مجبورش کردیم دیگر کار نکند. برای این‌که سرش گرم باشد ظهرها چند ساعتی به مغازه می‌آید. خانه‌مان هم با هم است و مادرم برای امرارمعاش مشکلی ندارد.

فائزه می‌گوید: من اگر آن ازدواج نادرست را نکرده بودم و تسلیم اجبارهای شوهرم نمی‌شدم و سراغ کار خلاف نمی‌رفتم الان در زندگی خیلی پیشرفت کرده بودم. ولی همین‌که توانستم خودم را از آن بدبختی و مصیبت نجات بدهم، خیلی خوب است و مطمئن هستم روزهای خوب و خوشی را در آینده خواهم داشت. بخصوص این‌که تا دو ماه دیگر پسرمان به دنیا می‌آید و زندگی را برای من و شوهر و مادرم شیرین‌تر می‌کند.

خدا را شکر، خواهر و برادرانم هم زندگی رو به راهی دارند و حتی می‌توانم بگویم وضع‌شان از من هم بهتر است. شاید باید آن اتفاقات تلخ در زندگی‌ام می‌افتاد تا قدر خوشی امروز را می‌فهمیدم. به قول معروف قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار شود.

داود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها