در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به انتهای دریاچه ماهی که رسیدیم، از ماشین پیاده شدیم. خسته و ناامید، راه اردوگاه را در پیش گرفتیم. از روی جادهی خاکی کنار دریاچهی ماهی، آخرین نگاهها را به خط انداختیم. تنها چیزی که به چشم میخورد، دود بود و دود. انفجار خمپارههای زمانی در آسمان، از همه هراسانگیزتر بود.
گریهکنان هذیان میگفتم و راه میرفتم. همانطور که به خط نگاه میکردم، یکدفعه یاد هاتف و بوجاریان افتادم. لرزشی در تنم افتاد. گریهام تندتر شد. جنازهشان را بچهها از زیر گل درآورده بودند و لای پتویی کنار سنگر گذاشته بودند که دوباره خمپارهای نزدیکشان خورد و گل و لای رویشان را گرفت. اصلا انگار خودشان هم نمیخواستند بیایند عقب.
تلوتلو خوران جاده را پشت سر گذاشتیم. همه مبهوت و غمگنی بودند و یاد بچههایی میکردند که جا مانده بودند، هر کدام از بچهها چیزی میگفت؛ یکی از بچه ها گفت: ابوالحسنی فقط دو تا پاهاش موند؛ یه توپ مستقیم خورد به بدنش... روی یه مقوا اسمش رو نوشتم گذاشتم لای درز پوتینش که اگه اون دو تا پای تکه شده اومد عقب، بدونن مال کیه.
یکی دیگر از بچهها گفت: یوسف یه خمپاره خورد بغلش و کاسهی سرش داغون شد.
آن یکی هم مبهوت گفت: شاطری یه تیر خورد توی دهنش ... اونقدر موند تا خون رفت توی گلوش و خفهاش کرد. مثل اینکه اونم جا مونده.
شاطری، سلمانی گردان بود؛ همان که قبل از آمدن به شلمچه، ریش همهی بچهها را تراشید تا ماسک ضدگاز بهتر بر صورتشان بنشیند. با او تابستان 1363 در اردوگاه بستان و در گردان ابوذر در یک دسته بودیم. بچهی ورامین بود. او هم جا ماند.
بهمن 1365/ عملیات کربلای 5 ؛ گردان حمزه – لشکر 27 حضرت رسول(ص)(فارس)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: